شاهنامه/داستان کاموس کشانی ۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان کاموس کشانی ۱)
'


 بنام خداوند خورشید و ماهکه دل را بنامش خرد داد راه 
 خداوند هستی و هم راستینخواهد ز تو کژی و کاستی 
 خداوند بهرام و کیوان و شیدازویم نوید و بدویم امید 
 ستودن مر او را ندانم همیاز اندیشه جان برفشانم همی 
 ازو گشت پیدا مکان و زمانپی مور بر هستی او نشان 
 ز گردنده خورشید تا تیره خاکدگر باد و آتش همان آب پاک 
 بهستی یزدان گواهی دهندروان ترا آشنایی دهند 
 ز هرچ آفریدست او بی‌نیازتو در پادشاهیش گردن فراز 
 ز دستور و گنجور و از تاج و تختز کمی و بیشی و از ناز و بخت 
 همه بی‌نیازست و ما بنده‌ایمبفرمان و رایش سرافگنده‌ایم 
 شب و روز و گردان سپهر آفریدخور و خواب و تندی و مهر آفرید 
 جز او را مدان کردگار بلندکزو شادمانی و زو مستمند 
 شگفتی بگیتی ز رستم بس استکزو داستان بر دل هرکس است 
 سر مایه‌ی مردی و جنگ ازوستخردمندی و دانش و سنگ ازوست 
 بخشکی چو پیل و بدریا نهنگخردمند و بینادل و مرد سنگ 
 کنون رزم کاموس پیش آوریمز دفتر بگفتار خویش آوریم 
 چو لشکر بیامد براه چرمکلات از بر و زیر آب میم 
 همی یاد کردند رزم فرودپشیمانی و درد و تیمار بود 
 همه دل پر از درد و از بیم شاهدو دیده پر از خون و تن پر گناه 
 چنان شرمگین نزد شاه آمدندجگر خسته و پر گناه آمدند 
 برادرش را کشته بر بی‌گناهبدشمن سپرده نگین و کلاه 
 همه یکسره دست کرده بکشبرفتند پیشش پرستار فش 
 بدیشان نگه کرد خسرو بخشمدلش پر ز درد و پر از خون دو چشم 
 بیزدان چنین گفت کای دادگرتو دادی مرا هوش و رای و هنر 
 همی شرم دارم من از تو کنونتو آگه‌تری بی‌شک از چند و چون 
 وگرنه بفرمودمی تا هزارزدندی بمیدان پیکار دار 
 تن توس را دار بودی نشستهرانکس که با او میان را ببست 
 ز کین پدر بودم اندر خروشدلش داشتم پر غم و درد و جوش 
 کنون کینه نو شد ز کین فرودسر توس نوذر بباید درود 
 بگفتم که سوی کلات و چرممرو گر فشانند بر سر درم 
 کزان ره فرودست و با مادرستسپهبد نژادست و کنداور است 
 دمان توس نامدار ناهوشیارچرا برد لشکر بسوی حصار 
 کنون لاجرم کردگار سپهرز توس و ز لشکر ببرید مهر 
 بد آمد بگودرزیان بر ز توسکه نفرین برو باد و بر پیل و کوس 
 همی خلعت و پندها دادمشبجنگ برادر فرستادمش 
 جهانگیر چون توس نوذر مبادچنو پهلوان پیش لشکر مباد 
 دریغ آن فرود سیاوش دریغکه با زور و دل بود و با گرز و تیغ 
 بسان پدر کشته شد بی‌گناهبدست سپهدار من با سپاه 
 بگیتی نباشد کم از توس کسکه او از در بند چاهست و بس 
 نه در سرش مغز و نه در تنش رگچه توس فرومایه پیشم چه سگ 
 ز خون برادر بکین پدرهمی گشت پیچان و خسته جگر 
 سپه را همه خوار کرد و براندز مژگان همی خون برخ برفشاند 
 در بار دادن بریشان ببستروانش بمرگ برادر بخست 
 بزرگان ایران بماتم شدنددلیران بدرگاه رستم شدند 
 بپوزش که این بودنی کار بودکرا بود آهنگ رزم فرود 
 بدانگه کجا کشته شد پور توسسر سرکشان خیره گشت از فسوس 
 همان نیز داماد او ریونیزنبود از بد بخت مانند چیز 
 که دانست نام و نژاد فرودکجا شاه را دل بخواهد شخود 
 تو خواهشگری کن که برناست شاهمگر سر بپیچد ز کین سپاه 
 نه فرزند کاوس‌کی ریونیزبجنگ اندرون کشته شد زار نیز 
 که کهتر پسر بود و پرخاشجویدریغ آنچنان خسرو ماهروی 
 چنین است انجام و فرجام جنگیکی تاج یابد یکی گور تنگ 
 چو شد روی گیتی ز خورشید زردبخم اندر آمد شب لاژورد 
 تهمتن بیامد بنزدیک شاهببوسید خاک از در پیشگاه 
 چنین گفت مر شاه را پیلتنکه بادا سرت برتر از انجمن 
 بخواهشگری آمدم نزد شاههمان از پی توس و بهر سپاه 
 چنان دان که کس بی‌بهانه نمردازین در سخنها بباید شمرد 
 و دیگر کزان بدگمان بدسپاهکه فرخ برادر نبد نزد شاه 
 همان توس تندست و هشیار نیستو دیگر که جان پسر خوار نیست 
 چو در پیش او کشته شد ریونیززرسپ آن جوان سرافراز نیز 
 گر او برفروزد نباشد شگفتجهانجوی را کین نباید گرفت 
 بدو گفت خسرو که ای پهلواندلم پر ز تیمار شد زان جوان 
 کنون پند تو داروی جان بودوگر چه دل از درد پیچان بود 
 بپوزش بیامد سپهدار توسبپیش سپهبد زمین داد بوس 
 همی آفرین کرد بر شهریارکه نوشه بدی تا بود روزگار 
 زمین بنده‌ی تاج و تخت تو بادفلک مایه‌ی فر و بخت تو باد 
 منم دل پر از غم ز کردار خویشبغم بسته جان را ز تیمار خویش 
 همان نیز جانم پر از شرم شاهزبان پر ز پوزش روان پر گناه 
 ز پاکیزه جان و فرود و زرسپهمی برفروزم چو آذرگشسپ 
 اگر من گنهکارم از انجمنهمی پیچم از کرده‌ی خویشتن 
 بویژه ز بهرام وز ریونیزهمی جان خویشم نیاید بچیز 
 اگر شاه خشنود گردد ز منوزین نامور بی‌گناه انجمن 
 شوم کین این ننگ بازآورمسر شیب را برفراز آورم 
 همه رنج لشکر بتن برنهماگر جان ستانم اگر جان دهم 
 ازین پس بتخت و کله ننگرمجز از ترک رومی نبیند سرم 
 ز گفتار او شاد شد شهریاردلش تازه شد چون گل اندر بهار 
 چو تاج خور روشن آمد پدیدسپیده ز خم کمان بردمید 
 سپهبد بیامد بنزدیک شاهابا او بزرگان ایران سپاه 
 بدیشان چنین گفت شاه جهانکه هرگز پی کین نگردد نهان 
 ز تور و ز سلم اندر آمد سخنازان کین پیشین و رزم کهن 
 چنین ننگ بر شاه ایران نبودزمین پر ز خون دلیران نبود 
 همه کوه پر خون گودرزیانبزنار خونین ببسته میان 
 همان مرغ و ماهی بریشان بزاربگرید بدریا و بر کوهسار 
 از ایران همه دشت تورانیانسر و دست و پایست و پشت و میان 
 شما را همه شادمانیست رایبکینه نجنبد همی دل ز جای 
 دلیران همه دست کرده بکشبپیش خداوند خورشیدفش 
 همه همگنان خاک دادند بوسچو رهام و گرگین، چو گودرز و توس 
 چو خراد با زنگه‌ی شاوراندگر بیژن و گیو و کنداوران 
 که ای شاه نیک‌اختر و شیردلببرده ز شیران بشمشیر دل 
 همه یک بیک پیش تو بنده‌ایمز تشویر خسرو سرافگنده‌ایم 
 اگر جنگ فرمان دهد شهریارهمه سرفشانیم در کارزار 
 سپهدار پس گیو را پیش خواندبتخت گرانمایگان برنشاند 
 فراوانش بستود و بنواختشبسی خلعت و نیکوی ساختش 
 بدو گفت کاندر جهان رنج منتو بردی و بی‌بهری از گنج من 
 نباید که بی رای تو پیل و کوسسوی جنگ راند سپهدار توس 
 بتندی مکن سهمگین کار خردکه روشن‌روان باد بهرام گرد 
 ز گفتار بدگوی وز نام و ننگجهان کرد بر خویشتن تار و تنگ 
 درم داد و روزی‌دهان را بخواندبسی با سپهبد سخنها براند 
 همان رای زد با تهمتن برانچنین تا رخ روز شد در نهان 
 چو خورشید بر زد سنان از نشیبشتاب آمد از رفتن با نهیب 
 سپهبد بیامد بنزدیک شاهابا گیو گودرز و چندی سپاه 
 بدو داد شاه اختر کاویانبران سان که بودی برسم کیان 
 ز اختر یکی روز فرخ بجستکه بیرون شدن را کی آید درست 
 همی رفت با کوس خسرو بدشتبدان تا سپهبد بدو برگذشت 
 یکی لشکری همچو کوه سیاهگذشتند بر پیش بیدار شاه 
 پس لشکر اندر سپهدار توسبیامد بر شه زمین داد بوس 
 برو آفرین کرد و بر شد خروشجهان آمد از بانگ اسپان بجوش 
 یکی ابر بست از بر گرد سمبرآمد خروشیدن گاو دم 
 ز بس جوشن و کاویانی درفششده روی گیتی سراسر بنفش 
 تو خورشید گفتی به آب اندر استسپهر و ستاره بخواب اندر است 
 نهاد از بر پیل پیروزه مهدهمی رفت زین گونه تا رود شهد 
 هیونی بکردار باد دمانبدش نزد پیران هم اندر زمان 
 که من جنگ را گردن افراختهسوی رود شهد آمدم ساخته 
 چو بشنید پیران غمی گشت سختفروبست بر پیل ناکام رخت 
 برون رفت با نامداران خویشگزیده دلاور سواران خویش 
 که ایران سپه را ببیند که چیستسرافراز چندست و با توس کیست 
 رده برکشیدند زان سوی رودفرستاد نزد سپهبد درود 
 وزین روی لشکر بیاورد توسدرفش همایون و پیلان و کوس 
 سپهدار پیران یکی چرپ گویز ترکان فرستاد نزدیک اوی 
 بگفت آنک من با فرنگیس و شاهچه کردم ز خوبی بهر جایگاه 
 ز درد سیاوش خروشان بدمچو بر آتش تیز جوشان بدم 
 کنون بار تریاک زهر آمدستمرا زو همه رنج بهر آمدست 
 دل توس غمگین شد از کار اویبپیچید زان درد و پیکار اوی 
 چنین داد پاسخ که از مهر توفراوان نشانست بر چهر تو 
 سر آزاد کن دور شو زین میانببند این در بیم و راه زیان 
 بر شاه ایران شوی با سپاهمکافات یابی به نیکی ز شاه 
 بایران ترا پهلوانی دهدهمان افسر خسروانی دهد 
 چو یاد آیدش خوب کردار تودلش رنجه گردد ز تیمار تو 
 چنین گفت گودرز و گیو و سرانبزرگان و تیمارکش مهتران 
 سراینده‌ی پاسخ آمد چو بادبنزدیک پیران ویسه نژاد 
 بگفت آنچ بشنید با پهلوانز توس و ز گودرز روشن‌روان 
 چنین داد پاسخ که من روز و شببیاد سپهبد گشایم دو لب 
 شوم هرچ هستند پیوند منخردمند کو بشنود پند من 
 بایران گذارم بر و بوم و رختسر نامور بهتر از تاج و تخت 
 وزین گفتتها بود مغزش تهیهمی جست نو روزگار بهی 
 هیونی برافگند هنگام خوابفرستاد نزدیک افراسیاب 
 کزایران سپاه آمد و پیل و کوسهمان گیو و گودرز و رهام و توس 
 فراوان فریبش فرستاده‌امز هر گونه‌ای بندها داده‌ام 
 سپاهی ز جنگاوران برگزینکه بر زین شتابش بیاید ز کین 
 مگر بومشان از بنه برکنیمبتخت و بگنج آتش اندر زنیم 
 وگر نه ز کین سیاوش سپاهنیاساید از جنگ هرگز نه شاه 
 چو بشنید افراسیاب این سخنسران را بخواند از همه انجمن 
 یکی لشکری ساخت افراسیابکه تاریک شد چشمه‌ی آفتاب 
 دهم روز لشکر بپیران رسیدسپاهی کزو شد زمین ناپدید 
 چو لشکر بیاسود روزی بدادسپه برگرفت و بنه برنهاد 
 ز پیمان بگردید وز یاد عهدبیامد دمان تا لب رود شهد 
 طلایه بیامد بنزدیک توسکه بربند بر کوهه‌ی پیل کوس 
 که پیران نداند سخن جز فریبچو داند که تنگ اندر آمد نهیب 
 درفش جفا پیشه آمد پدیدسپه بر لب رود صف برکشید 
 بیاراست لشکر سپهدار توسبهامون کشیدند پیلان و کوس 
 دو رویه سپاه اندر آمد چو کوهسواران ترکان و ایران گروه 
 چنان شد ز گرد سپاه آفتابکه آتش برآمد ز دریای آب 
 درخشیدن تیغ و ژوپین و خشتتو گفتی شب اندر هوا لاله کشت 
 ز بس ترگ زرین و زرین سپرز جوشن سواران زرین کمر 
 برآمد یکی ابر چون سندروسزمین گشت از گرد چون آبنوس 
 سر سروران زیر گرز گرانچو سندان شد و پتک آهنگران 
 ز خون رود گفتی میستان شدستز نیزه هوا چون نیستان شدست 
 بسی سر گرفتار دام کمندبسی خوار گشته تن ارجمند 
 کفن جوشن و بستر از خون و خاکتن نازدیده بشمشیر چاک 
 زمین ارغوان و زمان سندروسسپهر و ستاره پرآوای کوس 
 اگر تاج جوید جهانجوی مردوگر خاک گردد بروز نبرد 
 بناکام می‌رفت باید ز دهرچه زو بهر تریاک یابی چه زهر 
 ندانم سرانجام و فرجام چیستبرین رفتن اکنون بباید گریست 
 یکی نامداری بد ارژنگ نامبابر اندر آورده از جنگ نام 
 برآورد از دشت آورد گرداز ایرانیان جست چندی نبرد 
 چو از دور توس سپهبد بدیدبغرید و تیغ از میان برکشید 
 بپور زره گفت نام تو چیستز ترکان جنگی ترا یار کیست 
 بدو گفت ارژنگ جنگی منمسرافراز و شیر درنگی منم 
 کنون خاک را از تو رخشان کنمبوردگه برسرافشان کنم 
 چو گفتار پور زره شد ببنسپهدار ایران شنید این سخن 
 بپاسخ ندید ایچ رای درنگهمان آبداری که بودش بچنگ 
 بزد بر سر و ترگ آن نامدارتو گفتی تنش سر نیاورد بار 
 برآمد ز ایران سپه بوق و کوسکه پیروز بادا سرافراز توس 
 غمی گشت پیران ز توران سپاهز ترکان تهی ماند آوردگاه 
 دلیران توران و کنداورانکشیدند شمشیر و گرز گران 
 که یکسر بکوشیم و جنگ آوریمجهان بر دل توس تنگ آوریم 
 چنین گفت هومان که امروز جنگبسازید و دل را مدارید تنگ 
 گر ایدونک زیشان یکی نامورز لشکر برارد به پیکار سر 
 پذیره فرستیم گردی دمانببینیم تا بر که گردد زمان 
 وزیشان بتندی نجویید جنگبباید یک امروز کردن درنگ 
 بدانگه که لشکر بجنبد ز جایتبیره برآید ز پرده‌سرای 
 همه یکسره گرزها برکشیمیکی از لب رود برتر کشیم 
 بانبوه رزمی بسازیم سختاگر یار باشد جهاندار و بخت 
 باسپ عقاب اندر آورد پایبرانگیخت آن بارگی را ز جای 
 تو گفتی یکی باره‌ی آهنستوگر کوه البرز در جوشنست 
 به پیش سپاه اندر آمد بجنگیکی خشت رخشان گرفته بچنگ 
 بجنبید توس سپهبد ز جایجهان پر شد از ناله‌ی کر نای 
 بهومان چنین گفت کای شوربختز پالیز کین برنیامد درخت 
 نمودم بارژنگ یک دست بردکه بود از شما نامبردار و گرد 
 تو اکنون همانا بکین آمدیکه با خشت بر پشت زین آمدی 
 بجان و سر شاه ایران سپاهکه بی‌جوشن و گرز و رومی کلاه 
 بجنگ تو آیم بسان پلنگکه از کوه یازد بنخچیر چنگ 
 ببینی تو پیکار مردان مردچو آورد گیرم بدشت نبرد 
 چنین پاسخ آورد هومان بدویکه بیشی نه خوبست بیشی مجوی 
 گر ایدونک بیچاره‌ای را زمانبدست تو آمد مشو در گمان 
 بجنگ من ارژنگ روز نبردکجا داشتی خویشتن را بمرد 
 دلیران لشکر ندارند شرمنجوشد یکی را برگ خون گرم 
 که پیکار ایشان سپهبد کندبرزم اندرون دستشان بد کند 
 کجا بیژن و گیو آزادگانجهانگیر گودرز کشوادگان 
 تو گر پهلوانی ز قلب سپاهچرا آمدستی بدین رزمگاه 
 خردمند بیگانه خواند تراهشیوار دیوانه خواند ترا 
 تو شو اختر کاویانی بدارسپهبد نیاید سوی کارزار 
 نگه کن که خلعت کرا داد شاهز گردان که جوید نگین و کلاه 
 بفرمای تا جنگ شیر آورندزبردست را دست زیر آورند 
 اگر تو شوی کشته بر دست منبد آید بدان نامدار انجمن 
 سپاه تو بی‌یار و بیجان شونداگر زنده مانند پیچان شوند 
 و دیگر که گر بشنوی گفت راستروان و دلم بر زبانم گواست 
 که پر درد باشم ز مردان مردکه پیش من آیند روز نبرد 
 پس از رستم زال سام سوارندیدم چو تو نیز یک نامدار 
 پدر بر پدر نامبردار و شاهچو تو جنگجویی نیاید سپاه 
 تو شو تا ز لشکر یکی نامجویبیاید بروی اندر آریم روی 
 بدو گفت توس ای سرافراز مردسپهبد منم هم سوار نبرد 
 تو هم نامداری ز توران سپاهچرا رای کردی بوردگاه 
 دلت گر پذیرد یکی پند منبجویی بدین کار پیوند من 
 کزین کینه تا زنده ماند یکینیاسود خواهد سپاه اندکی 
 تو با خویش وپیوند و چندین سوارهمه پهلوان و همه نامدار 
 بخیره مده خویشتن را ببادبباید که پند من آیدت یاد 
 سزاوار کشتن هرآنکس که هستبمان تا بیازند بر کینه دست 
 کزین کینه مرد گنهکار هیچرهایی نیابد خرد را مپیچ 
 مرا شاه ایران چنین داد پندکه پیران نباید که یابد گزند 
 که او ویژه پروردگار منستجهاندیده و دوستدار منست 
 به بیداد بر خیره با او مکوشنگه کن که دارد بپند تو گوش 
 چنین گفت هومان به بیداد و دادچو فرمان دهد شاه فرخ نژاد 
 بران رفت باید ببیچارگیسپردن بدو دل بیکبارگی 
 همان رزم پیران نه بر آرزوستکه او راد و آزاده و نیک خوست 
 بدین گفت و گوی اندرون بود توسکه شد گیو را روی چون سندروس 
 ز لشکر بیامد بکردار بادچنین گفت کای توس فرخ نژاد 
 فریبنده هومان میان دو صفبیامد دمان بر لب آورده کف 
 کنون با تو چندین چه گوید برازمیان دو صف گفت و گوی دراز 
 سخن جز بشمشیر با او مگویمجوی از در آشتی هیچ روی 
 چو بشنید هومان برآشفت سختچنین گفت با گیو بیدار بخت 
 ایا گم شده بخت آزادگانکه گم باد گودرز کشوادگان 
 فراوان مرا دیده‌ای روز جنگبوردگه تیغ هندی بچنگ 
 کس از تخم کشواد جنگی نماندکه منشور تیغ مرا برنخواند 
 ترا بخت چون روی آهرمنستبخان تو تا جاودان شیونست 
 اگر من شوم کشته بر دست توسنه برخیزد آیین گوپال و کوس 
 بجایست پیران و افراسیاببخواهد شدن خون من رود آب 
 نه گیتی شود پاک ویران ز منسخن راند باید بدین انجمن 
 وگر توس گردد بدستم تباهیکی ره نیابند ز ایران سپاه 
 تو اکنون بمرگ برادر گریچه با توس نوذر کنی داوری 
 بدو گفت توس این چه آشفتنستبدین دشت پیکار تو با منست 
 بیا تا بگردیم و کین آوریمبجنگ ابروان پر ز چین آوریم 
 بدو گفت هومان که دادست مرگسری زیر تاج و سری زیر ترگ 
 اگر مرگ باشد مرا بی‌گمانبوردگه به که آید زمان 
 بدست سواری که دارد هنرسپهبدسر و گرد و پرخاشخر 
 گرفتند هر دو عمود گرانهمی حمله برد آن برین این بران 
 ز می گشت گردان و شد روز تاریکی ابر بست از بر کارزار 
 تو گفتی شب آمد بریشان بروزنهان گشت خورشید گیتی فروز 
 ازان چاک چاک عمود گرانسرانشان چو سندان آهنگران 
 بابر اندرون بانگ پولاد خاستبدریای شهد اندرون باد خاست 
 ز خون بر کف شیر کفشیر بودهمه دشت پر بانگ شمشیر بود 
 خم آورد رویین عمود گرانشد آهن به کردار چاچی کمان 
 تو گفتی که سنگ است سر زیر ترگسیه شد ز خم یلان روی مرگ 
 گرفتند شمشیر هندی بچنگفرو ریخت آتش ز پولاد و سنگ 
 ز نیروی گردنکشان تیغ تیزخم آورد و در زخم شد ریز ریز 
 همه کام پرخاک و پر خاک سرگرفتند هر دو دوال کمر 
 ز نیروی گردان گران شد رکیبیکی را نیامد سر اندر نشیب 
 سپهبد ترکش آورد چنگکمان را بزه کرد و تیغ خدنگ 
 بران نامور تیرباران گرفتچپ و راست جنگ سواران گرفت 
 ز پولاد پیکان و پر عقابسپر کرد بر پیش روی آفتاب 
 جهان چون ز شب رفته دو پاس گشتهمه روی کشور پر الماس گشت 
 ز تیر خدنگ اسپ هومان بخستتن بارگی گشت با خاک پست 
 سپر بر سر آورد و ننمود روینگه داشت هومان سر از تیر اوی 
 چو او را پیاده بران رزمگاهبدیدند گفتند توران سپاه 
 که پردخت ماند کنون جای اویببردند پرمایه بالای اوی 
 چو هومان بران زین توزی نشستیکی تیغ بگرفت هندی بدست 
 که آید دگر باره بر جنگ توسشد از شب جهان تیره چون آبنوس 
 همه نامداران پرخاشجوییکایک بدو در نهادند روی 
 چو شد روز تاریک و بیگاه گشتز جنگ یلان دست کوتاه گشت 
 بپیچید هومان جنگی عنانسپهبد بدو راست کرده سنان 
 بنزدیک پیران شد از رزمگاهخروشی برآمد ز توران سپاه 
 ز تو خشم گردنکشان دور باددرین جنگ فرجام ما سور باد 
 که چون بود رزم تو ای نامجویچو با توس روی اندر آمد بروی 
 همه پاک ما دل پر از خون بدیمجز ایزد نداند که ما چون بدیم 
 بلشکر چنین گفت هومان شیرکه ای رزم دیده سران دلیر 
 چو روشن شود تیره شب روز ماستکه این اختر گیتی افروز ماست 
 شما را همه شادکامی بودمرا خوبی و نیکنامی بود 
 ز لشکر همی برخروشید توسشب تیره تا گاه بانگ خروس 
 همی گفت هومان چه مرد منستکه پیل ژیان هم نبرد منست 
 چو چرخ بلند از شبه تاج کردشمامه پراگند بر لاژورد 
 طلایه ز هر سو برون تاختندبهر پرده‌ای پاسبان ساختند 
 چو برزد سر از برج خرچنگ شیدجهان گشت چون روی رومی سپید 
 تبیره برآمد ز هر دو سرایجهان شد پر از ناله‌ی کر نای 
 هوا تیره گشت از فروغ درفشطبر خون و شبگون و زرد و بنفش 
 کشیده همه تیغ و گرز و سنانهمه جنگ را گرد کرده عنان 
 تو گفتی سپهر و زمان و زمینبپوشد همی چادر آهنین 
 بپرده درون شد خور تابناکز جوش سواران و از گرد و خاک 
 ز هرای اسپان و آوای کوسهمی آسمان بر زمین داد بوس 
 سپهدار هومان دمان پیش صفیکی خشت رخشان گرفته بکف 
 همی گفت چون من برایم بجوشبرانگیزم اسپ و برارم خروش 
 شما یک بیک تیغها برکشیدسپرهای چینی بسر در کشید 
 مبینید جز یال اسپ و عناننشاید کمان و نباید سنان 
 عنان پاک بر یال اسپان نهیدبدانسان که آید خورید و دهید 
 بپیران چنین گفت کای پهلوانتو بگشای بند سلیح گوان 
 ابا گنج دینار جفتی مکنز بهر سلیح ایچ زفتی مکن 
 که امروز گردیم پیروزگربیابد دل از اختر نیک بر 
 وزین روی لشکر سپهدار توسبیاراست برسان چشم خروش 
 بروبر یلان آفرین خواندندورا پهلوان زمین خواندند 
 که پیروزگر بود روز نبردز هومان ویسه برآورد گرد 
 سپهبد بگودرز کشواد گفتکه این راز بر کس نباید نهفت