شاهنامه/داستان رستم و اسفندیار ۲

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان رستم و اسفندیار ۲)
'


یکی کوه بد پیش مرد جوان برانگیخت آن باره را پهلوان
نگه کرد بهمن به نخچیرگاه بدید آن بر پهلوان سپاه
درختی گرفته به چنگ اندرون بر او نشسته بسی رهنمون
یکی نره گوری زده بر درخت نهاده بر خویش گوپال و رخت
یکی جام پر می به دست دگر پرستنده بر پای پیشش پسر
همی گشت رخش اندران مرغزار درخت و گیا بود و هم جویبار
به دل گفت بهمن که این رستمست و یا آفتاب سپیده دمست
به گیتی کسی مرد ازین سان ندید نه از نامداران پیشی شنید
بترسم که با او یل اسفندیار نتابد بپیچد سر از کارزار
من این را به یک سنگ بیجان کنم دل زال و رودابه پیچان کنم
یکی سنگ زان کوه خارا بکند فروهشت زان کوهسار بلند
ز نخچیرگاهش زواره بدید خروشیدن سنگ خارا شنید
خروشید کای مهتر نامدار یکی سنگ غلتان شد از کوهسار
نجنبید رستم نه بنهاد گور زواره همی کرد زین گونه شور
همی بود تا سنگ نزدیک شد ز گردش بر کوه تاریک شد
بزد پاشنه سنگ بنداخت دور زواره برو آفرین کرد و پور
غمی شد دل بهمن از کار اوی چو دید آن بزرگی و کردار اوی
همی گفت گر فرخ اسفندیار کند با چنین نامور کارزار
تن خویش در جنگ رسوا کند همان به که با او مدارا کند
ور ایدونک او بهتر آید به جنگ همه شهر ایران بگیرد به چنگ
نشست از بر باره‌ی بادپای پراندیشه از کوه شد باز جای
بگفت آن شگفتی به موبد که دید وزان راه آسان سر اندر کشید
چو آمد به نزدیک نخچیرگاه هم‌انگه تهمتن بدیدش به راه
به موبد چنین گفت کین مرد کیست من ایدون گمانم که گشتاسپیست
پذیره شدش با زواره بهم به نخچیرگه هرک بد بیش و کم
پیاده شد از باره بهمن چو دود بپرسیدش و نیکویها فزود
بدو گفت رستم که تا نام خویش نگویی نیابی ز من کام خویش
بدو گفت من پور اسفندیار سر راستان بهمن نامدار
ورا پهلوان زود در بر گرفت ز دیر آمدن پوزش اندر گرفت
برفتند هر دو به جای نشست خود و نامداران خسروپرست
چو بنشست بهمن بدادش درود ز شاه و ز ایرانیان برفزود
ازان پس چنین گفت کاسفندیار چو آتش برفت از در شهریار
سراپرده زد بر لب هیرمند به فرمان فرخنده شاه بلند
پیامی رسانم ز اسفندیار اگر بشنود پهلوان سوار
چنین گفت رستم که فرمان شاه برآنم که برتر ز خورشید و ماه
خوریم آنچ داریم چیزی نخست پس‌انگه جهان زیر فرمان تست
بگسترد بر سفره بر نان نرم یکی گور بریان بیاورد گرم
چو دستارخوان پیش بهمن نهاد گذشته سخنها برو کرد یاد
برادرش را نیز با خود نشاند وزان نامداران کسان را نخواند
دگر گور بنهاد در پیش خویش که هر بار گوری بدی خوردنیش
نمک بر پراگند و ببرید و خورد نظاره بروبر سرافراز مرد
همی خورد بهمن ز گور اندکی نبد خوردنش زان او ده یکی
بخندید رستم بدو گفت شاه ز بهر خورش دارد این پیشگاه
خورش چون بدین گونه داری به خوان چرا رفتی اندر دم هفتخوان
چگونه زدی نیزه در کارزار چو خوردن چنین داری ای شهریار
بدو گفت بهمن که خسرو نژاد سخن‌گوی و بسیار خواره مباد
خورش کم بود کوشش و جنگ بیش به کف بر نهیم آن زمان جان خویش
بخندید رستم به آواز گفت که مردی نشاید ز مردان نهفت
یکی جام زرین پر از باده کرد وزو یاد مردان آزاده کرد
دگر جام بر دست بهمن نهاد که برگیر ازان کس که خواهی تو یاد
بترسید بهمن ز جام نبید زواره نخستین دمی درکشید
بدو گفت کای بچه‌ی شهریار به تو شاد بادا می و میگسار
ازو بستد آن جام بهمن به چنگ دل آزار کرده بدان می درنگ
همی ماند از رستم اندر شگفت ازان خوردن و یال و بازوی و کفت
نشستند بر باره هر دو سوار همی راند بهمن بر نامدار
بدادش یکایک درود و پیام از اسفندیار آن یل نیک‌نام
چو بشنید رستم ز بهمن سخن پراندیشه شد نامدار کهن
چنین گفت کری شنیدم پیام دلم شد به دیدار تو شادکام
ز من پاس این بر به اسفندیار که ای شیردل مهتر نامدار
هرانکس که دارد روانش خرد سر مایه‌ی کارها بنگرد
چو مردی و پیروزی و خواسته ورا باشد و گنج آراسته
بزرگی و گردی و نام بلند به نزد گرانمایگان ارجمند
به گیتی بران سان که اکنون تویی نباید که داری سر بدخویی
بباشیم بر داد و یزدان‌پرست نگیریم دست بدی را به دست
سخن هرچ بر گفتنش روی نیست درختی بود کش بر و بوی نیست
وگر جان تو بسپرد راه آز شود کار بی‌سود بر تو دراز
چو مهتر سراید سخن سخته به ز گفتار بد کام پردخته به
ز گفتارت آنگه بدی بنده شاد که گفتی که چون تو ز مادر نزاد
به مردی و گردی و رای و خرد همی بر نیاکان خود بگذرد
پدیدست نامت به هندوستان به روم و به چین و به جادوستان
ازان پندها داشتم من سپاس نیایش کنم روز و شب در سه‌پاس
ز یزدان همی آرزو خواستم که اکنون بتو دل بیاراستم
که بینم پسندیده چهر ترا بزرگی و گردی و مهر ترا
نشینیم با یکدگر شادکام به یاد شهنشاه گیریم جام
کنون آنچ جستم همه یافتم به خواهشگری تیز بشتافتم
به پیش تو آیم کنون بی‌سپاه ز تو بشنوم هرچ فرمود شاه
بیارم برت عهد شاهان داد ز کیخسرو آغاز تا کیقباد
کنون شهریارا تو در کار من نگه کن به کردار و آزار من
گر آن نیکویها که من کرده‌ام همان رنجهایی که من برده‌ام
پرستیدن شهریاران همان از امروز تا روز پیشی همان
چو پاداش آن رنج بند آیدم که از شاه ایران گزند آیدم
همان به که گیتی نبیند کسی چو بیند بدو در نماند بسی
بیابم بگویم همه راز خویش ز گیتی برافرازم آواز خویش
به بازو ببندم یکی پالهنگ بیاویز پایم به چرم پلنگ
ازان سان که من گردن ژنده پیل ببستم فگنده به دریای نیل
چو از من گناهی بیابد پدید ازان پس سر من بباید برید
سخنهای ناخوش ز من دور دار به بدها دل دیو رنجور دار
مگوی آنچ هرگز نگفتست کس به مردی مکن باد را در قفس
بزرگان به آتش نیابند راه ز دریا گذر نیست بی‌آشناه
همان تابش مهر نتوان نهفت نه روبه توان کرد با شیر جفت
تو بر راه من بر ستیزه مریز که من خود یکی مایه‌ام در ستیز
ندیدست کس بند بر پای من نه بگرفت پیل ژیان جای من
تو آن کن که از پادشاهان سزاست مگرد از پی آنک آن نارواست
به مردی ز دل دور کن خشم و کین جهان را به چشم جوانی مبین
به دل خرمی دار و بگذر ز رود ترا باد از پاک یزدان درود
گرامی کن ایوان ما را به سور مباش از پرستنده‌ی خویش دور
چنان چون بدم کهتر کیقباد کنون از تو دارم دل و مغز شاد
چو آیی به ایوان من با سپاه هم‌ایدر به شادی بباشی دو ماه
برآساید از رنج مرد و ستور دل دشمنان گردد از رشک کور
همه دشت نخچیر و مرغ اندر آب اگر دیر مانی بگیرد شتاب
ببینم ز تو زور مردان جنگ به شمشیر شیر افگنی گر پلنگ
چو خواهی که لشکر به ایران بری به نزدیک شاه دلیران بری
گشایم در گنجهای کهن که ایدر فگندم به شمشیر بن
به پیش تو آرم همه هرچ هست که من گرد کردم به نیروی دست
بخواه آنچ خواهی و دیگر ببخش مکن بر دل ما چنین روز دخش
درم ده سپه را و تندی مکن چو خوبی بیابی نژندی مکن
چو هنگام رفتن فراز آیدت به دیدار خسرو نیاز آیدت
عنان با عنان تو بندم به راه خرامان بیایم به نزدیک شاه
به پوزش کنم نرم خشم ورا ببوسم سر و پای و چشم ورا
بپرسم ز بیدار شاه بلند که پایم چرا کرد باید به بند
همه هرچ گفتم ترا یاد دار بگویش به پرمایه اسفندیار
ز رستم چو بشنید بهمن سخن روان گشت با موبد پاک‌تن
تهمتن زمانی به ره در بماند زواره فرامرز را پیش خواند
کز ایدر به نزدیک دستان شوید به نزد مه کابلستان شوید
بگویید کاسفندیار آمدست جهان را یکی خواستار آمدست
به ایوانها تخت زرین نهید برو جامه‌ی خسرو آیین نهید
چنان هم که هنگام کاوس شاه ازان نیز پرمایه‌تر پایگاه
بسازید چیزی که باید خورش خورشهای خوب از پی پرورش
که نزدیک ما پور شاه آمدست پر از کینه و رزمخواه آمدست
گوی نامدارست و شاهی دلیر نیندیشد از جنگ یک دشت شیر
شوم پیش او گر پذیرد نوید به نیکی بود هرکسی را امید
اگر نیکویی بینم اندر سرش ز یاقوت و زر آورم افسرش
ندارم ازو گنج و گوهر دریغ نه برگستوان و نه گوپال و تیغ
وگر بازگرداندم ناامید نباشد مرا روز با او سپید
تو دانی که آن تابداده کمند سر ژنده پیل اندر آرد به بند
زواره بدو گفت مندیش ازین نجوید کسی رزم کش نیست کین
ندانم به گیتی چو اسفندیار برای و به مردی یکی نامدار
نیاید ز مرد خرد کار بد ندید او ز ما هیچ کردار بد
زواره بیامد به نزدیک زال وزان روی رستم برافراخت یال
بیامد دمان تا لب هیرمند سرش تیز گشته ز بیم گزند
عنان را گران کرد بر پیش رود همی بود تا بهمن آرد درود
چو بهمن بیامد به پرده‌سرای همی بود پیش پدر بر به پای
بپرسید ازو فرخ اسفندیار که پاسخ چه کرد آن یل نامدار
چو بشنید بنشست پیش پدر بگفت آنچ بشنیده بد در بدر
نخستین درودش ز رستم بداد پس‌انگاه گفتار او کرد یاد
همه دیده پیش پدر بازگفت همان نیز نادیده اندر نهفت
بدو گفت چون رستم پیلتن ندیده بود کس بهر انجمن
دل شیر دارد تن ژنده پیل نهنگان برآرد ز دریای نیل
بیامد کنون تا لب هیرمند ابی جوشن و خود و گرز و کمند
به دیدار شاه آمدستش نیاز ندانم چه دارد همی با تو راز
ز بهمن برآشفت اسفندیار ورا بر سر انجمن کرد خوار
بدو گفت کز مردم سرفراز نزیبد که با زن نشیند به راز
وگر کودکان را بکاری بزرگ فرستی نباشد دلیر و سترگ
تو گردنکشان را کجا دیده‌ای که آواز روباه بشنیده‌ای
که رستم همی پیل جنگی کنی دل نامور انجمن بشکنی
چنین گفت پس با پشوتن به راز که این شیر رزم‌آور جنگ ساز
جوانی همی سازد از خویشتن ز سالش همانا نیامد شکن
بفرمود کاسپ سیه زین کنید به بالای او زین زرین کنید
پس از لشکر نامور سدسوار برفتند با فرخ اسفندیار
بیامد دمان تا لب هیرمند به فتراک بر گرد کرده کمند
ازین سو خروشی برآورد رخش وزان روی اسپ یل تاج‌بخش
چنین تا رسیدند نزدیک آب به دیدار هر دو گرفته شتاب
تهمتن ز خشک اندر آمد به رود پیاده شد و داد یل را درود
پس از آفرین گفت کز یک خدای همی خواستم تا بود رهنمای
که با نامداران بدین جایگاه چنین تندرست آید و با سپاه
نشینیم یکجای و پاسخ دهیم همی در سخن رای فرخ نهیم
چنان دان که یزدان گوای منست خرد زین سخن رهنمای منست
که من زین سخنها نجویم فروغ نگردم به هر کار گرد دروغ
که روی سیاوش گر دیدمی بدین تازه‌رویی نگردیدمی
نمانی همی چز سیاوخش را مر آن تاج‌دار جهان بخش را
خنک شاه کو چون تو دارد پسر به بالا و فرت بنازد پدر
خنک شهر ایران که تخت ترا پرستند بیدار بخت ترا
دژم گردد آنکس که با تو نبرد بجوید سرش اندر آید به گرد
همه دشمنان از تو پر بیم باد دل بدسگالان به دو نیم باد
همه ساله بخت تو پیروز باد شبان سیه بر تو نوروز باد
چو بشنید گفتارش اسفندیار فرود آمد از باره‌ی نامدار
گو پیلتن را به بر در گرفت چو خشنود شد آفرین برگرفت
که یزدان سپاس ای جهان پهلوان که دیدم ترا شاد و روشن‌روان
سزاوار باشد ستودن ترا یلان جهان خاک بودن ترا
خنک آنک چون تو پسر باشدش یکی شاخ بیند که بر باشدش
خنک آنک او را بود چون تو پشت بود ایمن از روزگار درشت
خنک زال کش بگذرد روزگار به گیتی بماند ترا یادگار
بدیدم ترا یادم آمد زریر سپهدار اسپ‌افگن و نره شیر
بدو گفت رستم که ای پهلوان جهاندار و بیدار و روشن‌روان
یکی آرزو دارم از شهریار که باشم بران آرزو کامگار
خرامان بیایی سوی خان من به دیدار روشن کنی جام من
سزای تو گر نیست چیزی که هست بکوشیم و با آن بساییم دست
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که ای از یلان جهان یادگار
هرانکس کجا چون تو باشد به نام همه شهر ایران بدو شادکام
نشاید گذر کردن از رای تو گذشت از بر و بوم وز جای تو
ولیکن ز فرمان شاه جهان نپیچم روان آشکار و نهان
به زابل نفرمود ما را درنگ نه با نامداران این بوم جنگ
تو آن کن که بر یابی از روزگار بران رو که فرمان دهد شهریار
تو خود بند بر پای نه بی‌درنگ نباشد ز بند شهنشاه ننگ
ترا چون برم بسته نزدیک شاه سراسر بدو بازگردد گناه
وزین بستگی من جگر خسته‌ام به پیش تو اندر کمر بسته‌ام
نمانم که تا شب بمانی به بند وگر بر تو آید ز چیزی گزند
همه از من انگار ای پهلوان بدی ناید از شاه روشن‌روان
ازان پس که من تاج بر سر نهم جهان را به دست تو اندر نهم
نه نزدیک دادار باشد گناه نه شرم آیدم نیز از روی شاه
چو تو بازگردی به زابلستان به هنگام بشکوفه‌ی گلستان
ز من نیز یابی بسی خواسته که گردد بر و بومت آراسته
بدو گفت رستم که ای نامدار همی جستم از داور کردگار
که خرم کنم دل به دیدار تو کنون چون بدیدم من آزار تو
دو گردن فرازیم پیر و جوان خردمند و بیدار دو پهلوان
بترسم که چشم بد آید همی سر از خوب خوش برگراید همی
همی یابد اندر میان دیو راه دلت کژ کند از پی تاج و گاه
یکی ننگ باشد مرا زین سخن که تا جاودان آن نگردد کهن
که چون تو سپهبد گزیده سری سرافراز شیری و نام‌آوری
نیایی زمانی تو در خان من نباشی بدین مرز مهمان من
گر این تیزی از مغز بیرون کنی بکوشی و بر دیو افسون کنی
ز من هرچ خواهی تو فرمان کنم به دیدار تو رامش جان کنم
مگر بند کز بند عاری بود شکستی بود زشت کاری بود
نبیند مرا زنده با بند کس که روشن روانم برینست و بس
ز تو پیش بودند کنداوران نکردند پایم به بند گران
به پاسخ چنین گفتش اسفندیار که ای در جهان از گوان یادگار
همه راست گفتی نگفتی دروغ به کژی نگیرند مردان فروغ
ولیکن پشوتن شناسد که شاه چه فرمود تا من برفتم به راه
گر اکنون بیایم سوی خان تو بوم شاد و پیروز مهمان تو
تو گردن بپیچی ز فرمان شاه مرا تابش روز گردد سیاه
دگر آنک گر با تو جنگ آورم به پرخاش خوی پلنگ آورم
فرامش کنم مهر نان و نمک به من بر دگرگونه گردد فلک
وگر سربپیچم ز فرمان شاه بدان گیتی آتش بود جایگاه
ترا آرزو گر چنین آمدست یک امروز با می بساییم دست
که داند که فردا چه شاید بدن بدین داستانی نباید زدن
بدو گفت رستم که ایدون کنم شوم جامه‌ی راه بیرون کنم
به یک هفته نخچیر کردم همی به جای بره گور خوردم همی
به هنگام خوردن مرا باز خوان چون با دوده بنشینی از پیش خوان
ازان جایگه رخش را برنشست دل خسته را اندر اندیشه بست
بیامد دمان تا به ایوان رسید رخ زال سام نریمان بدید
بدو گفت کای مهتر نامدار رسیدم به نزدیک اسفندیار
سواریش دیدم چو سرو سهی خردمند و با زیب و با فرهی
تو گفتی که شاه فریدون گرد بزرگی دانایی او را سپرد
به دیدن فزون آمد از آگهی همی تافت زو فر شاهنشهی
چو رستم برفت از لب هیرمند پراندیشه شد نامدار بلند
پشوتن که بد شاه را رهنمای بیامد هم‌انگه به پرده سرای
چنین گفت با او یل اسفندیار که کاری گرفتیم دشخوار خوار
به ایوان رستم مرا کار نیست ورا نزد من نیز دیدار نیست
همان گر نیاید نخوانمش نیز گر از ما یکی را برآید قفیز
دل زنده از کشته بریان شود سر از آشناییش گریان شود
پشوتن بدو گفت کای نامدار برادر که یابد چو اسفندیار
به یزدان که دیدم شما را نخست که یک نامور با دگر کین نجست
دلم گشت زان کار چون نوبهار هم از رستم و هم ز اسفندیار
چو در کارتان باز کردم نگاه ببندد همی بر خرد دیو راه
تو آگاهی از کار دین و خرد روانت همیشه خرد پرورد
بپرهیز و با جان ستیزه مکن نیوشنده باش از برادر سخن
شنیدم همه هرچ رستم بگفت بزرگیش با مردمی بود جفت
نساید دو پای ورا بند تو نیاید سبک سوی پیوند تو
سوار جهان پور دستان سام به بازی سراندر نیارد به دام
چنو پهلوانی ز گردنکشان ندادست دانا به گیتی نشان
چگونه توان کرد پایش به بند مگوی آنکه هرگز نیاید پسند
سخنهای ناخوب و نادلپذیر سزد گر نگوید یل شیرگیر
بترسم که این کار گردد دراز به زشتی میان دو گردن فراز
بزرگی و از شاه داناتری به مردی و گردی تواناتری
یکی بزم جوید یکی رزم و کین نگه کن که تا کیست با آفرین
چنین داد پاسخ ورا نامدار که گر من بپیچم سر از شهریار
بدین گیتی‌اندر نکوهش بود همان پیش یزدان پژوهش بود
دو گیتی به رستم نخواهم فروخت کسی چشم دین را به سوزن ندوخت
بدو گفت هر چیز کامد ز پند تن پاک و جان ترا سودمند
همه گفتم اکنون بهی برگزین دل شهریاران نیازد به کین
سپهبد ز خوالیگران خواست خوان کسی را نفرمود کو را بخوان
چو نان خورده شد جام می برگرفت ز رویین دژ آنگه سخن درگرفت
ازان مردی خود همی یاد کرد به یاد شهنشاه جامی بخورد
همی بود رستم به ایوان خویش ز خوردن نگه داشت پیمان خویش
چو چندی برآمد نیامد کسی نگه کرد رستم به ره بر بسی
چو هنگام نان خوردن اندر گذشت ز مغز دلیر آب برتر گذشت
بخندید و گفت ای برادر تو خوان بیارای و آزادگان را بخوان
گرینست آیین اسفندیار تو آیین این نامدار یاددار
بفرمود تا رخش را زین کنند همان زین به آرایش چین کنند
شوم باز گویم به اسفندیار کجا کار ما را گرفتست خوار
نشست از بر رخش چون پیل مست یکی گرزه‌ی گاو پیکر به دست
بیامد دمان تا به نزدیک آب سپه را به دیدار او بد شتاب
هرانکس که از لشکر او را بدید دلش مهر و پیوند او برگزید
همی گفت هرکس که این نامدار نماند به کس جز به سام سوار
برین کوهه‌ی زین که آهنست همان رخش گویی که آهرمنست
اگر هم نبردش بود ژنده پیل برافشاند از تارک پیل نیل
کسی مرد ازین سان به گیتی ندید نه از نامداران پیشین شنید
خرد نیست اندر سر شهریار که جوید ازین نامور کارزار
برین سان همی از پی تاج و گاه به کشتن دهد نامداری چو ماه
به پیری سوی گنج یازان ترست به مهر و به دیهیم نازان ترست
همی آمد از دور رستم چو شیر به زیر اندرون اژدهای دلیر
چو آمد به نزدیک اسفندیار هم‌انگه پذیره شدش نامدار
بدو گفت رستم که ای پهلوان نوآیین و نوساز و فرخ جوان
خرامی نیرزید مهمان تو چنین بود تا بود پیمان تو
سخن هرچ گویم همه یاد گیر مشو تیز با پیر بر خیره خیر
همی خویشتن را بزرگ آیدت وزین نامداران سترگ آیدت
همانا به مردی سبک داریم به رای و به دانش تنک داریم
به گیتی چنان دان که رستم منم فروزنده‌ی تخم نیرم منم
بخاید ز من چنگ دیو سپید بسی جاودان را کنم ناامید
بزرگان که دیدند ببر مرا همان رخش غران هژبر مرا
چو کاموس جنگی چو خاقان چین سواران جنگی و مردان کین
که از پشت زینشان به خم کمند ربودم سر و پای کردم به بند
نگهدار ایران و توران منم به هر جای پشت دلیران منم
ازین خواهش من مشو بدگمان مدان خویشتن برتر از آسمان
من از بهر این فر و اورند تو بجویم همی رای و پیوند تو
نخواهم که چون تو یکی شهریار تبه دارد از چنگ من روزگار
که من سام یل رابخوانم دلیر کزو بیشه بگذاشتی نره شیر
به گیتی منم زو کنون یادگار دگر شاهزاده یل اسفندیار
بسی پهلوان جهان بوده‌ام سخنها ز هر گونه بشنوده‌ام
سپاسم ز یزدان که بگذشت سال بدیدم یکی شاه فرخ همال
که کین خواهد از مرد ناپاک دین جهانی بروبر کنند آفرین
توی نامور پرهنر شهریار به جنگ اندرون افسر کارزار
بخندید از رستم اسفندیار بدو گفت کای پور سام سوار
شدی تنگدل چون نیامد خرام نجستم همی زین سخن کام و نام
چنین گرم بد روز و راه دراز نکردم ترا رنجه تندی مساز
همی گفتم از بامداد پگاه به پوزش بسازم سوی داد راه
به دیدار دستان شوم شادمان به تو شاد دارم روان یک زمان
کنون تو بدین رنج برداشتی به دشت آمدی خانه بگذاشتی
به آرام بنشین و بردار جام ز تندی و تیزی مبر هیچ نام
به دست چپ خویش بر جای کرد ز رستم همی مجلس آرای کرد
جهاندیده گفت این نه جای منست بجایی نشینم که رای منست
به بهمن بفرمود کز دست راست نشستی بیارای ازان کم سزاست
چنین گفت با شاهزاده به خشم که آیین من بین و بگشای چشم
هنر بین و این نامور گوهرم که از تخمه‌ی سام کنداورم
هنر باید از مرد و فر و نژاد کفی راد دارد دلی پر ز داد
سزاوار من گر ترا نیست جای مرا هست پیروزی و هوش و رای
ازان پس بفرمود فرزند شاه که کرسی زرین نهد پیش گاه
بدان تا گو نامور پهلوان نشیند بر شهریار جوان
بیامد بران کرسی زر نشست پر از خشم بویا ترنجی بدست
چنین گفت با رستم اسفندیار که این نیک دل مهتر نامدار
من ایدون شنیدستم از بخردان بزرگان و بیداردل موبدان
ازان برگذشته نیاکان تو سرافراز و دین‌دار و پاکان تو
که دستان بدگوهر دیوزاد به گیتی فزونی ندارد نژاد
فراوان ز سامش نهان داشتند همی رستخیز جهان داشتند
تنش تیره بد موی و رویش سپید چو دیدش دل سام شد ناامید
بفرمود تا پیش دریا برند مگر مرغ و ماهی ورا بشکرند
بیامد بگسترد سیمرغ پر ندید اندرو هیچ آیین و فر
ببردش به جایی که بودش کنام ز دستان مر او را خورش بود کام
اگر چند سیمرغ ناهار بود تن زال پیش اندرش خوار بود
بینداختش پس به پیش کنام به دیدار او کس نبد شادکام
همی خورد افگنده مردار اوی ز جامه برهنه تن خوار اوی
چو افگند سیمرغ بر زال مهر برو گشت زین گونه چندی سپهر
ازان پس که مردار چندی چشید برهنه سوی سیستانش کشید
پذیرفت سامش ز بی‌بچگی ز نادانی و دیوی و غرچگی
خجسته بزرگان و شاهان من نیای من و نیکخواهان من
ورا برکشیدند و دادند چیز فراوان برین سال بگذشت نیز
یکی سرو بد نابسوده سرش چو با شاخ شد رستم آمد برش
ز مردی و بالا و دیدار اوی به گردون برآمد چنین کار اوی
برین گونه ناپارسایی گرفت ببالید و پس پادشاهی گرفت
بدو گفت رستم که آرام گیر چه گویی سخنهای نادلپذیر