شاهنامه/داستان رستم و اسفندیار ۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان رستم و اسفندیار ۵)
'


 زمانه برد راست آن را به چشمبدانگه که باشد دلت پر ز خشم 
 تن زال را مرغ پدرود کردازو تار وز خویشتن پود کرد 
 ازان جایگه نیک‌دل برپریدچو اندر هوا رستم او را بدید 
 یکی آتش چوب پرتاب کرددلش را بران رزم شاداب کرد 
 یکی تیز پیکان بدو در نشاندچپ و راست پرها بروبر نشاند 
 سپیده همانگه ز که بر دمیدمیان شب تیره اندر چمید 
 بپوشید رستم سلیح نبردهمی از جهان آفرین یاد کرد 
 چو آمد بر لشکر نامدارکه کین جوید از رزم اسفندیار 
 بدو گفت برخیز ازین خواب خوشبرآویز با رستم کینه‌کش 
 چو بشنید آوازش اسفندیارسلیح جهان پیش او گشت خوار 
 چنین گفت پس با پشوتن که شیربپیچد ز چنگال مرد دلیر 
 گمانی نبردم که رستم ز راهبه ایوان کشد ببر و گبر و کلاه 
 همان بارکش رخش زیراندرشز پیکان نبود ایچ پیدا برش 
 شنیدم که دستان جادوپرستبه هنگام یازد به خورشید دست 
 چو خشم آرد از جادوان بگذردبرابر نکردم پس این با خرد 
 پشوتن بدو گفت پر آب چشمکه بر دشمنت باد تیمار و خشم 
 چه بودت که امروز پژمرده‌ایهمانا به شب خواب نشمرده‌ای 
 میان جهان این دو یل را چه بودکه چندین همی رنج باید فزود 
 بدانم که بخت تو شد کندروکه کین آورد هر زمان نو به نو 
 بپوشید جوشن یل اسفندیاربیامد بر رستم نامدار 
 خروشید چون روی رستم بدیدکه نام تو باد از جهان ناپدید 
 فراموش کردی تو سگزی مگرکمان و بر مرد پرخاشخر 
 ز نیرنگ زالی بدین سان درستوگرنه که پایت همی گور جست 
 بکوبمت زین گونه امروز یالکزین پس نبیند ترا زنده زال 
 چنین گفت رستم به اسفندیارکه ای سیر ناگشته از کارزار 
 بترس از جهاندار یزدان پاکخرد را مکن با دل اندر مغاک 
 من امروز نز بهر جنگ آمدمپی پوزش و نام و ننگ آمدم 
 تو با من به بیداد کوشی همیدو چشم خرد را بپوشی همی 
 به خورشید و ماه و به استا و زندکه دل را نرانی به راه گزند 
 نگیری به یاد آن سخنها که رفتوگر پوست بر تن کسی را بکفت 
 بیابی ببینی یکی خان منروندست کام تو بر جان من 
 گشایم در گنج دیرینه بازکجا گرد کردم به سال دراز 
 کنم بار بر بارگیهای خویشبه گنجور ده تا براند ز پیش 
 برابر همی با تو آیم به راهکنم هرچ فرمان دهی پیش شاه 
 اگر کشتنیم او کشد شایدمهمان نیز اگر بند فرمایدم 
 همی چاره جویم که تا روزگارترا سیر گرداند از کارزار 
 نگه کن که دانای پیشی چه گفتکه هرگز مباد اختر شوم جفت 
 چنین داد پاسخ که مرد فریبنیم روز پرخاش و روز نهیب 
 اگر زنده خواهی که ماند به جاینخستین سخن بند بر نه به پای 
 از ایوان و خان چند گویی همیرخ آشتی را بشویی همی 
 دگر باره رستم زبان برگشادمکن شهریارا ز بیداد یاد 
 مکن نام من در جهان زشت و خوارکه جز بد نیاید ازین کارزار 
 هزارانت گوهر دهم شاهوارهمان یاره‌ی زر با گوشوار 
 هزارانت بنده دهم نوش‌لبپرستنده باشد ترا روز و شب 
 هزارت کنیزک دهم خلخیکه زیبای تاج‌اند با فرخی 
 دگر گنج سام نریمان و زالگشایم به پیش تو ای بی‌همال 
 همه پاک پیش تو گرد آورمز زابلستان نیز مرد آورم 
 که تا مر ترا نیز فرمان کنندروان را به فرمان گروگان کنند 
 ازان پس به پیشت پرستارورادوان با تو آیم بر شهریار 
 ز دل دور کن شهریارا تو کینمکن دیو را با خرد همنشین 
 جز از بند دیگر ترا دست هستبمن بر که شاهی و یزدان پرست 
 که از بند تا جاودان نام بدبماند به من وز تو انجام بد 
 به رستم چنین گفت اسفندیارکه تا چندگویی سخن نابکار 
 مرا گویی از راه یزدان بگردز فرمان شاه جهانبان بگرد 
 که هرکو ز فرمان شاه جهانبگردد سرآید بدو بر زمان 
 جز از بند گر کوشش (و) کارزاربه پیشم دگرگونه پاسخ میار 
 به تندی به پاسخ گو نامدارچنین گفت کای پرهنر شهریار 
 همی خوار داری تو گفتار منبه خیره بجویی تو آزار من 
 چنین داد پاسخ که چند از فریبهمانا به تنگ اندر آمد نشیب 
 بدانست رستم که لابه به کارنیاید همی پیش اسفندیار 
 کمان را به زه کرد و آن تیر گزکه پیکانش را داده بد آب رز 
 همی راند تیر گز اندر کمانسر خویش کرده سوی آسمان 
 همی گفت کای پاک دادار هورفزاینده‌ی دانش و فر و زور 
 همی بینی این پاک جان مراتوان مرا هم روان مرا 
 که چندین بپیچم که اسفندیارمگر سر بپیچاند از کارزار 
 تو دانی که بیداد کوشد همیهمی جنگ و مردی فروشد همی 
 به بادافره این گناهم مگیرتوی آفریننده‌ی ماه و تیر 
 چو خودکامه جنگی بدید آن درنگکه رستم همی دیر شد سوی جنگ 
 بدو گفت کای سگزی بدگماننشد سیر جانت ز تیر و کمان 
 ببینی کنون تیر گشتاسپیدل شیر و پیکان لهراسپی 
 یکی تیر بر ترگ رستم بزدچنان کز کمان سواران سزد 
 تهمتن گز اندر کمان راند زودبران سان که سیمرغ فرموده بود 
 بزد تیر بر چشم اسفندیارسیه شد جهان پیش آن نامدار 
 خم آورد بالای سرو سهیازو دور شد دانش و فرهی 
 نگون شد سر شاه یزدان‌پرستبیفتاد چاچی کمانش ز دست 
 گرفته بش و یال اسپ سیاهز خون لعل شد خاک آوردگاه 
 چنین گفت رستم به اسفندیارکه آوردی آن تخم زفتی به بار 
 تو آنی که گفتی که رویین تنمبلند آسمان بر زمین بر زنم 
 من از شست تو هشت تیر خدنگبخوردم ننالیدم از نام و ننگ 
 به یک تیر برگشتی از کارزاربخفتی بران باره‌ی نامدار 
 هم‌اکنون به خاک اندر آید سرتبسوزد دل مهربان مادرت 
 هم‌انگه سر نامبردار شاهنگون اندر آمد ز پشت سپاه 
 زمانی همی بود تا یافت هوشبر خاک بنشست و بگشاد گوش 
 سر تیر بگرفت و بیرون کشیدهمی پر و پیکانش در خون کشید 
 همانگه به بهمن رسید آگهیکه تیره شد آن فر شاهنشهی 
 بیامد به پیش پشوتن بگفتکه پیکار ما گشت با درد جفت 
 تن ژنده پیل اندر آمد به خاکدل ما ازین درد کردند چاک 
 برفتد هر دو پیاده دوانز پیش سپه تا بر پهلوان 
 بدیدند جنگی برش پر ز خونیکی تیر پرخون به دست اندرون 
 پشوتن بر و جامه را کرد چاکخروشان به سر بر همی کرد خاک 
 همی گشت بهمن به خاک اندرونبمالید رخ را بدان گرم خون 
 پشوتن همی گفت راز جهانکه داند ز دین‌آوران و مهان 
 چو اسفندیاری که از بهر دینبه مردی برآهیخت شمشیر کین 
 جهان کرد پاک از بد بت‌پرستبه بد کار هرگز نیازید دست 
 به روز جوانی هلاک آمدشسر تاجور سوی خاک آمدش 
 بدی را کزو هست گیتی به دردپرآزار ازو جان آزاد مرد 
 فراوان برو بگذرد روزگارکه هرگز نبیند بد کارزار 
 جوانان گرفتندش اندر کنارهمی خون ستردند زان شهریار 
 پشوتن بروبر همی مویه کردرخی پر ز خون و دلی پر ز درد 
 همی گفت زار ای یل اسفندیارجهانجوی و از تخمه‌ی شهریار 
 که کند این چنین کوه جنگی ز جایکه افگند شیر ژیان را ز پای 
 که کند این پسندیده دندان پیلکه آگند با موج دریای نیل 
 چه آمد برین تخمه از چشم بدکه بر بدکنش بی‌گمان بد رسد 
 کجا شد به رزم اندرون ساز توکجا شد به بزم آن خوش آواز تو 
 کجا شد دل و هوش و آیین توتوانایی و اختر و دین تو 
 چو کردی جهان را ز بدخواه پاکنیامدت از پیل وز شیر باک 
 کنون آمدت سودمندی به کارکه در خاک بیند ترا روزگار 
 که نفرین برین تاج و این تخت بادبدین کوشش بیش و این بخت باد 
 که چو تو سواری دلیر و جوانسرافراز و دانا و روشن‌روان 
 بدین سان شود کشته در کارزاربه زاری سرآید برو روزگار 
 که مه تاج بادا و مه تخت شاهمه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاه 
 چنین گفت پر دانش اسفندیارکه ای مرد دانای به روزگار 
 مکن خویشتن پیش من بر تباهچنین بود بهر من از تاج و گاه 
 تن کشته را خاک باشد نهالتو از کشتن من بدین سان منال 
 کجا شد فریدون و هوشنگ و جمز باد آمده باز گردد به دم 
 همان پاک‌زاده نیاکان ماگزیده سرافراز و پاکان ما 
 برفتند و ما را سپردند جاینماند کس اندر سپنجی سرای 
 فراوان بکوشیدم اندر جهانچه در آشکار و چه اندر نهان 
 که تا رای یزدان به جای آورمخرد را بدین رهنمای آورم 
 چو از من گرفت ای سخن روشنیز بد بسته شد راه آهرمنی 
 زمانه بیازید چنگال تیزنبد زو مرا روزگار گریز 
 امید من آنست کاندر بهشتدل‌افروز من بدرود هرچ کشت 
 به مردی مرا پور دستان نکشتنگه کن بدین گز که دارم به مشت 
 بدین چوب شد روزگارم به سرز سیمرغ وز رستم چاره‌گر 
 فسونها و نیرنگها زال ساختکه اروند و بند جهان او شناخت 
 چو اسفندیار این سخن یاد کردبپیچید و بگریست رستم به درد 
 چنین گفت کز دیو ناسازگارترا بهره رنج من آمد به کار 
 چنانست کو گفت یکسر سخنز مردی به کژی نیفگند بن 
 که تا من به گیتی کمر بسته‌امبسی رزم گردنکشان جسته‌ام 
 سواری ندیدم چو اسفندیارزره‌دار با جوشن کارزار 
 چو بیچاره برگشتم از دست اویبدیدم کمان و بر و شست اوی 
 سوی چاره گشتم ز بیچارگیبدادم بدو سر به یکبارگی 
 زمان ورا در کمان ساختمچو روزش سرآمد بینداختم 
 گر او را همی روز باز آمدیمرا کار گز کی فراز آمدی 
 ازین خاک تیره بباید شدنبه پرهیز یک دم نشاید زدن 
 همانست کز گز بهانه منموزین تیرگی در فسانه منم 
 چنین گفت با رستم اسفندیارکه اکنون سرآمد مرا روزگار 
 تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آیکه ما را دگرگونه‌تر گشت رای 
 مگر بشنوی پند و اندرز منبدانی سر مایه و ارز من 
 بکوشی و آن را بجای آوریبزرگی برین رهنمای آوری 
 تهمتن به گفتار او داد گوشپیاده بیامد برش با خروش 
 همی ریخت از دیدگان آب گرمهمی مویه کردش به آوای نرم 
 چو دستان خبر یافت از رزمگاهز ایوان چو باد اندر آمد به راه 
 ز خانه بیامد به دشت نبرددو دیده پر از آب و دل پر ز درد 
 زواره فرامرز چو بیهشانبرفتند چندی ز گردنکشان 
 خروشی برآمد ز آوردگاهکه تاریک شد روی خورشید و ماه 
 به رستم چنین گفت زال ای پسرترا بیش گریم به درد جگر 
 که ایدون شنیدم ز دانای چینز اخترشناسان ایران زمین 
 که هرکس که او خون اسفندیاربریزد سرآید برو روزگار 
 بدین گیتیش شوربختی بودوگر بگذرد رنج و سختی بود 
 چنین گفت با رستم اسفندیارکه از تو ندیدم بد روزگار 
 زمانه چنین بود و بود آنچ بودسخن هرچ گویم بباید شنود 
 بهانه تو بودی پدر بد زماننه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان 
 مرا گفت رو سیستان را بسوزنخواهم کزین پس بود نیمروز 
 بکوشید تا لشکر و تاج و گنجبدو ماند و من بمانم به رنج 
 کنون بهمن این نامور پور منخردمند و بیدار دستور من 
 بمیرم پدروارش اندر پذیرهمه هرچ گویم ترا یادگیر 
 به زابلستان در ورا شاد دارسخنهای بدگوی را یاد دار 
 بیاموزش آرایش کارزارنشستنگه بزم و دشت شکار 
 می و رامش و زخم چوگان و کاربزرگی و برخوردن از روزگار 
 چنین گفت جاماسپ گم بوده نامکه هرگز به گیتی مبیناد کام 
 که بهمن ز من یادگاری بودسرافرازتر شهریاری بود 
 تهمتن چو بشنید بر پای خاستببر زد به فرمان او دست راست 
 که تو بگذری زین سخن نگذرمسخن هرچ گفتی به جای آورم 
 نشانمش بر نامور تخت عاجنهم بر سرش بر دلارای تاج 
 ز رستم چو بشنید گویا سخنبدو گفت نوگیر چون شد کهن 
 چنان دان که یزدان گوای منستبرین دین به رهنمای منست 
 کزین نیکویها که تو کرده‌ایز شاهان پیشین که پرورده‌ای 
 کنون نیک نامت به بد بازگشتز من روی گیتی پرآواز گشت 
 غم آمد روان ترا بهره زینچنین بود رای جهان‌آفرین 
 چنین گفت پس با پشوتن که مننجویم همی زین جهان جز کفن 
 چو من بگذرم زین سپنجی سرایتو لشکر بیارای و شو باز جای 
 چو رفتی به ایران پدر را بگویکه چون کام یابی بهانه مجوی 
 زمانه سراسر به کام تو گشتهمه مرزها پر ز نام تو گشت 
 امیدم نه این بود نزدیک توسزا این بد از جان تاریک تو 
 جهان راست کردم به شمشیر دادبه بد کس نیارست کرد از تو یاد 
 به ایران چو دین بهی راست شدبزرگی و شاهی مرا خواست شد 
 به پیش سران پندها دادیمنهانی به کشتن فرستادیم 
 کنون زین سخن یافتی کام دلبیارای و بنشین به آرام دل 
 چو ایمن شدی مرگ را دور کنبه ایوان شاهی یکی سور کن 
 ترا تخت سختی و کوشش مراترا نام تابوت و پوشش مرا 
 چه گفت آن جهاندیده دهقان پیرکه نگریزد از مرگ پیکان تیر 
 مشو ایمن از گنج و تاج و سپاهروانم ترا چشم دارد به راه 
 چو آیی بهم پیش داور شویمبگوییم و گفتار او بشنویم 
 کزو بازگردی به مادر بگویکه سیر آمد از رزم پرخاشجوی 
 که با تیر او گبر چون باد بودگذر کرده بر کوه پولاد بود 
 پس من تو زود آیی ای مهربانتو از من مرنج و مرنجان روان 
 برهنه مکن روی بر انجمنمبین نیز چهر من اندر کفن 
 ز دیدار زاری بیفزایدتکس از بخردان نیز نستایدت 
 همان خواهران را و جفت مراکه جویا بدندی نهفت مرا 
 بگویی بدان پرهنر بخردانکه پدرود باشید تا جاودان 
 ز تاج پدر بر سرم بد رسیددر گنج را جان من شد کلید 
 فرستادم اینک به نزدیک اوکه شرم آورد جان تاریک او 
 بگفت این و برزد یکی تیز دمکه بر من ز گشتاسپ آمد ستم 
 هم‌انگه برفت از تنش جان پاکتن خسته افگنده بر تیره خاک 
 تهمتن بنزد پشوتن رسیدهمه جامه بر تن سراسر درید 
 بر و جامه رستم همی پاره کردسرش پر ز خاک و دلش پر ز درد 
 همی گفت زار ای نبرده سوارنیا شاه جنگی پدر شهریار 
 به خوبی شده در جهان نام منز گشتاسپ بد شد سرانجام من 
 چو بسیار بگریست با کشته گفتکه ای در جهان شاه بی‌یار و جفت 
 روان تو بادا میان بهشتبداندیش تو بدرود هرچ کشت 
 زواره بدو گفت کای نامدارنبایست پذرفت زو زینهار 
 ز دهقان تو نشنیدی آن داستانکه یاد آرد از گفته‌ی باستان 
 که گر پروری بچه‌ی نره‌شیرشود تیزدندان و گردد دلیر 
 چو سر برکشد زود جوید شکارنخست اندر آید به پروردگار 
 دو پهلو برآشفته از خشم بدنخستین ازان بد به زابل رسد 
 چو شد کشته شاهی چو اسفندیارببینند ازین پس بد روزگار 
 ز بهمن رسد بد به زابلستانبپیچند پیران کابلستان 
 نگه کن که چون او شود تاجداربه پیش آورد کین اسفندیار 
 بدو گفت رستم که با آسماننتابد بداندیش و نیکی گمان 
 من آن برگزیدم که چشم خردبدو بنگرد نام یاد آورد 
 گر او بد کند پیچد از روزگارتو چشم بلا را به تندی مخار 
 یکی نغز تابوت کرد آهنینبگسترد فرشی ز دیبای چین 
 بیندود یک روی آهن به قیرپراگند بر قیر مشک و عبیر 
 ز دیبای زربفت کردش کفنخروشان برو نامدار انجمن 
 ازان پس بپوشید روشن برشز پیروزه بر سر نهاد افسرش 
 سر تنگ تابوت کردند سختشد آن بارور خسروانی درخت 
 چل اشتر بیاورد رستم گزینز بالا فروهشته دیبای چین 
 دو اشتر بدی زیر تابوت شاهچپ و راست پیش و پس‌اندر سپاه 
 همه خسته روی و همه کنده مویزبان شاه گوی و روان شاه‌جوی 
 بریده بش و دم اسپ سیاهپشوتن همی برد پیش سپاه 
 برو بر نهاده نگونسار زینز زین اندرآویخته گرز کین 
 همان نامور خود و خفتان اویهمان جوله و مغفر جنگجوی 
 سپه رفت و بهمن به زابل بماندبه مژگان همی خون دل برفشاند 
 تهمتن ببردش به ایوان خویشهمی پرورانید چون جان خویش 
 به گشتاسپ آگاهی آمد ز راهنگون شد سر نامبردار شاه 
 همی جامه را چاک زد بر برشبه خاک اندر آمد سر و افسرش 
 خروشی برآمد ز ایوان به زارجهان شد پر از نام اسفندیار 
 به ایران ز هر سو که رفت آگهیبینداخت هرکس کلاه مهی 
 همی گفت گشتاسپ کای پاک دینکه چون تو نبیند زمان و زمین 
 پس از روزگار منوچهر بازنیامد چو تو نیز گردنفراز 
 بیالود تیغ و بپالود کیشمهان را همی داشت بر جای خویش 
 بزرگان ایران گرفتند خشمز آزرم گشتاسپ شستند چشم 
 به آواز گفتند کای شوربختچو اسفندیاری تو از بهر تخت 
 به زابل فرستی به کشتن دهیتو بر گاه تاج مهی برنهی 
 سرت را ز تاج کیان شرم بادبه رفتن پی اخترت نرم باد 
 برفتند یکسر ز ایوان اوپر از خاک شد کاخ و دیوان او 
 چو آگاه شد مادر و خواهرانز ایوان برفتند با دختران 
 برهنه سر و پای پرگرد و خاکبه تن بر همه جامه کردند چاک 
 پشوتن همی رفت گریان به راهپس پشت تابوت و اسپ سیاه 
 زنان از پشوتن درآویختندهمی خون ز مژگان فرو ریختند 
 که این بند تابوت را برگشایتن خسته یک بار ما را نمای 
 پشوتن غمی شد میان زنانخروشان و گوشت از دو بازو کنان 
 به آهنگران گفت سوهان تیزبیارید کامد کنون رستخیز 
 سر تنگ تابوت را باز کردبه نوی یکی مویه آغاز کرد 
 چو مادرش با خواهران روی شاهپر از مشک دیدند ریش سیاه 
 برفتند یکسر ز بالین شاهخروشان به نزدیک اسپ سیاه 
 بسودند پر مهر یال و برشکتایون همی ریخت خاک از برش 
 کزو شاه را روز برگشته بودبه آورد بر پشت او کشته بود 
 کزین پس کرا برد خواهی به جنگکرا داد خواهی به چنگ نهنگ 
 به یالش همی اندرآویختندهمی خاک بر تارکش ریختند 
 به ابر اندر آمد خروش سپاهپشوتن بیامد به ایوان شاه 
 خروشید و دیدش نبردش نمازبیامد به نزدیک تختش فراز 
 به آواز گفت ای سر سرکشانز برگشتن بختت آمد نشان 
 ازین با تن خویش بد کرده‌ایدم از شهر ایران برآورده‌ای 
 ز تو دور شد فره و بخردیبیابی تو بادافره ایزدی 
 شکسته شد این نامور پشت توکزین پس بود باد در مشت تو 
 پسر را به خون دادی از بهر تختکه مه تخت بیناد چشمت مه بخت 
 جهانی پر از دشمن و پر بداننماند بع تو تاج تا جاودان 
 بدین گیتیت در نکوهش بودبه روز شمارت پژوهش بود 
 بگفت این و رخ سوی جاماسپ کردکه ای شوم بدکیش و بدزاد مرد 
 ز گیتی ندانی سخن جز دروغبه کژی گرفتی ز هرکس فروغ 
 میان کیان دشمنی افگنیهمی این بدان آن بدین برزنی 
 ندانی همی جز بد آموختنگسستن ز نیکی بدی توختن 
 یکی کشت کردی تو اندر جهانکه کس ندرود آشکار و نهان 
 بزرگی به گفتار تو کشته شدکه روز بزرگان همه گشته شد 
 تو آموختی شاه را راه کژایا پیر بی‌راه و کوتاه و کژ 
 تو گفتی که هوش یل اسفندیاربود بر کف رستم نامدار 
 بگفت این و گویا زبان برگشادهمه پند و اندرز او کرد یاد 
 هم اندرز بهمن به رستم بگفتبرآورد رازی که بود از نهفت 
 چو بشنید اندرز او شهریارپشیمان شد از کار اسفندیار 
 پشوتن بگفت آنچ بودش نهانبه آواز با شهریار جهان 
 چو پردخته گشت از بزرگان سرایبرفتند به آفرید و همای 
 به پیش پدر بر بخستند رویز درد برادر بکندند موی 
 به گشتاسپ گفتند کای نامدارنیندیشی از کار اسفندیار 
 کجا شد نخستین به کین زریرهمی گور بستد ز چنگال شیر 
 ز ترکان همی کین او بازخواستبدو شد همی پادشاهیت راست 
 به گفتار بدگوش کردی به بندبغل گران و به گرز و کمند 
 چو او بسته آمد نیا کشته شدسپه را همه روز برگشته شد 
 چو ارجاسپ آمد ز خلخ به بلخهمه زندگانی شد از رنج تلخ 
 چو ما را که پوشیده داریم رویبرهنه بیاورد ز ایوان به کوی 
 چو نوش‌آذر زردهشتی بکشتگرفت آن زمان پادشاهی به مشت 
 تو دانی که فرزند مردی چه کردبرآورد ازیشان دم و دود و گرد 
 ز رویین دژ آورد ما را برتنگهبان کشور بد و افسرت 
 از ایدر به زابل فرستادیشبسی پند و اندرزها دادیش 
 که تا از پی تاج بیجان شودجهانی برو زار و پیچان شود 
 نه سیمرغ کشتش نه رستم نه زالتو کشتی مر او را چو کشتی منال 
 ترا شرم بادا ز ریش سپیدکه فرزند کشتی ز بهر امید 
 جهاندار پیش از تو بسیار بودکه بر تخت شاهی سزاوار بود 
 به کشتن ندادند فرزند رانه از دوده‌ی خویش و پیوند را 
 چنین گفت پس با پشوتن که خیزبرین آتش تیزبر آب ریز 
 بیامد پشوتن ز ایوان شاهزنان را بیاورد زان جایگاه 
 پشوتن چنین گفت با مادرشکه چندین به تنگی چه کوبی درش 
 که او شاد خفتست و روشن‌روانچو سیر آمد از مرز و از مرزبان 
 بپذرفت مادر ز دین‌دار پندبه داد خداوند کرد او پسند 
 ازان پس به سالی به هر برزنیبه ایران خروشی بد و شیونی 
 ز تیر گز و بند دستان زالهمی مویه کردند بسیار سال 
 همی بود بهمن به زابلستانبه نخچیر گر با می و گلستان 
 سواری و می خوردن و بارگاهبیاموخت رستم بدان پور شاه 
 به هر چیز پیش از پسر داشتششب و روز خندان به بر داشتش 
 چو گفتار و کردار پیوسته شددر کین به گشتاسپ بر بسته شد 
 یکی نامه بنوشت رستم به دردهمه کار فرزند او یاد کرد 
 سر نامه کرد آفرین از نخستبدانکس که کینه نبودش نجست 
 دگر گفت یزدان گوای منستپشوتن بدین رهنمای منست 
 که من چند گفتم به اسفندیارمگر کم کند کینه و کارزار 
 سپردم بدو کشور و گنج خویشگزیدم ز هرگونه‌یی رنج خویش 
 زمانش چنین بود نگشاد چهرمرا دل پر از درد و سر پر ز مهر 
 بدین گونه بد گردش آسمانبسنده نباشد کسی با زمان 
 کنون این جهانجوی نزد منستکه فرخ نژاد اورمزد منست 
 هنرهای شاهانش آموختماز اندرز فام خرد توختم 
 چو پیمان کند شاه پوزش پذیرکزین پس نیندیشد از کار تیر 
 نهان من و جان من پیش اوستاگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست 
 چو آن نامه شد نزد شاه جهانپراگنده شد آن میان مهان 
 پشوتن بیامد گوایی بدادسخنهای رستم همه کرد یاد 
 همان زاری و پند و اروند اوسخن گفتن از مرز و پیوند او 
 ازان نامور شاه خشنود گشتگراینده را آمدن سود گشت 
 ز رستم دل نامور گشت خوشنزد نیز بر دل ز تیمار تش 
 هم‌اندر زمان نامه پاسخ نوشتبه باغ بزرگی درختی بکشت 
 چنین گفت کز جور چرخ بلندچو خواهد رسیدن کسی را گزند 
 به پرهیز چون بازدارد کسیوگر سوی دانش گراید بسی 
 پشوتن بگفت آنچ درخواستیدل من به خوبی بیاراستی 
 ز گردون گردان که یارد گذشتخردمند گرد گذشته نگشت 
 تو آنی که بودی وزان بهتریبه هند و به قنوج بر مهتری 
 ز بیشی هرآنچت بباید بخواهز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه 
 فرستاده پاسخ بیاورد زودبدان سان که رستمش فرموده بود 
 چنین تا برآمد برین گاه چندببد شاهزاده به بالا بلند 
 خردمند و بادانش و دستگاهبه شاهی برافراخت فرخ کلاه 
 بدانست جاماسپ آن نیک و بدکه آن پادشاهی به بهمن رسد 
 به گشتاسپ گفت ای پسندیده شاهترا کرد باید به بهمن نگاه 
 ز دانش پدر هرچ جست اندر اویبه جای آمد و گشت با آب‌روی 
 به بیگانه شهری فراوان بماندکسی نامه‌ی تو بروبر نخواند 
 به بهمن یکی نامه باید نوشتبسان درختی به باغ بهشت 
 که داری به گیتی جز او یادگارگسارنده‌ی درد اسفندیار 
 خوش آمد سخن شاه گشتاسپ رابفرمود فرخنده جاماسپ را 
 که بنویس یک نامه نزدیک اوییکی سوی گردنکش کینه‌جوی 
 که یزدان سپاس ای جهان پهلوانکه ما از تو شادیم و روشن‌روان 
 نبیره که از جان گرامی‌تر استبه دانش ز جاماسپ نامی‌تر است 
 به بخت تو آموخت فرهنگ و رایسزد گر فرستی کنون باز جای 
 یکی سوی بهمن که اندر زمانچو نامه بخوانی به زابل ممان 
 که ما را به دیدارت آمد نیازبرآرای کار و درنگی مساز 
 به رستم چو برخواند نامه دبیربدان شاد شد مرد دانش‌پذیر 
 ز چیزی که بودش به گنج اندرونز خفتان وز خنجر آبگون 
 ز برگستوان و ز تیر و کمانز گوپال و ز خنجر هندوان 
 ز کافور وز مشک وز عود ترهم از عنبر و گوهر و سیم و زر 
 ز بالا و از جامه‌ی نابریدپرستار وز کودکان نارسید 
 کمرهای زرین و زرین ستامز یاقوت با زنگ زرین دو جام 
 همه پاک رستم به بهمن سپردبرنده به گنجور او بر شمرد 
 تهمتن بیامد دو منزل به راهپس او را فرستاد نزدیک شاه 
 چو گشتاسپ روی نبیره بدیدشد از آب دیده رخش ناپدید 
 بدو گفت اسفندیاری تو بسنمانی به گیتی جز او را به کس 
 ورا یافت روشن‌دل و یادگیرازان پس همی خواندش اردشیر 
 گوی بود با زور و گیرنده دستخردمند و دانا و یزدان پرست 
 چو بر پای بودی سرانگشت اویز زانو فزونتر بدی مشت اوی 
 همی آزمودش به یک چندگاهبه بزم و به رزم و به نخجیرگاه 
 به میدان چوگان و بزم و شکارگوی بود مانند اسفندیار 
 ازو هیچ گشتاسپ نشکیفتیبه می خوردن اندرش بفریفتی 
 همی گفت کاینم جهاندار دادغمی بودم از بهر تیمار داد 
 بماناد تا جاودان بهمنمچو گم شد سرافراز رویین تنم 
 سرآمد همه کار اسفندیارکه جاوید بادا سر شهریار 
 همیشه دل از رنج پرداختهزمانه به فرمان او ساخته 
 دلش باد شادان و تاجش بلندبه گردن بداندیش او را کمند