شاهنامه/داستان دوازده‌رخ ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان دوازده‌رخ ۳)
'


مرا هوش و جان و جهان این یکیست بچشمم چنین جان او خوار نیست
بدو گفت گودرز کای مهربان جز این برد باید بوی بر گمان
که هر چند بیژن جوانست و نو بهر کار دارد خرد پیشرو
و دیگر که این جای کین جستنست جهان را ز آهرمنان شستنست
بکین سیاوش بفرمان شاه نشاید بپیوند کردن نگاه
و گر بارد از ابر پولاد تیغ نشاید که دارم ما جان دریغ
نشاید شکستن دلش را بجنگ بگوشیدنش جامه‌ی نام و ننگ
که چون کاهلی پیشه گیرد جوان بماند منش پست و تیره روان
چو پاسخ چنین یافت چاره نبود یکی با پسر نیز بند آزمود
بگودرز گفت ای جهان پهلوان بجایی که پیکار خیزد بجان
مرا خود شب و روز کارست پیش چرا داد باید مرا جان خویش
نه فرزند باید نه گنج و سپاه نه آزرم سالار و فرمان شاه
اگر جنگ جوید سلیحش کجاست زره دارد از من چه بایدش خواست
چنین گفت پیش پدر رزمساز که ما را بدرع تو ناید نیاز
برانی که اندر جهان سربسر بدرع تو جویند مردان هنر
چو درع سیاوش نباشد بجنگ نجویند گردنکشان نام و ننگ
برانگیخت اسب از میان سپاه که آید ز لشکر بوردگاه
چو از پیش گودرز شد ناپدید دل گیو ز اندوه او بردمید
پشیمان شد از درد دل خون گریست نگر تا غم و مهر فرزند چیست
یکی بسمان برفرازید سر پر از خون دل از درد خسته جگر
بدادار گفت ار جهان‌داوری یکی سوی این خسته‌دل بنگری
نسوزی تو از جان بیژن دلم که ز آب مژه تا دل اندر گلم
بمن بازبخشش تو ای کردگار بگردان ز جانش بد روزگار
بیامد پراندیشه دل پهلوان پراز خون دل ازبهر رفته جوان
بدل گفت خیره بیازردمش چرا خواسته پیش ناوردمش
گر او را ز هومان بد آید بسر چه باید مرا درع و تیغ و کمر
بمانم پر از حسرت و درد و خشم پر از آرزو دل پر از آب چشم
وزانجا دمان هم بکردار گرد بپیش پسر شد بجای نبرد
بدو گفت ما را چه داری بتنگ همی تیزی آری بجای درنگ
سیه مار چندان دمد روز جنگ که از ژرف دریا برآید نهنگ
درفشیدن ماه چندان بود که خورشید تابنده پنهان بود
کنون سوی هومان شتابی همی ز فرمان من سر بتابی همی
چنین برگزینی همی رای خویش ندانی که چون آیدت کار پیش
بدو گفت بیژن که ای نیو باب دل من ز کین سیاوش متاب
که هومان نه از روی وز آهنست نه پیل ژیان و نه آهرمنست
یکی مرد جنگست و من جنگجوی ازو برنتابم ببخت تو روی
نوشته مگر بر سرم دیگرست زمانه بدست جهانداورست
اگر بودنی بود دل را بغم سزد گر نداری نباشی دژم
چو بنشید گفتار پور دلیر میان بسته‌ی جنگ برسان شیر
فرودآمد از دیزه‌ی راهجوی سپر داد و درع سیاوش بدوی
بدو گفت گر کارزارت هواست چنین بر خرد کام تو پادشاست
برین باره‌ی گامزن برنشین که زیر تو اندر نوردد زمین
سلیحم همیدون بکار آیدت چو با اهرمن کارزار آیدت
چو اسب پدر دید بر پای پیش چو باد اندر آمد ز بالای خویش
بران باره‌ی خسروی برنشست کمربست و بگرفت گرزش بدست
یکی ترجمان را ز لشکر بجست که گفتار ترکان بداند درست
بیامد بسان هژبر ژیان بکین سیاوش بسته میان
چو بیژن بنزدیک هومان رسید یکی آهنین کوه پوشیده دید
ز جوشن همه دشت روشن شده یکی پیل در زیر جوشن شده
ازان پس بفرمود تا ترجمان یکی بانگ برزد بران بدگمان
که گر جنگ جویی یگی بازگرد که بیژن همی با تو جوید نبرد
همی گوید ای رزم دیده سوار چه پویانی اسب اندرین مرغزار
کز افراسیاب اندر آیدت بد ز توران زمین بر تو نفرین سزد
بکینه پی‌افگنده و بدخوی ز ترکان گنهکارتر کس توی
عنان بازکش زین تگاور هیون کت اکنون ز کینه بجوشید خون
یکی برگزین جایگاه نبرد بدشت و در و کوه با من بگرد
وگر در میان دو رویه سپاه بگردی بلاف از پی نام و جاه
کجا دشمن و دوست بیند ترا دل اکنون کجا برگزیند ترا
چو بشنید هومان بدو گفت زه زره را بکینم تو بستی گره
ز یزدان سپاس و بدویم پناه کت آورد پیشم بدین رزمگاه
بلشکر بران سان فرستمت باز که گیو از تو ماند بگرم و گداز
سرت را ز تن دور مانم نه دیر چنان کز تبارت فراوان دلیر
چه سودست کمد بنزدیک شب رو اکنون بزنهار تاریک شب
من اکنون یکی باز لشگر شوم بشبگیر نزدیک مهتر شوم
وزآنجا دمان گردن افراخته بیایم نبرد ترا ساخته
چنین پاسخ آورد بیژن که شو پست باد و آهرمنت پیشرو
همه دشمنان سربسر کشته باد گر آواره از جنگ برگشته باد
چو فردا بیایی بوردگاه نبیند ترا نیز شاه و سپاه
سرت را چنان دور مانم ز پای کزان پس بلشکر نیایدت رای
وزآن جایگه روی برگاشتند بشب دشت پیکار بگذاشتند
بلشکر گه خویش بازآمدند بر پهلوانان فراز آمدند
همه شب بخواب اند آسیب شیب ز پیکارشان دل شده ناشکیب
سپیده چو از کوه سربردمید شد آن دامن تیره شب ناپدید
بپوشید هومان سلیح نبرد سخن پیش پیران همه یاد کرد
که من بیژن گیو را خواستم همه شب همی جنگش آراستم
یکی ترجمان را ز لشکر بخواند بگلگون بادآورش برنشاند
که رو پیش بیژن بگویش که زود بیایی دمان گر من آیم چو دود
فرستاده برگشت و با او بگفت که با جان پاکت خرد باد جفت
سپهدار هومان بیامد چو گرد بدان تا ز بیژن بجوید نبرد
چو بشنید بیژن بیامد دمان بسیچیده جنگ با ترجمان
بپشت شباهنگ بر بسته تنگ چو جنگی پلنگی گرازان بجنگ
زره با گره بر بر پهلوی درفشان سر از مغفر خسروی
بهومان چنین گفت کای بادسار ببردی ز من دوش سر یاددار
امیدستم امروز کین تیغ من سرت را ز بن بگسلاند ز تن
که از خاک خیزد ز خون تو گل یکی داستان اندر آری بدل
که با آهوان گفت غرم ژیان که گر دشت گردد همه پرنیان
ز دامی که پای من آزادگشت نپویم بران سوی آباد دشت
چنین داد پاسخ که امروز گیو بماند جگر خسته بر پور نیو
بچنگ منی در بسان تذرو که بازش برد بر سر شاخ سرو
خروشان و خون از دو دیده چکان کشانش بچنگال و خونش مکان
بدو گفت بیژن که تا کی سخن کجا خواهی آهنگ آورد کن
بکوه کنابد کنی کارزار اگر سوی زیبد برآرای کار
که فریادرسمان نباشد ز دور نه ایران گراید بیاری نه تور
برانگیختند اسب و برخاست گرد بزه بر نهاده کمان نبرد
دو خونی برافراخته سر بماه چنان کینه‌ور گشته از کین شاه
ز کوه کنابد برون تاختند سران سوی هامون برافراختند
برفتند چندانک اندر زمی ندیدند جایی پی آدمی
نه بر آسمان کرگسان را گذر نه خاکش سپرده پی شیر نر
نه از لشکران یار و فریادرس بپیرامن اندر ندیدند کس
نهادند پیمان که با ترجمان نباشند در چیرگی بدگمان
بدان تا بد و نیک با شهریار بگویند ازین گردش روزگار
که کردار چون بود و پیکار چون چه زاری رسید اندرین دشت خون
بگفتند و زاسبان فرود آمدند ببند زره بر کمر برزدند
بر اسبان جنگی سواران جنگ یکی برکشیدند چون سنگ تنگ
چو بر بادپایان ببستند زین پر از خشم گردان و دل پر ز کین
کمانها چوبایست برخاستند بمیدان تنگ اندرون تاختند
چپ و راست گردان و پیچان عنان همان نیزه و آب داده سنان
زرهشان درآورد شد لخت لخت نگر تا کرا روز برگشت و بخت
دهنشان همی از تبش مانده باز بب و بسایش آمد نیاز
پس آسوده گشتند و دم برزدند بران آتش تیز نم برزدند
سپر برگرفتند و شمشیر تیز برآمد خروشیدن رستخیز
چو بر درفشان که از تیره میغ همی آتش افروخت ازهردو تیغ
زآهن بدان آهن آبدار نیامد بزخم اندرون تابدار
بکردارآتش پرنداوران فرو ریخت ازدست کنداوران
نبد دسترسشان بخون ریختن نشد سیر دلشان زآویختن
عمود از پس تیغ برداشتند از اندازه پیکار بگذاشتند
ازان پس بران بر نهادند کار که زور آزمایند در کارزار
بدین گونه جستند ننگ و نبرد که از پشت زین اندر آرند مرد
کمربند گیرد کرا زور بیش رباید ز اسب افگند خوار پیش
ز نیروی گردان دوال رکیب گسست اندر آوردگاه از نهیب
همیدون نگشتند ز اسبان جدا نبودند بر یکدگر پادشا
پس از اسب هر دو فرود آمدند ز پیکار یکبار دم برزدند
گرفته بدست اسپشان ترجمان دو جنگی بکردار شیر دمان
بدان ماندگی باز برخاستند بکشتی گرفتن بیاراستند
زشبگیر تا سایه گسترد شید دو خونی ازین سان به بیم و امید
همی رزم جستند یک با دگر یکی را ز کینه نه برگشت سر
دهن خشک و غرقه شده تن در آب ازان رنج و تابیدن آفتاب
وزان پس بدستوری یکدگر برفتند پویان سوی آبخور
بخورد آب و برخاست بیژن بدرد ز دادار نیکی دهش یاد کرد
تن از درد لرزان چو از باد بید دل از جان شیرین شده ناامید
بیزدان چنین گفت کای کردگار تو دانی نهان من و آشکار
اگر داد بینی همی جنگ ما برین کینه جستن بر آهنگ ما
ز من مگسل امروز توش مرا نگه دار بیدار هوش مرا
جگر خسته هومان بیامد چو زاغ سیه گشت از درد رخ چون چراغ
بدان خستگی باز جنگ آمدند گرازان بسان پلنگ آمدند
همی زور کرد این بران آن برین گه این را بسودی گه آنرا زمین
ز بیژن فزون بود هومان بزور هنر عیب گردد چو برگشت هور
ز هر گونه زور آزمودند و بند فراز آمد آن بند چرخ بلند
بزد دست بیژن بسان پلنگ ز سر تا میانش بیازید چنگ
گرفتش بچپ گردن و راست ران خم آورد پشت هیون گران
برآوردش از جای و بنهاد پست سوی خنجر آورد چون باد دست
فرو برد و کردش سر از تن جدا فگندش بسان یکی اژدها
بغلتید هومان بخاک اندرون همه دشت شد سربسر جوی خون
نگه کرد بیژن بدان پیلتن فگنده چو سرو سهی بر چمن
شگفت آمدش سخت و برگشت ازوی سوی کردگار جهان کرد روی
که ای برتر از جایگاه و زمان ز جان سخن‌گوی و روشن‌روان
توی تو که جز تو جهاندار نیست خرد را بدین کار پیکار نیست
مرا زین هنر سربسر بهره نیست که با پیل کین جستنم زهره نیست
بکین سیاوش بریدمش سر بهفتاد خون برادر پدر
روانش روان ورا بنده باد بچنگال شیران تنش کنده باد
سرش را بفتراک شبرنگ بست تنش را بخاک اندر افگند پست
گشاده سلیح و گسسته کمر تنش جای دیگر دگر جای سر
زمانه سراسر فریبست و بس بسختی نباشدت فریادرس
جهان را نمایش چو کردار نیست سپردن بدو دل سزاوار نیست
بترسید ازو یار هومان چو دید که بر مهتر او چنان بد رسید
چو شد کار هومان ویسه تباه دوان ترجمانان هر دو سپاه
ستایش‌کنان پیش بیژن شدند چو پیش بت چین برهمن شدند
بدو گفت بیژن مترس از گزند که پیمان همانست و بگشاد بند
تو اکنون سوی لشکر خویش پوی ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی
بشد ترجمان بیژن آمد دمان بکوه کنابد بزه بر کمان
چو بیژن نگه کرد زان رزمگاه نبودش گذر جز بتوران سپاه
بترسید از انبوه مردم کشان که یابند زان کار یکسر نشان
بجنگ اندر آیند برسان کوه بسنده نباشد مگر با گروه
برآهخت درع سیاوش ز سر بخفتان هومان بپوشید بر
بران چرمه‌ی پیل‌پیکر نشست درفش سر نامداران بدست
برفت و بران دشت کرد آفرین بران بخت بیدار و فرخ زمین
چو آن دیده‌بانان لشکر ز دور درفش و نشان سپهدار تور
بدیدند زان دیده برخاستند بشادی خروشیدن آراستند
طلایه هیونی برافگند زود بنزدیک پیران بکردار دود
که هومان بپیروزی شهریار دوان آمد از مرکز کارزار
درفش سپهدار ایران نگون تنش غرقه مانده بخاک اندرون
همه لشکرش برگرفته خروش بهومان نهاده سپهدار گوش
چو بیژن میان دو رویه سپاه رسید اندران سایه‌ی تاج و گاه
بتوران رسید آن زمان ترجمان بگفت آنچ دید از بد بدگمان
هم آنگه بپیران رسید آگهی که شد تیره آن فر شاهنشهی
سبک بیژن اندر میان سپاه نگونسار کرد آن درفش سیاه
چو آن دیده‌بانان ایران سپاه نگون یافتند آن درفش سیاه
سوی پهلوان روی برگاشتند وزان دیده گه نعره برداشتند
وزآنجا هیونی بسان نوند طلایه سوی پهلوان برفگند
که بیژن بپروزی آمد چو شیر درفش سیه را سر آورده زیر
چو دیوانگان گیو گشته نوان بهرسو خروشان و هر سو دوان
همی آگهی جست زان نیوپور همی ماتم آورد هنگام سور
چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی دمان پیش فرزند بنهاد روی
چو چشمش بروی گرامی رسید ز اسب اندر آمد چنان چون سزید
بغلتید و بنهاد بر خاک سر همی آفرین خواند بر دادگر
گرفتش ببر باز فرزند را دلیر و جوان و خردمند را
وزآنجا دمان سوی سالار شاه ستایش کنان برگرفتند راه
چو دیدند مر پهلوان را ز دور نبیره فرود آمد از اسب تور
پر از خون سلیح و پر از خاک سر سرگرد هومان بفتراک بر
بپیش نیا رفت بیژن چو دود همی یاد کرد آن کجا رفته بود
سلیح و سر و اسب هومان گرد به پیش سپهدار گودرز برد
ز بیژن چنان شاد شد پهلوان که گفتی برافشاند خواهد روان
گرفت آفرین پس بدادار بر بران اختر و بخت بیدار بر
بگنجور فرمود پس پهلوان که تاج آر با جامه‌ی خسروان
گهربافته پیکر و بوم زر درفشان چو خورشید تاج و کمر
ده اسب آوریدند زرین لگام پری‌روی زرین کمر ده غلام
بدو داد و گفت از گه سام شیر کسی ناورید اژدهایی بزیر
گشادی سپه را بدین جنگ دست دل شاه ترکان بهم بر شکست
همه لشکر شاه ایران چو شیر دمان و دنان بادپایان بزیر
وز اندوه پیران برآورد خشم دل از درد خسته پر از آب چشم
بنستیهن آنگه فرستاد کس که ای نامور گرد فریادرس
سزد گر کنی جنگ را تیز چنگ بکین برادر نسازی درنگ
بایرانیان بر شبیخون کنی زمین را بخون رود جیحون کنی
ببر ده هزار آزموده سوار کمر بسته بر کینه و کارزار
مگر کین هومان تو بازآوری سر دشمنان را بگاز آوری
چو رفتی بنزدیک لشکر فراز سپه را یکی سوی هومان بساز
بدو گفت نستیهن ایدون کنم که از خون زمین رود جیحون کنم
دو بهره چو از تیره شب درگذشت ز جوش سواران بجوشید دشت
گرفتند ترکان همه تاختن بدان تاختن گردن افراختن
چو نستیهن آن لشکر کینه‌خواه بیاورد نزدیک ایران سپاه
سپیده‌دمان تا بدانجا رسید چو از دیده گه دیده‌بانش بدید
چو کارآگهان آگهی یافتند سبک سوی گودرز بشتافتند
که آمد سپاهی چو کوه روان که گویی ندارند گویا زبان
بران سان که رسم شبیخون بود سپهدار داند که آن چون بود
بلشکر بفرمود پس پهلوان که بیدار باشید و روشن‌روان
بخواند آن زمان بیژن گیو را ابا تیغ‌زن لشکر نیو را
بدو گفت نیک اختر و کام تو شکسته دل دشمن از نام تو
ببر هرک باید ز گردان من ازین نامداران و مردان من
پذیره شو این تاختن را چو شیر سپاه اندر آورد به مردی بزیر
گزین کرد بیژن ز لشکر سوار دلیران و پرخاشجویان هزار
رسیدند پس یک بدیگر فراز دو لشکر پر از کینه و رزمساز
همه گرزها بر کشیدند پاک یکی ابر بست از بر تیره خاک
فرود آمد از کوه ابر سیاه بپوشید دیدار توران سپاه
سپهدار چون گرد تیره بدید کزو لشکر ترک شد ناپدید
کمانها بفرمود کردن بزه برآمد خروش از مهان و ز که
چو بیژن به نستیهن اندر رسید درفش سر ویسگان را بدید
هوا سربسر گشته زنگارگون زمین شد بکردار دریای خون
ز ترکان دو بهره فتاده نگون بزیر پی اسب غرقه بخون
یکی تیر بر اسب نستیهنا رسید از گشاد و بر بیژنا
ز درد اندر آمد تگاور بروی رسید اندرو بیژن جنگجوی
عمودی بزد بر سر ترگ‌دار تهی ماند ازو مغز و برگشت کار
چنین گفت بیژن بایرانیان که هر کو ببندد کمر بر میان
بجز گرز و شمشیر گیرد بدست کمان بر سرش بر کنم پاک پست
که ترکان بدیدن پری چهره‌اند بجنگ از هنر پاک بی‌بهره‌اند
دلیری گرفتند کنداوران کشیدند لشکر پرندآوران
چو پیلان همه دشت بر یکدگر فگنده ز تنها جدا مانده سر
ازان رزمگه تا بتوران سپاه دمان از پس اندر گرفتند راه
چو پیران ندید آن زمان با سپاه برادر بدو گشت گیتی سیاه
بکارآگهان گفت زین رزمگاه هیونی بتازد بوردگاه
که آردنشانی ز نستیهنم وگرنه دو دیده ز سر برکنم
هیونی برون تاختند آن زمان برفت و بدید و بیامد دمان
که نستیهن آنک بدان رزمگاه ابا نامداران توران سپاه
بریده سرافگنده بر سان پیل تن از گرز خسته بکردار نیل
چو بشنید پیران برآمد بجوش نماند آن زمان با سپهدار هوش
همی کند موی و همی ریخت آب ازو دور شد خورد و آرام و خواب
بزد دست و بدرید رومی قبای برآمد خروشیدن های های
همی گفت کای کردگار جهان همانا که با تو بدستم نهان
که بگسست از بازوان زور من چنین تیره شد اختر و هور من
دریغ آن هژبر افن گردگیر جوان دلاور سوار هژیر
گرامی برادر جهانبان من سر ویسگان گرد هومان من
چو نستیهن آن شیر شرزه بجنگ که روباه بودی بجنگش پلنگ
کرا یابم اکنون بدین رزمگاه بجنگ اندر آورد باید سپاه
بزد نای رویین و بربست کوس هوا نیلگون شد زمین آبنوس
ز کوه کنابد برون شد سپاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه
سپهدار ایران بزد کرنای سپاه اندر آورد و بگرفت جای
میان سپه کاویانی درفش بپیش اندرون تیغهای بنفش
همه نامدارن پرخاشخر ابا نیزه و گرزه‌ی گاوسر
سپیده‌دمان اندر آمد سپاه به پیکار تا گشت گیتی سیاه
برفتند زان پی به بنگاه خویش بخیمه شد این، آن بخرگاه خویش
سپهدار ایران به زیبد رسید از اندیشه کردن دلش بردمید
همی گفت کامروز رزمی گران بکردیم و کشتیم ازیشان سران
گمانی برم زانک پیران کنون دواند سوی شاه ترکان هیون
وزو یار خواهد بجنگ سپاه رسانم کنون آگهی من بشاه
نویسنده‌ی نامه را خواند و گفت برآورد خواهم نهان از نهفت
اگر برگشایی تو لب را ز بند زبان آورد بر سرت برگزند
یکی نامه فرمود نزدیک شاه بگاه کردن ز کار سپاه
بخسرو نمود آن کجا رفته بود سخن هرچ پیران بود گفته بود
فرستادن گیو و پیوند و مهر نمودن بدو کار گردان سپهر
ز پاسخ که دادند مر گیو را بزرگان و فرزانه‌ی نیو را
وزان لشکری کز پسش چون پلنگ بیاورد سوی کنابد بجنگ
ازان پس کجا رزمگه ساختند وزان رزم دلرا بپرداختند
ز هومان و نستیهن جنگجوی سراسر همه یاد کرد اندر اوی
ز کردار بیژن که روز نبرد بدان گرزداران توران چه کرد
سخن سربسر چون همه گفته بود ز پیکار و جنگ آن کجا رفته بود
بپردخت زان پس بافراسیاب که با لشکر آمد بنزدیک آب
گر او از لب رود جیحون سپاه بایران گذارد سپه را براه
تو دانی که با او نداریم پای ایا فرخجسته جهان کدخدای
مگر خسرو آید بپشت سپاه بسر بر نهد بندگانرا کلاه
ور ایدونک پیران کند دست پیش بخواهد سپه یاور از شاه خویش
بخسرو رسد زان سپس آگهی ک با او چه سازد ببختت رهی
و دیگر که از رستم دیو بند ز لهراسب وز اشکش هوشمند
ز کردار ایشان به کهتر خبر رساند مگر شاه پیروزگر
چو نامه بمهر اندر آورد و بند بفرمود تا بر ستور نوند
تشستنگه خسروی ساختند فراوان تگاور برون تاختند
بفرمود تا رفت پیشش هجیر جوانی بکردار هشیار و پیر
بگفت آن سخن سربسر پهلوان بپیش هشیوار پور جوان
بدو گفت کای پور هشیاردل یکی تیز گردان بدین کاردل
اگر مر تو را نزد من دستگاه همی جست باید کنونست گاه
چو بستانی این نامه هم در زمان برو هم بکردار باد دمان
شب و روز ماسای و سر بر مخار ببر نامه‌ی من بر شهریار
بپدرود کردن گرفتش ببر برون آمد از پیش فرخ پدر
ز لشکر دو تن را بر خویش خواند سبکشان باسب تگاور نشاند
برون شد ز پرده‌سرای پدر بهر منزلی بر هیونی دگر
خور و خواب و آرامشان بر ستور چه تاریکی شب چه تابنده هور
بران گونه پویان براه آمدند بیک هفته نزدیک شاه آمدند
چو از راه ایران بیامد سوار کس آمد بر خسرو نامدار
پذیره فرستاد شماخ را چه مایه دلیران گستاخ را
بپرسید چون دید روی هجیر که ای پهلوان‌زاده‌ی شیرگیر
درودست باری که بس ناگهان رسیدی به نزدیک شاه جهان
بفرمود تا پرده برداشتند باسبش ز درگاه بگذاشتند
هجیر اندر آمد چو خسرو بدوی نگه کرد پیشش بمالید روی
بپرسید بسیار و بنشاندش هزاران هجیر آفرین خواندش
ز گوهر یکی تاج پیروزه شاه بسر بر نهادش چو رخشنده ماه
ز گودرز وز مهتران سپاه ز هر یک یکایک بپرسید شاه
درود بزرگان بخسرو بداد همه کار لشکر برو کرد یاد
بدو داد پس نامه‌ی پهلوان جوان خردمند روشن‌روان
نویسنده را پیش بنشاندند بفرمود تا نامه برخواندند
چو برخواند نامه بخسرو دبیر ز یاقوت رخشان دهان هجیر
بیاگند وزان پس بگنجور گفت که دینار و دیبا بیار از نهفت
بیاورد بدره چو فرمان شنید همی ریخت تا شد سرش ناپدید
بیاورد پس جامه زرنگار چنانچون بود از در شهریار
همیدون ببردند پیش هجیر ابا زین زرین ده اسب هژیر
بیارانش بر خلعت افگند نیز درم داد و دینار و هرگونه چیز
ازان پس جو از جای برخاستند نشستنگه می بیاراستند
هجیر و بزرگان خسروپرست گرفتند یکسر همه می بدست
نشستند یک روز و یک شب بهم همی رای زد خسرو از بیش و کم
بشبگیر خسرو سر و تن بشست بپیش جهانداور آمد نخست
بپوشید نو جامه‌ی بندگی دو دیده چو ابری ببارندگی
دوتایی شده پشت و بنهاد سر همی آفرین خواند بر دادگر
ازو خواست پیروزی و فرهی بدو جست دیهیم و تخت مهی
بیزدان بنالید ز افراسیاب بدرد از دو دیده فرو ریخت آب
وزآنجا بیامد چو سرو سهی نشست از برگاه شاههنشهی
دبیر خردمند را پیش خواند سخنهای بایسته با او براند
چو آن نامه را زود پاسخ نوشت پدید آورید اندرو خوب و زشت
نخست آفرین کرد بر کردگار کزو دید نیک و بد روزگار
دگر آفرین کرد بر پهلوان که جاوید بادی و روشن‌روان
خجسته سپهدار بسیار هوش همه رای و دانش همه جنگ و جوش
خداوند گوپال و تیغ بنفش فروزنده‌ی کاویانی درفش
سپاس از جهاندار یزدان ما که پیروز بودند گردان ما
از اختر ترا روشنایی نمود ز دشمن برآورد ناگاه دود