شاهنامه/داستان رستم و اسفندیار ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان رستم و اسفندیار ۳)
'


 دلت بیش کژی بپالد همیروانت ز دیوان ببالد همی 
 تو آن گوی کز پادشاهان سزاستنگوید سخن پادشا جز که راست 
 جهاندار داند که دستان سامبزرگست و بادانش و نیک‌نام 
 همان سام پور نریمان بدستنریمان گرد از کریمان بدست 
 بزرگست و گرشاسپ بودش پدربه گیتی بدی خسرو تاجور 
 همانا شنیدستی آواز سامنبد در زمانه چنو نیک‌نام 
 بکشتش به توس اندرون اژدهاکه از چنگ او کس نیابد رها 
 به دریا نهنگ و به خشکی پلنگورا کس ندیدی گریزان ز جنگ 
 به دریا سر ماهیان برفروختهم‌اندر هوا پر کرگس بسوخت 
 همی پیل را درکشیدی به دمدل خرم از یاد او شدم دژم 
 و دیگر یکی دیو بد بدگمانتنش بر زمین و سرش به آسمان 
 که دریای چین تا میانش بدیز تابیدن خور زیانش بدی 
 همی ماهی از آب برداشتیسر از گنبد ماه بگذاشتی 
 به خورشید ماهیش بریان شدیازو چرخ گردنده گریان نشدی 
 دو پتیاره زین گونه پیچان شدندز تیغ یلی هر دو بیجان شدند 
 همان مادرم دخت مهراب بودبدو کشور هند شاداب بود 
 که ضحاک بودیش پنجم پدرز شاهان گیتی برآورده سر 
 نژادی ازین نامورتر کراستخردمند گردن نپیچد ز راست 
 دگر آنک اندر جهان سربسریلان را ز من جست باید هنر 
 همان عهد کاوس دارم نخستکه بر من بهانه نیارند جست 
 همان عهد کیخسرو دادگرکه چون او نبست از کیان کس کمر 
 زمین را سراسر همه گشته‌امبسی شاه بیدادگر کشته‌ام 
 چو من برگذشتم ز جیحون بر آبز توران به چین آمد افراسیاب 
 ز کاوس در جنگ هاماورانبه تنها برفتم به مازندران 
 نه ارژنگ ماندم نه دیو سپیدنه سنجه نه اولاد غندی نه بید 
 همی از پی شاه فرزند رابکشتم دلیر خردمند را 
 که گردی چو سهراب هرگز نبودبه زور و به مردی و رزم آزمود 
 ز پانسد همانا فزونست سالکه تا من جدا گشتم از پشت زال 
 همی پهلوان بودم اندر جهانیکی بود با آشکارم نهان 
 به سام فریدون فرخ‌نژادکه تاج بزرگی به سر بر نهاد 
 ز تخت اندرآورد ضحاک راسپرد آن سر و تاج او خاک را 
 دگر سام کو بود ما را نیاببرد از جهان دانش و کیمیا 
 سه دیگر که چون من ببستم کمرتن آسان شد اندر جهان تاجور 
 بران خرمی روز هرگز نبودپی مرد بی‌راه بر دز نبود 
 که من بودم اندر جهان کامرانمرا بود شمشیر و گرز گران 
 بدان گفتم این تا بدانی همهتو شاهی و گردنکشان چون رمه 
 تو اندر زمانه رسیده نویاگر چند با فر کیخسروی 
 تن خویش بینی همی در جهاننه‌ای آگه از کارهای نهان 
 چو بسیار شد گفتها می‌خوریمبه می جان اندیشه را بشکریم 
 چو از رستم اسفندیار این شنیدبخندید و شادان دلش بردمید 
 بدو گفت ازین رنج و کردار توشنیدم همه درد و تیمار تو 
 کنون کارهایی که من کرده‌امز گردنکشان سر برآورده‌ام 
 نخستین کمر بستم از بهر دینتهی کردم از بت‌پرستان زمین 
 کس از جنگجویان گیتی ندیدکه از کشتگان خاک شد ناپدید 
 نژاد من از تخم گشتاسپستکه گشتاسپ از تخم لهراسپست 
 که لهراسپ بد پور اورند شاهکه او را بدی از مهان تاج و گاه 
 هم اورند از گوهر کی‌پشینکه کردی پدر بر پشین آفرین 
 پشین بود از تخمه‌ی کیقبادخردمند شاهی دلش پر ز داد 
 همی رو چنین تا فریدون شاهکه شاه جهان بود و زیبای گاه 
 همان مادرم دختر قیصرستکجا بر سر رومیان افسرست 
 همان قیصر از سلم دارد نژادز تخم فریدون با فر و داد 
 همان سلم پور فریدون گردکه از خسروان نام شاهی ببرد 
 بگویم من و کس نگوید که نیستکه بی‌راه بسیار و راه اندکیست 
 تو آنی که پیش نیاکان منبزرگان بیدار و پاکان من 
 پرستنده بودی همی با نیانجویم همی زین سخن کیمیا 
 بزرگی ز شاهان من یافتیچو در بندگی تیز بشتافتی 
 ترا بازگویم همه هرچ هستیکی گر دروغست بنمای دست 
 که تا شاه گشتاسپ را داد تختمیان بسته دارم به مردی و بخت 
 هرانکس که رفت از پی دین به چینبکردند زان پس برو آفرین 
 ازان پس که ما را به گفت گرزمببستم پدر دور کردم ز بزم 
 به لهراسپ از بند من بد رسیدشد از ترک روی زمین ناپدید 
 بیاورد جاماسپ آهنگرانکه ما را گشاید ز بند گران 
 همان کار آهنگران دیر بودمرا دل بر آهنگ شمشیر بود 
 دلم تنگ شد بانگشان بر زدمتن از دست آهنگران بستدم 
 برافراختم سر ز جای نشستغل و بند بر هم شکستم به دست 
 گریزان شد ارجاسپ از پیش منبران سان یکی نامدار انجمن 
 به مردی ببستم کمر بر میانهمی رفتم از پس چو شیر ژیان 
 شنیدی که در هفتخوان پیش منچه آمد ز شیران و از اهرمن 
 به چاره به رویین‌دژ اندر شدمجهانی بران گونه بر هم زدم 
 بجستم همه کین ایرانیانبه خون بزرگان ببستم میان 
 به توران و چین آنچ من کرده‌امهمان رنج و سختی که من برده‌ام 
 همانا ندیدست گور از پلنگنه از شست ملاح کام نهنگ 
 ز هنگام تور و فریدون گردکس اندر جهان نام این دژ نبرد 
 یکی تیره دژ بر سر کوه بودکه از برتری دور از انبوه بود 
 چو رفتم همه بت‌پرستان بدندسراسیمه برسان مستان بدند 
 به مردی من آن باره را بستدمبتان را همه بر زمین بر زدم 
 برافراختم آتش زردهشتکه با مجمر آورده بود از بهشت 
 به پیروزی دادگر یک خدایبه ایران چنان آمدم باز جای 
 که ما را به هر جای دشمن نماندبه بتخانه‌ها در برهمن نماند 
 به تنها تن خویش جستم نبردبه پرخاش تیمار من کس نخورد 
 سخنها به ما بر کنون شد درازاگر تشنه‌ای جام می را فراز 
 چنین گفت رستم به اسفندیارکه کردار ماند ز ما یادگار 
 کنون داده باش و بشنو سخنازین نامبردار مرد کهن 
 اگر من نرفتی به مازندرانبه گردن برآورده گرز گران 
 کجا بسته بد گیو و کاوس و توسشده گوش کر یکسر از بانگ کوس 
 که کندی دل و مغز دیو سپیدکه دارد به بازوی خویش این امید 
 سر جادوان را بکندم ز تنستودان ندیدند و گور و کفن 
 ز بند گران بردمش سوی تختشد ایران بدو شاد و او نیکبخت 
 مرا یار در هفتخوان رخش بودکه شمشیر تیزم جهان‌بخش بود 
 وزان پس که شد سوی هاماورانببستند پایش به بند گران 
 ببردم ز ایرانیان لشکریبه جایی که بد مهتری گر سری 
 بکشتم به جنگ اندرون شاهشانتهی کردم آن نامور گاهشان 
 جهاندار کاوس کی بسته بودز رنج و ز تیمار دل خسته بود 
 بیاوردم از بند کاوس راهمان گیو و گودرز و هم توس را 
 به ایران بد افراسیاب آن زمانجهان پر ز درد از بد بدگمان 
 به ایران کشیدم ز هاماورانخود و شاه با لشکری بی‌کران 
 شب تیره تنها برفتم ز پیشهمه نام جستم نه آرام خویش 
 چو دید آن درفشان درفش مرابه گوش آمدش بانگ رخش مرا 
 بپردخت ایران و شد سوی چینجهان شد پر از داد و پر آفرین 
 گر از یال کاوس خون آمدیز پشتش سیاوش چون آمدی 
 وزو شاه کیخسرو پاک و رادکه لهراسپ را تاج بر سر نهاد 
 پدرم آن دلیر گرانمایه مردز ننگ اندران انجمن خاک خورد 
 که لهراسپ را شاه بایست خواندازو در جهان نام چندین نماند 
 چه نازی بدین تاج گشتاسپیبدین تازه آیین لهراسپی 
 که گوید برو دست رستم ببندنبندد مرا دست چرخ بلند 
 که گر چرخ گوید مراکاین نیوشبه گرز گرانش بمالم دو گوش 
 من از کودکی تا شدستم کهنبدین گونه از کس نبردم سخن 
 مرا خواری از پوزش و خواهش استوزین نرم گفتن مرا کاهش است 
 ز تیزیش خندان شد اسفندیاربیازید و دستش گرفت استوار 
 بدو گفت کای رستم پیلتنچنانی که بشنیدم از انجمن 
 ستبرست بازوت چون ران شیربرو یال چون اژدهای دلیر 
 میان تنگ و باریک همچون پلنگبه ویژه کجا گرز گیرد به چنگ 
 بیفشارد چنگش میان سخنز برنا بخندید مرد کهن 
 ز ناخن فرو ریختش آب زردهمانا نجنبید زان‌درد مرد 
 گرفت آن زمان دست مهتر به دستچنین گفت کای شاه یزدان‌پرست 
 خنک شاه گشتاسپ آن نامدارکجا پور دارد چو اسفندیار 
 خنک آنک چون تو پسر زاید اوهمی فر گیتی بیفزاید او 
 همی گفت و چنگش به چنگ اندرونهمی داشت تا چهر او شد چو خون 
 همان ناخنش پر ز خوناب کردسپهبد بروها پر از تاب کرد 
 بخندید ازو فرخ اسفندیارچنین گفت کای رستم نامدار 
 تو امروز می خور که فردا به رزمبپیچی و یادت نیاید ز بزم 
 چو من زین زرین نهم بر سپاهبه سر بر نهم خسروانی کلاه 
 به نیزه ز اسپت نهم بر زمینازان پس نه پرخاش جویی نه کین 
 دو دستت ببندم برم نزد شاهبگویم که من زو ندیدم گناه 
 بباشیم پیشش به خواهشگریبسازیم هرگونه‌یی داوری 
 رهانم ترا از غم و درد و رنجبیابی پس از رنج خوبی و گنج 
 بخندید رستم ز اسفندیاربدو گفت سیر آیی از کارزار 
 کجا دیده‌ای رزم جنگاورانکجا یافتی باد گرز گران 
 اگر بر جزین روی گردد سپهربپوشید میان دو تن روی مهر 
 به جای می سرخ کین آوریمکمند نبرد و کمین آوریم 
 غو کوس خواهیم از آوای رودبه تیغ و به گوپال باشد درود 
 ببینی تو ای فرخ اسفندیارگراییدن و گردش کارزار 
 چو فردا بیایی به دشت نبردبه آورد مرد اندر آید به مرد 
 ز باره به آغوش بردارمتز میدان به نزدیک زال آرمت 
 نشانمت بر نامور تخت عاجنهم بر سرت بر دل‌افروز تاج 
 کجا یافتستم من از کیقبادبه مینو همی جان او باد شاد 
 گشایم در گنج و هر خواستهنهم پیش تو یکسر آراسته 
 دهم بی‌نیازی سپاه ترابه چرخ اندر آرم کلاه ترا 
 ازان پس بیابم به نزدیک شاهگرازان و خندان و خرم به راه 
 به مردی ترا تاج بر سر نهمسپاسی به گشتاسپ زین بر نهم 
 ازان پس ببندم کمر بر میانچنانچون ببستم به پیش کیان 
 همه روی پالیز بی خو کنمز شادی تن خویش را نو کنم 
 چو تو شاه باشی و من پهلوانکسی را به تن در نباشد روان 
 چنین پاسخ آوردش اسفندیارکه گفتار بیشی نیاید به کار 
 شکم گرسنه روز نیمی گذشتز گفتار پیکار بسیار گشت 
 بیارید چیزی که دارید خوانکسی را که بسیار گوید مخوان 
 چو بنهاد رستم به خوردن گرفتبماند اندر آن خوردن اندر شگفت 
 یل اسفندیار و گوان یکسرهز هر سو نهادند پیشش بره 
 بفرمود مهتر که جام آوریدبه جای می پخته خام آورید 
 ببینیم تا رستم اکنون ز میچه گوید چه آرد ز کاوس کی 
 بیاورد یک جام می میگسارکه کشتی بکردی بروبر گذار 
 به یاد شهنشاه رستم بخوردبرآورد ازان چشمه‌ی زرد گرد 
 همان جام را کودک میگساربیاورد پر باده‌ی شاهوار 
 چنین گفت پس با پشوتن به رازکه بر می نیاید به آبت نیاز 
 چرا آب بر جام می بفگنیکه تیزی نبیند کهن بشکنی 
 پشوتن چنین گفت با میگسارکه بی‌آب جامی می افگن بیار 
 می آورد و رامشگران را بخواندز رستم همی در شگفتی بماند 
 چو هنگامه‌ی رفتن آمد فرازز می لعل شد رستم سرفراز 
 چنین گفت با او یل اسفندیارکه شادان بدی تا بود روزگار 
 می و هرچ خوردی ترا نوش بادروان دلاور پر از توش باد 
 بدو گفت رستم که ای نامدارهمیشه خرد بادت آموزگار 
 هران می که با تو خورم نوش گشتروان خردمند را توش گشت 
 گر این کینه از مغز بیرون کنیبزرگی و دانش برافزون کنی 
 ز دشت اندرآیی سوی خان منبوی شاد یک چند مهمان من 
 سخن هرچ گفتم بجای آورمخرد پیش تو رهنمای آورم 
 بیاسای چندی و با بد مکوشسوی مردمی یاز و بازآر هوش 
 چنین گفت با او یل اسفندیارکه تخمی که هرگز نروید مکار 
 تو فردا ببینی ز مردان هنرچو من تاختن را ببندم کمر 
 تن خویش را نیز مستای هیچبه ایوان شو و کار فردا بسیچ 
 ببینی که من در صف کارزارچنانم چو با باده و میگسار 
 چو از شهر زاول به ایران شومبه نزدیک شاه و دلیران شوم 
 هنر بیش بینی ز گفتار منمجوی اندرین کار تیمار من 
 دل رستم از غم پراندیشه شدجهان پیش او چون یکی بیشه شد 
 که گر من دهم دست بند وراوگر سر فرازم گزند ورا 
 دو کارست هر دو به نفرین و بدگزاینده رسمی نو آیین و بد 
 هم از بند او بد شود نام منبد آید ز گشتاسپ انجام من 
 به گرد جهان هرک راند سخننکوهیدن من نگردد کهن 
 که رستم ز دست جوانی بخستبه زاول شد و دست او را ببست 
 همان نام من بازگردد به ننگنماند ز من در جهان بوی و رنگ 
 وگر کشته آید به دشت نبردشود نزد شاهان مرا روی زرد 
 که او شهریاری جوان را بکشتبدان کو سخن گفت با او درشت 
 برین بر پس از مرگ نفرین بودهمان نام من نیز بی‌دین بود 
 وگر من شوم کشته بر دست اوینماند به زاولستان رنگ و بوی 
 شکسته شود نام دستان سامز زابل نگیرد کسی نیز نام 
 ولیکن همی خوب گفتار منازین پس بگویند بر انجمن 
 چنین گفت پس با سرافراز مردکه اندیشه روی مرا زرد کرد 
 که چندین بگویی تو از کار بندمرا بند و رای تو آید گزند 
 مگر کاسمانی سخن دیگرستکه چرخ روان از گمان برترست 
 همه پند دیوان پذیری همیز دانش سخن برنگیری همی 
 ترا سال برنامد از روزگارندانی فریب بد شهریار 
 تو یکتادلی و ندیده‌جهانجهانبان به مرگ تو کوشد نهان 
 گر ایدونک گشتاسپ از روی بختنیابد همی سیری از تاج و تخت 
 به گرد جهان بر دواند ترابهر سختی پروراند ترا 
 به روی زمین یکسر اندیشه کردخرد چون تبر هوش چون تیشه کرد 
 که تا کیست اندر جهان نامدارکجا سر نپیچاند از کارزار 
 کزان نامور بر تو آید گزندبماند بدو تاج و تخت بلند 
 که شاید که بر تاج نفرین کنیموزین داستان خاک بالین کنیم 
 همی جان من در نکوهش کنیچرا دل نه اندر پژوهش کنی 
 به تن رنج کاری تو بر دست خویشجز از بدگمانی نیایدت پیش 
 مکن شهریارا جوانی مکنچنین بر بلا کامرانی مکن 
 دل ما مکن شهریارا نژندمیاور به جان خود و من گزند 
 ز یزدان و از روی من شرم‌دارمخور بر تن خویشتن زینهار 
 ترا بی‌نیازیست از جنگ منوزین کوشش و کردن آهنگ من 
 زمانه همی تاختت با سپاهکه بر دست من گشت خواهی تباه 
 بماند به گیتی ز من نام بدبه گشتاسپ بادا سرانجام بد 
 چو بشنید گردنکش اسفندیاربدو گفت کای رستم نامدار 
 به دانای پیشی نگر تا چه گفتبدانگه که جان با خرد کرد جفت 
 که پیر فریبنده کانا بودوگر چند پیروز و دانا بود 
 تو چندین همی بر من افسون کنیکه تا چنبر از یال بیرون کنی 
 تو خواهی که هرکس که این بشنودبدین خوب گفتار تو بگرود 
 مرا پاک خوانند ناپاک رایترا مرد هشیار نیکی‌فزای 
 بگویند کو با خرام و نویدبیامد ورا کرد چندی امید 
 سپهبد ز گفتار او سر بتافتازان پس که جز جنگ کاری نیافت 
 همی خواهش او همه خوار داشتزبانی پر از تلخ گفتار داشت 
 بدانی که من سر ز فرمان شاهنتابم نه از بهر تخت و کلاه 
 بدو یابم اندر جهان خوب و زشتبدویست دوزخ بدو هم بهشت 
 ترا هرچ خوردی فزاینده بادبداندیشگان را گزاینده باد 
 تو اکنون به خوبی به ایوان بپویسخن هرچ دیدی به دستان بگوی 
 سلیحت همه جنگ را ساز کنازین پس مپیمای با من سخن 
 پگاه آی در جنگ من چاره‌سازمکن زین سپس کار بر خود دراز 
 تو فردا ببینی به آوردگاهکه گیتی شود پیش چشمت سیاه 
 بدانی که پیکار مردان مردچگونه بود روز جنگ و نبرد 
 بدو گفت رستم که ای شیرخویترا گر چنین آمدست آرزوی 
 ترا بر تگ رخش مهمان کنمسرت را به گوپال درمان کنم 
 تو در پهلوی خویش بشنیده‌ایبه گفتار ایشان بگرویده‌ای 
 که تیغ دلیران بر اسفندیاربه آوردگه بر، نیاید به کار 
 ببینی تو فردا سنان مراهمان گرد کرده عنان مرا 
 که تا نیز با نامداران مردبه خویی به آوردگه بر، نبرد 
 لب مرد برنا پر از خنده شدهمی گوهر آن خنده را بنده شد 
 به رستم چنین گفت کای نامجویچرا تیز گشتی بدین گفت و گوی 
 چو فردا بیابی به دشت نبردببینی تو آورد مردان مرد 
 نه من کوهم و زیرم اسپی چوکوهیگانه یکی مردمم چون گروه 
 گر از گرز من باد یابد سرتبگرید به درد جگر مادرت 
 وگر کشته آیی به آوردگاهببندمت بر زین برم نزد شاه 
 بدان تا دگر بنده با شهریارنجوید به آوردگه کارزار 
 چو رستم بدر شد ز پرده‌سرایزمانی همی بود بر در به پای 
 به کریاس گفت ای سرای امیدخنک روز کاندر تو بد جمشید 
 همایون بدی گاه کاوس کیهمان روز کیخسرو نیک‌پی 
 در فرهی بر تو اکنون ببستکه بر تخت تو ناسزایی نشست 
 شنید این سخنها یل اسفندیارپیاده بیامد بر نامدار 
 به رستم چنین گفت کای سرگرایچرا تیز گشتی به پرده‌سرای 
 سزد گر برین بوم زابلستاننهد دانشی نام غلغلستان 
 که مهمان چو سیر آید از میزبانبه زشتی برد نام پالیزبان 
 سراپرده را گفت بد روزگارکه جمشید را داشتی بر کنار 
 همان روز کز بهر کاوس شاهبدی پرده و سایه‌ی بارگاه 
 کجا راه یزدان همی بازجستهمی خواستی اختران را درست 
 زمین زو سراسر پرآشوب بودپر از خنجر و غارت و چوب بود 
 کنون مایه‌دار تو گشتاسپ استبه پیش وی اندر چو جاماسپ است 
 نشسته به یک دست او زردهشتکه با زند واست آمدست از بهشت 
 به دیگر پشوتن گو نیک مردچشیده ز گیتی بسی گرم و سرد 
 به پیش اندرون فرخ اسفندیارکزو شاد شد گردش روزگار 
 دل نیک‌مردان بدو زنده شدبد از بیم شمشیر او بنده شد 
 بیامد بدر پهلوان سوارپس‌اندر همی دیدش اسفندیار 
 چو برگشت ازو با پشوتن بگفتکه مردی و گردی نشاید نهفت 
 ندیدم بدین گونه اسپ و سوارندانم که چون خیزد از کارزار 
 یکی ژنده پیل است بر کوه گنگاگر با سلیح اندر آید به جنگ 
 اگر با سلیح نبردی بودهمانا که آیین مردی بود 
 به بالا همی بگذرد فر و زیببترسم که فردا ببیند نشیب 
 همی سوزد از مهر فرش دلمز فرمان دادار دل نگسلم 
 چو فردا بیاید به آوردگاهکنم روز روشن بروبر سیاه 
 پشوتن بدو گفت بشنو سخنهمی گویمت ای برادر مکن 
 ترا گفتم و بیش گویم همیکه از راستی دل نشویم همی 
 میازار کس را که آزاد مردسر اندر نیارد به آزار و درد 
 بخسب امشب و بامداد پگاهبرو تا به ایوان او بی‌سپاه 
 بایوان او روز فرخ کنیمسخن هرچ گویند پاسخ کنیم 
 همه کار نیکوست زو در جهانمیان کهان و میان مهان 
 همی سر نپیچد ز فرمان تودلش راست بینم به پیمان تو 
 تو با او چه گویی به کین و به خشمبشوی از دلت کین وز خشم چشم 
 یکی پاسخ آوردش اسفندیارکه بر گوشه‌ی گلستان رست خار 
 چنین گفت کز مردم پاک‌دینهمانا نزیبد که گوید چنین 
 گر ایدونک دستور ایران تویدل و گوش و چشم دلیران توی 
 همی خوب داری چنین راه راخرد را و آزردن شاه را 
 همه رنج و تیمار ما باد گشتهمان دین زردشت بیداد گشت 
 که گوید که هر کو ز فرمان شاهبپیچد به دوزخ بود جایگاه 
 مرا چند گویی گنهکار شوز گفتار گشتاسپ بیزار شو 
 تو گویی و من خود چنین کی کنمکه از رای و فرمان او پی کنم 
 گر ایدونک ترسی همی از تنممن امروز ترس ترا بشکنم 
 کسی بی‌زمانه به گیتی نمردنمرد آنک نام بزرگی ببرد 
 تو فردا ببینی که بر دشت جنگچه کار آورم پیش چنگی پلنگ 
 پشوتن بدو گفت کای نامدارچنین چند گویی تو از کارزار 
 که تا تو رسیدی به تیر و کماننبد بر تو ابلیس را این گمان 
 به دل دیو را راه دادی کنونهمی نشنوی پند این رهنمون 
 دلت خیره بینم همی پر ستیزکنون هرچ گفتم همه ریزریز 
 چگونه کنم ترس را از دلمبدین سان کز اندیشه‌ها بگسلم 
 دو جنگی دو شیر و دو مرد دلیرچه دانم که پشت که آید به زیر 
 ورا نامور هیچ پاسخ نداددلش گشت پر درد و سر پر ز باد 
 چو رستم بیامد به ایوان خویشنگه کرد چندی به دیوان خویش 
 زواره بیامد به نزدیک اویورا دید پژمرده و زردروی 
 بدو گفت رو تیغ هندی بیاریکی جوشن و مغفری نامدار 
 کمان آر و برگستوان آر و ببرکمند آر و گرز گران آر و گبر 
 زواره بفرمود تا هرچ گفتبیاورد گنجور او از نهفت 
 چو رستم سلیح نبردش بدیدسرافشاند و باد از جگر برکشید 
 چنین گفت کای جوشن کارزاربرآسودی از جنگ یک روزگار 
 کنون کار پیش آمدت سخت باشبه هر جای پیراهن بخت باش 
 چنین رزمگاهی که غران دو شیربه جنگ اندر آیند هر دو دلیر 
 کنون تا چه پیش آرد اسفندیارچه بازی کند در دم کارزار 
 چو بشنید دستان ز رستم سخنپراندیشه شد جان مرد کهن 
 بدو گفت کای نامور پهلوانچه گفتی کزان تیره گشتم روان 
 تو تا بر نشستی بزین نبردنبودی مگر نیک دل رادمرد 
 همیشه دل از رنج پرداختهبه فرمان شاهان سرافراخته 
 بترسم که روزت سرآید همیگر اختر به خواب اندر آید همی 
 همی تخم دستان ز بن برکنندزن و کودکان را به خاک افگنند 
 به دست جوانی چو اسفندیاراگر تو شوی کشته در کارزار 
 نماند به زاولستان آب و خاکبلندی بر و بوم گردد مغاک 
 ور ایدونک او را رسد زین گزندنباشد ترا نیز نام بلند 
 همی هرکسی داستانها زنندبرآورده نام ترا بشکرند 
 که او شهریاری ز ایران بکشتبدان کو سخن گفت با وی درشت 
 همی باش در پیش او بر به پایوگرنه هم‌اکنون بپرداز جای 
 به بیغوله‌یی شو فرود از مهانکه کس نشنود نامت اندر جهان 
 کزین بد ترا تیره گردد روانبپرهیز ازین شهریار جوان 
 به گنج و به رنج این روان بازخرمبر پیش دیبای چینی تبر 
 سپاه ورا خلعت آرای نیزازو باز خر خویشتن را به چیز 
 چو برگردد او از لب هیرمندتو پای اندر آور به رخش بلند 
 چو ایمن شدی بندگی کن به راهبدان تا ببینی یکی روی شاه 
 چو بیند ترا کی کند شاه بدخود از شاه کردار بد کی سزد 
 بدو گفت رستم که ای مرد پیرسخنها برین گونه آسان مگیر 
 به مردی مرا سال بسیار گشتبد و نیک چندی بسر بر گذشت 
 رسیدم به دیوان مازندرانبه رزم سواران هاماوران 
 همان رزم کاموس و خاقان چینکه لرزان بدی زیر ایشان زمین 
 اگر من گریزم ز اسفندیارتو در سیستان کاخ و گلشن مدار 
 چو من ببر پوشم به روز نبردسر هور و ماه اندرآرم به گرد 
 ز خواهش که گفتی بسی رانده‌امبدو دفتر کهتری خوانده‌ام 
 همی خوار گیرد سخنهای منبپیچد سر از دانش و رای من 
 گر او سر ز کیوان فرود آردیروانش بر من درود آردی 
 ازو نیستی گنج و گوهر دریغنه برگستوان و نه گوپال و تیغ 
 سخن چند گفتم به چندین نشستز گفتار باد است ما را به دست 
 گر ایدونک فردا کند کارزاردل از جان او هیچ رنجه مدار 
 نپیچم به آورد با او عناننه گوپال بیند نه زخم سنان 
 نبندم به آوردگاه راه اویبنیرو نگیرم کمرگاه اوی 
 ز باره به آغوش بردارمشبه شاهی ز گشتاسپ بگذارمش