شاهنامه/داستان خاقان چین ۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان خاقان چین ۲)
'


 کنون روز خیره نباید شمردکه دیدند هر کس ازو دستبرد 
 یکی آتش آمد ز چرخ کبوددل ما شد از تف او پر ز دود 
 کنون سر بسر تیزهش بخردانبخوانید با موبدان و ردان 
 ببینید تا چاره‌ی کار چیستبدین رزمگه مرد پیکار کیست 
 همی رای باید که گردد درستاز آغاز کینه نبایست جست 
 مگر زین بلا سوی کشور شویماگر چند با بخت لاغر شویم 
 ز پیران غمی گشت خاقان چینبسی یاد کرد از جهان آفرین 
 بدو گفت ما را کنون چیست رویچو آمد سپاهی چنین جنگجوی 
 چنین گفت شنگل که ای سرفرازچه باید کشیدن سخنها دراز 
 بیاری افراسیاب آمدیمز دشت و ز دریای آب آمدیم 
 بسی باره و هدیه‌ها یافتیمز هر کشوری تیز بشتافتیم 
 بیک مرد سگزی که آمد بجنگچرا شد چنین بر شما کار تنگ 
 ز یک مرد ننگست گفتن سخندگرگونه‌تر باید افگند بن 
 اگر گرد کاموس را زو زمانبیامد نباید شدن بدگمان 
 سپیده‌دمان گرزها برکشیموزین دشت یکسر سراندر کشیم 
 هوا را چو ابر بهاران کنیمبریشان یکی تیرباران کنیم 
 ز گرد سواران و زخم تبرنباید که داند کس از پای سر 
 شما یکسره چشم بر من نهیدچو من برخروشم دمید و دهید 
 همانا که جنگ‌آوران سد هزارفزون باشد از ما دلیر و سوار 
 ز یک تن چنین زار و پیچان شدیمهمه پاک ناکشته بیجان شدیم 
 چنان دان که او ژنده پیلست مستبوردگه شیر گیرد بدست 
 یکی پیل‌بازی نمایم بدویکزان پس نیارد سوی رزم روی 
 چو بشنید لشکر ز شنگل سخنجوان شد دل مرد گشته کهن 
 بدو گفت پیران کانوشه بدیروان را بپیگار توشه بدی 
 همه نامداران و خاقان چینگرفتند بر شاه هند آفرین 
 چو پیران بیامد بپرده سرایبرفتند پرمایه ترکان ز جای 
 چو هومان و نستیهن و بارمانکه با تیغ بودند گر با سنان 
 بپرسید هومان ز پیران سخنکه گفتارشان بر چه آمد به بن 
 همی آشتی را کند پایگاهو گر کینه جوید سپاه از سپاه 
 بهومان بگفت آنچ شنگل بگفتسپه گشت با او به پیگار جفت 
 غمی گشت هومان ازان کار سختبرآشفت با شنگل شوربخت 
 به پیران چنین گفت کز آسمانگذر نیست تا بر چه گردد زمان 
 بیامد بره پیش کلباد گفتکه شنگل مگر با خرد نیست جفت 
 بباید شدن یک زمان زین میاننگه کرد باید بسود و زیان 
 ببینی کزین لشکر بی‌کرانجهانگیر و با گرزهای گران 
 دو بهره بود زیر خاک اندرونکفن جوشن و ترگ شسته بخون 
 بدو گفت کلباد ای تیغ زنچنین تا توان فال بد را مزن 
 تن خویش یکباره غمگین مکنمگر کز گمان دیگر اید سخن 
 بنا آمده کار دل را بغمسزد گر نداری نباشی دژم 
 وزین روی رستم یلان را بخواندسخنهای بایسته چندی براند 
 چو توس و چو گودرز و رهام و گیوفریبرز و گستهم و خراد نیو 
 چو گرگین کارآزموده سوارچو بیژن فروزنده‌ی کارزار 
 تهمتن چنین گفت با بخردانهشیوار و بیدار دل موبدان 
 کسی را که یزدان کند نیکبختسزاوار باشد ورا تاج و تخت 
 جهانگیر و پیروز باشد بجنگنباید که بیند ز خود زور چنگ 
 ز یزدان بود زور ما خود کییمبدین تیره خاک اندرون بر چییم 
 بباید کشیدن گمان از بدیره ایزدی باید و بخردی 
 که گیتی نماند همی بر کسینباید بدو شاد بودن بسی 
 همی مردمی باید و راستیز کژی بود کمی و کاستی 
 چو پیران بیامد بر من دمانسخن گفت با درد دل یک زمان 
 که از نیکوی با سیاوش چه کردچه آمد برویش ز تیمار و درد 
 فرنگیس و کیخسرو از اژدهابگفتار و کردار او شد رها 
 ابا آنک اندر دلم شد درستکه پیران بکین کشته آید نخست 
 برادرش و فرزند در پیش اویبسی با گهر نامور خویش اوی 
 ابر دست کیخسرو افراسیابشود کشته این دیده‌ام من بخواب 
 گنهکار یک تن نماند بجایمگر کشته افگنده در زیر پای 
 و لیکن نخواهم که بر دست منشود کشته این پیر با انجمن 
 که او را بجز راستی پیشه نیستز بد بر دلش راه اندیشه نیست 
 گر ایدونک باز آرد این را که گفتگناه گذشته بباید نهفت 
 گنهکار با خواسته هرچ بودسپارد بما کین نباید فزود 
 ازین پس مرا جای پیکار نیستبه از راستی در جهان کار نیست 
 ورین نامداران ابا تخت و پیلسپاهی بدین سان چو دریای نیل 
 فرستند نزدیک ما تاج و گنجازایشان نباشیم زین پس برنج 
 نداریم گیتی بکشتن نگاهکه نیکی‌دهش را جز اینست راه 
 جهان پر ز گنجست و پر تاج و تختنباید همه بهر یک نیک‌بخت 
 چو بشنید گودرز بر پای خاستبدو گفت کای مهتر راد و راست 
 ستون سپاهی و زیبای گاهفروزان بتو شاه و تخت و کلاه 
 سر مایه‌ی تست روشن خردروانت همی از خرد بر خورد 
 ز جنگ آشتی بی‌گمان بهترستنگه کن که گاوت بچرم اندرست 
 بگویم یکی پیش تو داستانکنون بشنو از گفته‌ی باستان 
 که از راستی جان بدگوهرانگریزد چو گردون ز بار گران 
 گر ایدونک بیچاره پیمان کندبکوشد که آن راستی بشکند 
 چو کژ آفریدش جهان آفرینتو مشنو سخن زو و کژی مبین 
 نخستین که ما رزمگه ساختیمسخن رفت زین کار و پرداختیم 
 ز پیران فرستاده آمد برینکه بیزارم از دشت وز رنج و کین 
 که من دیده دارم همیشه پر آبز گفتار و کردار افراسیاب 
 میان بسته‌ام بندگی شاه رانخواهم بر و بوم و خرگاه را 
 بسی پند و اندرز بشنید و گفتکزین پس نباشد مرا جنگ جفت 
 شوم گفت بپسیچم این کار تفتبخویشان بگویم که ما را چه رفت 
 مرا تخت و گنجست و هم چارپایبدیشان نمایم سزاوار جای 
 چو گفت این بگفتیم کاری رواستبتوران ترا تخت و گنج و نواست 
 یکی گوشه‌ای گیر تا نزد شاهز تو آشکارا نگردد گناه 
 بگفتیم و پیران برین بازگشتشب تیره با دیو انباز گشت 
 هیونی فرستاد نزدیک شاهکه لشکر برآرای کامد سپاه 
 تو گفتی که با ما نگفت این سخننه سر بود ازان کار هرگز نه بن 
 کنون با تو ای پهلوان سپاهیکی دیگر افگند بازی براه 
 جز از رنگ و چاره نداند همیز دانش سخن برفشاند همی 
 کنون از کمند تو ترسیده شدروا بد که ترسیده از دیده شد 
 همه پشت ایشان بکاموس بودسپهبد چو سگسار و فر توس بود 
 سر بخت کاموس برگشته دیدبخم کمند اندرش کشته دید 
 در آشتی جوید اکنون همینیارد نشستن بهامون همی 
 چو داند که تنگ اندر آمد نشیببکار آورد بند و رنگ و فریب 
 گنهکار با گنج و با خواستهکه گفتست پیش آرم آراسته 
 ببینی که چون بردمد زخم کوسبجنگ اندر آید سپهدار توس 
 سپهدار پیران بود پیش روکه جنگ آورد هر زمان نوبنو 
 دروغست یکسر همه گفت اوینشاید جز او اهرمن جفت اوی 
 اگر بشنوی سر بسر پند مننگه کن ببهرام فرزند من 
 سپه را بدان چاره اندر نواختز گودرزیان گورستانی بساخت 
 که تا زنده‌ام خون سرشک منستیکی تیغ هندی پزشک منست 
 چو بشنید رستم بگودرز گفتکه گفتار تو با خرد باد جفت 
 چنین است پیران و این راز نیستکه او نیز با ما همواز نیست 
 ولیکن من از خوب کردار اوینجویم همی کین و پیکار اوی 
 نگه کن که با شاه ایران چه کردز کار سیاوش چه تیمار خورد 
 گر از گفته‌ی خویش باز آید اویبنزدیک ما رزم‌ساز آید اوی 
 بفتراک بر بسته دارم کمندکجا ژنده پیل اندرآرم ببند 
 ز نیکو گمان اندر آیم نخستنباید مگر جنگ و پیکار جست 
 چنو باز گردد ز گفتار خویشببیند ز ما درد و تیمار خویش 
 برو آفرین کرد گودرز و توسکه خورشید بر تو ندارد فسوس 
 بنزدیک تو بند و رنگ و دروغسخنهای پیران نگیرد فروغ 
 مباد این جهان بی سرو تاج شاهتو بادی همیشه ورا پیش‌گاه 
 چنین گفت رستم که شب تیره گشتز گفتارها مغزها خیره گشت 
 بباشیم و تا نیم‌شب می خوریمدگر نیمه تیمار لشکر بریم 
 ببینیم تا کردگار جهانبرین آشکارا چه دارد نهان 
 بایرانیان گفت کامشب بمییکی اختری افگنم نیک‌پی 
 که فردا من این گرز سام سواربگردن بر آرم کنم کارزار 
 از ایدر بران سان شوم سوی جنگبدانگه کجا پای دارد نهنگ 
 سراپرده و افسر و گنج و تاجهمان ژنده پیلان و هم تخت عاج 
 بیارم سپارم بایرانیاناگر تاختن را ببندم میان 
 برآمد خروشی ز جای نشستازان نامداران خسروپرست 
 سوی خیمه‌ی خویش رفتند بازبخواب و بسایش آمد نیاز 
 چو خورشید بنمود رخشان کلاهچو سیمین سپر دید رخسار ماه 
 بترسید ماه از پی گفت و گویبخم اندر امد بپوشید روی 
 تبیره برآمد ز درگاه توسشد از گرد اسپان زمین ابنوس 
 زمین نیلگون شد هوا پر ز گردبپوشید رستم سلیح نبرد 
 سوی میمنه پور کشواد بودکه با جوشن و گرز پولاد بود 
 فریبرز بر میسره جای جستدل نامداران ز کینه بشست 
 بقلب اندرون توس نوذر بپاینماند آن زمان بر زمین نیز جای 
 تهمتن بیامد بپیش سپاهکه دارد یلان را ز دشمن نگاه 
 و زان روی خاقان بقلب اندرونز پیلان زمین چون که‌ی بیستون 
 ابر میمنه کندر شیر گیرسواری دلاور بشمشیر و تیر 
 سوی میسره جنگ دیده گهارزمین خفته در زیر نعل سوار 
 همی گشت پیران به پیش سپاهبیامد بر شنگل رزم‌خواه 
 بدو گفت کای نامبردار هندز بربر بفرمان تو تا بسند 
 مرا گفته بودی که فردا پگاهز هر سو بجنگ اندر آرم سپاه 
 وزان پس ز رستم بجویم نبردسرش را ز ابر اندرآرم بگرد 
 بدو گفت شنگل من از گفت خویشنگردم نبینی ز من کم و بیش 
 هم اکنون شوم پیش این گرد گیرتنش را کنم پاره پاره بتیر 
 ازو کین کاموس جویم بجنگبایرانیان بر کنم کار تنگ 
 هم آنگه سپه را بسه بهر کردبزد کوس وز دشت برخاست گرد 
 برفتند یک بهره با ژنده پیلسپه بود صف برکشیده دو میل 
 سر پیلبان پر ز رنگ و رنگارهمه پاک با افسر و گوشوار 
 بیاراسته گردن از طوق زرمیان بند کرده بزرین کمر 
 فروهشته از پیل دیبای چیننهاده برو تخت و مهدی زرین 
 برآمد دم ناله‌ی کرنایبرفتند پیلان جنگی ز جای 
 بیامد سوی میسره سی هزارسواران گردنکش و نیزه‌دار 
 سوی میمنه سی هزار دگرکمان برگرفتند و چینی سپر 
 بقلب اندرون پیل و خاقان چینهمی برنوشتند روی زمین 
 جهان سربسر آهنین گشته بودبهر جایگه‌بر تلی کشته بود 
 ز بس ناله‌ی نای و بانگ درایزمین و زمان اندر آمد ز جای 
 ز جوش سواران و از دار و گیرهوا دام کرگس بد از پر تیر 
 کسی را نماند اندر آن دشت هوشز بانگ تبیره شده کره گوش 
 همی گشت شنگل میان دو صفیکی تیغ هندی گرفته بکف 
 یکی چتر هندی بسر بر بپایبسی مردم از دنبر و مرغ و مای 
 پس پشت و دست چپ و دست راستبجنگ اندر آورده زان سو که خواست 
 چو پیران چنان دید دل شاد کردز رزم تهمتن دل آزاد کرد 
 بهومان چنین گفت کامروز کاربکام دل ما کند روزگار 
 بدین ساز و چندین سوار دلیرسرافراز هر یک بکردار شیر 
 تو امروز پیش صف اندر مپاییک امروز و فردا مکن رزم رای 
 پس پشت خاقان چینی بایستکه داند ترا با سواری دویست 
 که گر زابلی با درفش سیاهببیند ترا کار گردد تباه 
 ببینیم تا چون بود کار ماچه بازی کند بخت بیدار ما 
 وزان جایگه شد بدان انجمنبجایی که بد سایه‌ی پیلتن 
 فرود آمد و آفرین کرد چندکه زور از تو گیرد سپهر بلند 
 مبادا که روز تو گیرد نشیبمبادا که آید برویت نهیب 
 دل شاه ایران بتو شاد بادهمه کار تو سربسر داد باد 
 برفتم ز نزد تو ای پهلوانپیامت بدادم بپیر و جوان 
 بگفتم هنرهای تو هرچ بودبگیتی ترا خود که یارد ستود 
 هم از آشتی راندم هم ز جنگسخن گفتم از هر دری بی‌درنگ 
 بفرجام گفتند کین چون کنیمکه از رای او کینه بیرون کنیم 
 توان داد گنج و زر و خواستهز ما هر چه او خواهد آراسته 
 نشاید گنهکار دادن بدویبراندیش و این رازها بازجوی 
 گنهکار جز خویش افراسیابکه دانی سخن را مزن در شتاب 
 ز ما هرک خواهد همه مهترندبزرگند و با تخت و با افسرند 
 سپاهی بیامد بدین سان ز چینز سقلاب و ختلان و توران زمین 
 کجا آشتی خواهد افراسیابکه چندین سپاه آمد از خشک و آب 
 بپاسخ نکوهش بسی یافتمبدین سان سوی پهلوان تافتم 
 وزیشان سپاهی چو دریای آبگرفتند بر جنگ جستن شتاب 
 نبرد تو خواهد همی شاه هندبتیر و کمان و بهندی پرند 
 مرا این درستست کز پیلتنبفرجام گریان شوند انجمن 
 چو بشنید رستم برآشفت سختبپیران چنین گفت کای شوربخت 
 تو با این چنین بند و چندین فریبکجا پای داری بروز نهیب 
 مرا از دروغ تو شاه جهانبسی یاد کرد آشکار و نهان 
 وزان پس کجا پیر گودرز گفتهمه بند و نیرنگت اندر نهفت 
 بدیدم کنون دانش و رای تودروغست یکسر سراپای تو 
 بغلتی همی خیره در خون خویشبدست این و زین بتر آیدت پیش 
 چنین زندگانی نیارد بهاکه باشد سر اندر دم اژدها 
 مگر گفتم آن خاک بیداد و شومگذاری بیایی بباد بوم 
 ببینی مگر شاه باداد و مهرجوان و نوازنده و خوب‌چهر 
 بدارد ترا چون پدر بی‌گمانبرآرد سرت برتر از آسمان 
 ترا پوشش از خود و چرم پلنگهمی خوشتر آید ز دیبای رنگ 
 ندارد کسی با تو این داوریز تخم پراکند خود بر خوری 
 بدو گفت پیران که ای نیکبختبرومند و شاداب و زیبا درخت 
 سخنها که داند جز از تو چنینکه از مهتران بر تو باد آفرین 
 مرا جان و دل زیر فرمان تستهمیشه روانم گروگان تست 
 یک امشب زنم رای با خویشتنبگویم سخن نیز با انجمن 
 وزانجا بیامد بقلب سیاهزبان پر دروغ و روان کینه‌خواه 
 چو برگشت پیران ز هر دو گروهزمین شد بکردار جوشنده کوه 
 چنین گفت رستم بایرانیانکه من جنگ را بسته دارم میان 
 شما یک بیک سر پر از کین کنیدبروهای جنگی پر از چین کنید 
 که امروز رزمی بزرگست پیشپدید آید اندازه‌ی گرگ و میش 
 مرا گفته بود آن ستاره‌شناسازین روز بودم دل اندر هراس 
 که رزمی بود در میان دو کوهجهانی شوند اندر آن همگروه 
 شوند انجمن کاردیده مهانبدان جنگ بی‌مرد گردد جهان 
 پی کین نهان گردد از روی بومشود گرز پولاد برسان موم 
 هر آنکس که آید بر ما بجنگشما دل مدارید از آن کار تنگ 
 دو دستش ببندم بخم کمنداگر یار باشد سپهر بلند 
 شما سربسر یک بیک همگروهمباشید از آن نامداران ستوه 
 مرا گر برزم اندر آید زماننمیرم ببزم اندرون بی‌گمان 
 همی نام باید که ماند درازنمانی همی کار چندین مساز 
 دل اندر سرای سپنجی مبندکه پر خون شوی چون ببایدت کند 
 اگر یار باشد روان با خردبنیک و ببد روز را بشمرد 
 خداوند تاج و خداوند گنجنبندد دل اندر سرای سپنج 
 چنین داد پاسخ برستم سپاهکه فرمان تو برتر از چرخ ماه 
 چنان رزم سازیم با تیغ تیزکه ماند ز ما نام تا رستخیز 
 ز دو رویه تنگ اندر آمد سپاهیکی ابر گفتی برآمد سیاه 
 که باران او بود شمشیر و تیرجهان شد بکردار دریای قیر 
 ز پیکان پولاد و پر عقابسیه گشت رخشان رخ آفتاب 
 سنانهای نیزه بگرد اندرونستاره بیالود گفتی بخون 
 چرنگیدن گرزه‌ی گاوچهرتو گفتی همی سنگ بارد سپهر 
 بخون و بمغز اندرون خار و خاکشده غرق و برگستوان چاک چاک 
 همه دشت یکسر پر از جوی خونبهر جای چندی فگنده نگون 
 چو پیلان فگنده بهم میل میلبرخ چون زریر و بلب همچو نیل 
 چنین گفت گودرز با پیر سرکه تا من ببستم بمردی کمر 
 ندیدم که رزمی بود زین نشاننه هرگز شنیدم ز گردنکشان 
 که از کشته گیتی برین سان بودیکی خوار و دیگر تن‌آسان بود 
 بغرید شنگل ز پیش سپاهمنم گفت گرداوژن رزم‌خواه 
 بگویید کان مرد سگزی کجاستیکی کرد خواهم برو نیزه راست 
 چو آواز شنگل برستم رسیدز لشکر نگه کرد و او را بدید 
 بدو گفت هان آمدم رزمخواهنگر تا نگیری بلشکر پناه 
 چنین گفت رستم که از کردگارنجستم جزین آرزوی آشکار 
 که بیگانه‌ای زان بزرگ انجمندلیری کند رزم جوید ز من 
 نه سقلاب ماند ازیشان نه هندنه شمشیر هندی نه چینی پرند 
 پی و بیخ ایشان نمانم بجاینمانم بترکان سر و دست و پای 
 بر شنگل آمد بواز گفتکه ای بدنژاد فرومایه جفت 
 مرا نام رستم کند زال زرتو سگزی چرا خوانی ای بدگهر 
 نگه کن که سگزی کنون مرگ تستکفن بی‌گمان جوشن و ترگ تست 
 همی گشت با او بوردگاهمیان دو صف برکشیده سپاه 
 یکی نیزه زد برگرفتش ز زیننگونسار کرد و بزد بر زمین 
 برو بر گذر کرد و او را نخستبشمشیر برد آنگهی شیر دست 
 برفتند زان روی کنداورانبزهر آب داده پرندآوران 
 چو شنگل گریزان شد از پیلتنپراگنده گشتند زان انجمن 
 دو بهره ازیشان بشمشیر کشتدلیران توران نمودند پشت 
 بجان شنگل از دست رستم بجستزره بود و جوشن تنش را نخست 
 چنین گفت شنگل که این مرد نیستکس او را بگیتی هم آورد نیست 
 یکی ژنده پیلست بر پشت کوهمگر رزم سازند یکسر گروه 
 بتنها کسی رزم با اژدهانجوید چو جوید نیابد رها 
 بدو گفت خاقان ترا بامداددگر بود رای و دگر بود یاد 
 سپه را بفرمود تا همگروهبرانند یکسر بکردار کوه 
 سرافراز را در میان آورندتنومند را جان زیان آورند 
 بشمشیر برد آن زمان شیر دستچپ لشکر چینیان برشکست 
 هر آنگه که خنجر برانداختیهمه ره تن بی سر انداختی 
 نه با جنگ او کوه را پای بودنه با خشم او پیل را جای بود 
 بدان سان گرفتند گرد اندرشکه خورشید تاریک شد از برش 
 چنان نیزه و خنجر و گرز و تیرکه شد ساخته بر یل شیرگیر 
 گمان برد کاندر نیستان شدستز خون روی کشور میستان شدست 
 بیک زخم ده نیزه کردی قلمخروشان و جوشان و دشمن دژم 
 دلیران ایران پس پشت اویبکینه دل آگنده و جنگ جوی 
 ز بس نیزه و گرز و گوپال و تیغتو گفتی همی ژاله بارد ز میغ 
 ز کشته همه دشت آوردگاهتن و پشت و سر بود و ترگ و کلاه 
 ز چینی و شگنی و از هندویز سقلاب و هری و از پهلوی 
 سپه بود چون خاک در پای کوهز یک مرد سگزی شده همگروه 
 که با او بجنگ اندرون پای نیستچنو در جهان لشکر آرای نیست 
 کسی کو کند زین سخن داستاننباشد خردمند همداستان 
 که پرخاشخر نامور سد هزاربسنده نبودند با یک سوار 
 ازین کین بد آمد بافراسیابز رستم کجا یابد آرام و خواب 
 چنین گفت رستم بایرانیانکزین جنگ دشمن کند جان زیان 
 هم‌اکنون ز پیلان و از خواستههمان تخت و آن تاج آراسته 
 ستانم ز چینی بایران دهمبدان شادمان روز فرخ نهم 
 نباشد جز ایرانیان شاد کسپی رخش و ایزد مرا یار بس 
 یکی را ز شگنان و سقلاب و چیننمانم که پی برنهد بر زمین 
 که امروز پیروزی روز ماستبلند آسمان لشکر افروز ماست 
 گر ایدونک نیرو دهد دادگرپدید آورد رخش رخشان هنر 
 برین دشت من گورستانی کنمبرومند را شارستانی کنم 
 یکی از شما سوی لشکر شویدبکوشید و با باد همبر شوید 
 بکوبید چون من بجنبم ز جایشما برفرازید سنج و درای 
 زمین را سراسر کنید آبنوسبگرد سواران و آوای کوس 
 بکوبید گوپال و گرز گرانچو پولاد را پتک آهنگران 
 از انبوه ایشان مدارید باکز دریا بابر اندر آرید خاک 
 همه دیده بر مغفر من نهیدچو من بر خروشم دمید و دهید 
 بدرید صفهای سقلاب و چیننباید که بیند هوا را زمین 
 وزان جایگه رفت چون پیل مستیکی گرزه‌ی گاوپیکر بدست 
 خروشان سوی میمنه راه جستز لشکر سوی کندر آمد نخست 
 همه میمنه پاک بر هم دریدبسی ترگ و سر بد که تن را ندید 
 یکی خویش کاموس بد ساوه نامسرافراز و هر جای گسترده کام 
 بیامد بپیش تهمتن بجنگیکی تیغ هندی گرفته بچنگ 
 بگردید گرد چپ و دست راستز رستم همی کین کاموس خواست 
 برستم چنین گفت کای ژنده پیلببینی کنون موج دریای نیل 
 بخواهم کنون کین کاموس خواراگر باشدم زین سپس کارزار 
 چو گفتار ساوه برستم رسیدبزد دست و گرز گران برکشید 
 بزد بر سرش گرز را پیلتنکه جانش برون شد بزاری ز تن 
 برآورد و زد بر سر و مغفرشندیدست گفتی تنش را سرش 
 بیفگند و رخش از بر او براندز ساوه بگیتی نشانی نماند 
 درفش کشانی نگونسار کردو زو جان لشکر پرآزار کرد 
 نبد نیز کس پیش او پایدارهمه خاک مغز سر آورد بار 
 پس از میمنه شد سوی میسرهغمی گشت لشکر همه یکسره 
 گهار گهانی بدان جایگاهگوی شیرفش با درفش سیاه 
 برآشفت چون ترگ رستم بدیدخروشی چو شیر ژیان برکشید 
 بدو گفت من کین ترکان چینبخواهم ز سگزی برین دشت کین 
 برانگیخت اسپ از میان سپاهبیامد بر پیلتن کینه‌خواه 
 ز نزدیک چون ترگ رستم بدیدیکی باد سرد از جگر برکشید