شاهنامه/داستان خاقان چین ۱

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان خاقان چین ۱)
'


کنون ای خردمند روشن‌روان بجز نام یزدان مگردان زبان
که اویست بر نیک و بد رهنمای وزویست گردون گردان بجای
همی بگذرد بر تو ایام تو سرایی جزین باشد آرام تو
چو باشی بدین گفته همداستان که دهقان همی گوید از باستان
ازان پس خبر شد بخاقان چین که شد کشته کاموس بر دشت کین
کشانی و شگنی و گردان بلخ ز کاموس‌شان تیره شد روز و تلخ
همه یک بدیگر نهادند روی که این پرهنر مرد پرخاشجوی
چه مردست و این مرد را نام چیست همورد او در جهان مرد کیست
چنین گفت هومان به پیران شیر که امروز شد جانم از رزم سیر
دلیران ما چون فرازند چنگ که شد کشته کاموس جنگی بجنگ
بگیتی چنو نامداری نبود وزو پیلتن تر سواری نبود
چو کاموس گو را بخم کمند بوردگه بر توان کرد بند
سزد گر سر پیل را روز کین بگیرد برآرد زند بر زمین
سپه سربسر پیش خاقان شدند ز کاموس با درد و گریان شدند
که آغاز و فرجام این رزمگاه شنیدی و دیدی بنزد سپاه
کنون چاره‌ی کار ما بازجوی بتنها تن خویش و کس را مگوی
بلشکر نگه کن ز کارآگهان کسی کو سخن باز جوید نهان
ببیند که این شیر دل مرد کیست وزین لشکر او را هم آورد کیست
از آن پس همه تن بکشتن دهیم بوردگه بر سر و تن نهیم
بپیران چنین گفت خاقان چین که خود درد ازینست و تیمار ازین
که تا کیست زان لشکر پرگزند کجا پیل گیرد بخم کمند
ابا آنک از مرگ خود چاره نیست ره خواهش و پرسش و یاره نیست
ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم بناکام گردن بدو داده‌ایم
کس از گردش آسمان نگذرد وگر بر زمین پیل را بشکرد
شما دل مدارید ازو مستمند کجا کشته شد زیر خم کمند
مرا نرا که کاموس ازو شد هلاک ببند کمند اندر آرم بخاک
همه شهر ایران کنم رود آب بکام دل خسرو افراسیاب
ز لشکر بسی نامور گرد کرد ز خنجرگزاران و مردان مرد
چنین گفت کین مرد جنگی بتیر سوار کمندافگن و گردگیر
نگه کرد باید که جایش کجاست بگرد چپ لشکر و دست راست
هم از شهر پرسد هم از نام او ازانپس بسازیم فرجام او
سواری سرافراز و خسروپرست بیامد ببر زد برین کار دست
که چنگش بدش نام و جوینده بود دلیر و به هر کار پوینده بود
بخاقان چنین گفت کای سرفراز جهان را بمهر تو بادا نیاز
گر او شیر جنگیست بیجان کنم بدانگه که سر سوی ایران کنم
بتنها تن خویش جنگ‌آورم همه نام او زیر ننگ آورم
ازو کین کاموس جویم نخست پس از مرگ نامش بیارم درست
برو آفرین کرد خاقان چین بپیشش ببوسید چنگش زمین
بدو گفت ار این کینه بازآوری سوی من سر بی‌نیاز آوری
ببخشمت چندان گهرها ز گنج کزان پس نباید کشیدنت رنج
ازان دشت چنگش برانگیخت اسپ همی رفت برسان آذرگشسپ
چو نزدیک ایرانیان شد بجنگ ز ترکش برآورد تیر خدنگ
چنین گفت کین جای جنگ منست سر نامداران بچنگ منست
کجا رفت آن مرد کاموس گیر که گاهی کمند افگند گاه تیر
کنون گر بیاید بوردگاه نمانم که ماند بنزد سپاه
بجنبید با گرز رستم ز جای همانگه برخش اندر آورد پای
منم گفت شیراوژن و گردگیر که گاهی کمند افگنم گاه تیر
هم اکنون ترا همچو کاموس گرد بدیده همی خاک باید سپرد
بدو گفت چنگش که نام تو چیست نژادت کدامست و کام تو چیست
بدان تا بدانم که روز نبرد کرا ریختم خون چو برخاست گرد
بدو گفت رستم که ای شوربخت که هرگز مبادا گل آن درخت
کجا چون تو در باغ بار آورد چو تو میوه اندر شمار آورد
سر نیزه و نام من مرگ تست سرت را بباید ز تن دست شست
بیامد همانگاه چنگش چو باد دو زاغ کمان را بزه بر نهاد
کمان جفا پیشه چون ابر بود هم آورد با جوشن و گبر بود
سپر بر سرآورد رستم چو دید که تیرش زره را بخواهد برید
بدو گفت باش ای سوار دلیر که اکنون سرت گردد از رزم سیر
نگه کرد چنگش بران پیلتن ببالای سرو سهی بر چمن
بد آن اسپ در زیر یک لخت کوه نیامد همی از کشیدن ستوه
بدل گفت چنگش که اکنون گریز به از با تن خویش کردن ستیز
برانگیخت آن بارکش را ز جای سوی لشکر خویشتن کرد رای
بکردار آتش دلاور سوار برانگیخت رخش از پس نامدار
همانگاه رستم رسید اندروی همه دشت زیشان پر از گفت و گوی
دم اسپ ناپاک چنگش گرفت دو لشکر بدو مانده اندر شگفت
زمانی همی داشت تا شد غمی ز بالا بزد خویشتن بر زمی
بیفتاد زو ترگ و زنهار خواست تهمتن ورا کرد با خاک راست
همانگاه کردش سر از تن جدا همه کام و اندیشه شد بی‌نوار
همه نامداران ایران زمین گرفتند بر پهلوان آفرین
همی بود رستم میان دو صف گرفته یکی خشت رخشان بکف
وزان روی خاقان غمی گشت سخت برآشفت با گردش چرخ و بخت
بهومان چنین گفت خاقان چین که تنگست بر ما زمان و زمین
مران نامور پهلوان را تو نام شوی بازجویی فرستی پیام
بدو گفت هومان که سندان نیم برزم اندرون پیل دندان نیم
بگیتی چو کاموس جنگی نبود چنو رزم‌خواه و درنگی نبود
بخم کمندش گرفت این سوار تو این گرد را خوار مایه مدار
شوم تا چه خواهد جهان آفرین که پیروز گردد بدین دشت کین
بخیمه درآمد بکردار باد یکی ترگ دیگر بسر برنهاد
درفشی دگر جست و اسپی دگر دگرگونه جوشن دگرگون سپر
بیامد چو نزدیک رستم رسید همی بود تا یال و شاخش بدید
برستم چنین گفت کای نامدار کمندافگن وگرد و جنگی سوار
بیزدان که بیزارم از تاج و گاه که چون تو ندیدم یکی رزم‌خواه
ز تو بگذرد زین سپاه بزرگ نبینم همی نامداری سترگ
دلیری که چندین بجوید نبرد برآرد همی از دل شیر گرد
ز شهر و نژاد و ز آرام خویش سخن گوی و از تخمه و نام خویش
جز از تو کسی را ز ایران سپاه ندیدم که دارد دل رزمگاه
مرا مهربانیست بر مرد جنگ بویژه که دارد نهاد پلنگ
کنون گر بگویی مرا نام خویش برو بوم و پیوند وآرام خویش
سپاسی برین کار بر من نهی کز اندیشه گردد دل من تهی
بدو گفت رستم که چندین سخن که گفتی و افگندی از مهر بن
چرا تو نگویی مرا نام خویش بر و کشور و بوم و آرام خویش
چرا آمدستی بنزدیک من بنرمی و چربی و چندین سخن
اگر آشتی جست خواهی همی بکوشی که این کینه کاهی همی
نگه کن که خون سیاوش که ریخت چنین آتش کین بما بر که بیخت
همان خون پرمایه گودرزیان که بفزود چندین زیان بر زیان
بزرگان کجا با سیاوش بدند نجستند پیکار و خامش بدند
گنهکار خون سر بیگناه نگر تا که یابی ز توران سپاه
ز مردان و اسپان آراسته کز ایران بیاورد با خواسته
چو یکسر سوی ما فرستید باز من از جنگ ترکان شوم بی‌نیاز
ازان پس همه نیکخواه منید سراسر بر آیین و راه منید
نیازم بکین و نجویم نبرد نیارم سر سرکشان زیر گرد
وزان پس بگویم بکیخسرو این بشویم دل و مغزش از درد و کین
بتو بر شمارم کنون نامشان که مه نامشان باد و مه کامشان
سر کین ز گرسیوز آمد نخست که درد دل و رنج ایران بجست
کسی را که دانی تو از تخم کور که بر خیره این آب کردند شور
گروی زره و آنک از وی بزاد نژادی که هرگز مباد آن نژاد
ستم بر سیاوش ازیشان رسید که زو آمد این بند بد را کلید
کسی کو دل و مغز افراسیاب تبه کرد و خون راند برسان آب
و دیگر کسی را کز ایرانیان نبد کین و بست اندرین کین میان
بزرگان که از تخمه‌ی ویسه‌اند دو رویند و با هر کسی پیسه‌اند
چو هومان و لهاک و فرشیدورد چو کلباد و نستیهن آن شوخ مرد
اگر این که گفتم بجای آورید سر کینه جستن بپای آورید
ببندم در کینه بر کشورت بجوشن نپوشید باید برت
و گر جز بدین گونه گویی سخن کنم تازه پیکار و کین کهن
که خوکرده‌ی جنگ توران منم یکی نامداری از ایران منم
بسی سر جدا کرده دارم ز تن که جز کام شیران نبودش کفن
مرا آزمودی بدین رزمگاه همینست رسم و همینست راه
ازین گونه هرگز نگفتم سخن بجز کین نجستم ز سر تا به بن
کنون هرچ گفتم ترا گوش دار سخنهای خوب اندر آغوش دار
چو بشنید هومان بترسید سخت بلرزید برسان برگ درخت
کزان گونه گفتار رستم شنید همه کینه از دوده‌ی خویش دید
چنین پاسخ آورد هومان بدوی که ای شیر دل مرد پرخاشجوی
بدین زور و این برز و بالای تو سر تخت ایران سزد جای تو
نباشی جز از پهلوانی بزرگ وگر نامداری ز ایران سترگ
بپرسیدی از گوهر و نام من بدل دیگر آمد ترا کام من
مرا کوه گوشست نام ای دلیر پدر بوسپاسست مردی چو شیر
من از وهر با این سپاه آمدم سپاهی بدین رزمگاه آمدم
ازان باز جویم همی نام تو که پیدا کنم در جهان کام تو
کنون گر بگویی مرا نام خویش شوم شاد دل سوی آرام خویش
همه هرچ گفتی بدین رزمگاه یکایک بگویم به پیش سپاه
همان پیش منشور و خاقان چین بزرگان و گردان توران زمین
بدو گفت رستم که نامم مجوی ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی
ز پیران مرا دل بسوزد همی ز مهرش روان برفروزد همی
ز خون سیاوش جگرخسته اوست ز ترکان کنون راد و آهسته اوست
سوی من فرستش هم اکنون دمان ببینیم تا بر چه گردد زمان
بدو گفت هومان که ای سرفراز بدیدار پیرانت آمد نیاز
چه دانی تو پیران و کلباد را گروی زره را و پولاد را
بدو گفت چندین چه پیچی سخن سر آب را سوی بالا مکن
نبینی که پیکار چندین سپاه بدویست و زو آمد این رزمگاه
بشد تیز هومان هم اندر زمان شده گونه از روی و آمد دمان
بپیران چنین گفت کای نیک بخت بد افتاد ما را ازین کار سخت
که این شیردل رستم زابلیست برین لشکر اکنون بباید گریست
که هرگز نتابند با او بجنگ بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ
سخن گفت و بشنید پاسخ بسی همی یاد کرد از بد هر کسی
نخست ای برادر مرا نام برد ز کین سیاوش بسی برشمرد
ز کار گذشته بسی کرد یاد ز پیران و گردان ویسه‌نژاد
ز بهرام وز تخم گودرزیان ز هر کس که آمد بریشان زیان
بجز بر تو بر کس ندیدمش مهر فراوان سخن گفت و نگشاد چهر
ازین لشکر اکنون ترا خواستست ندانم که بر دل چه آراستست
برو تا ببینیش نیزه بدست تو گویی که بر کوه دارد نشست
ابا جوشن و ترگ و ببر بیان بزیر اندرون ژنده پیلی ژیان
ببینی که من زین نجستم دروغ همی گیرد آتش ز تیغش فروغ
ترا تا نبیند نجنبد ز جای ز بهر تو ماندست زان سان بپای
چو بینیش با او سخن نرم گوی برهنه مکن تیغ و منمای روی
بدو گفت پیران که ای رزمساز بترسم که روز بد آید فراز
گر ایدونک این تیغ زن رستمست بدین دشت ما را گه ماتمست
بر آتش بسوزد بر و بوم ما ندانم چه کرد اختر شوم ما
بشد پیش خاقان پر از آب چشم جگر خسته و دل پر از درد و خشم
بدو گفت کای شاه تندی مکن که اکنون دگرگونه گشت این سخن
چو کاموس گو را سرآمد زمان همانگاه برد این دل من گمان
که این باره‌ی آهنین رستمست که خام کمندش خم اندر خمست
گر افراسیاب آید اکنون چو آب نبینند جز سهم او را بخواب
ازو دیو سیر اید اندر نبرد چه یک مرد با او چه یک دشت مرد
بزابلستان چند پرمایه بود سیاوش را آن زمان دایه بود
پدروار با درد جنگ آورد جهان بر جهاندار تنگ آورد
شوم بنگرم تا چه خواهد همی که از غم روانم بکاهد همی
بدو گفت خاقان برو پیش اوی چنانچون بباید سخن نرم گوی
اگر آشتی خواهد و دستگاه چه باید برین دشت رنج سپاه
بسی هدیه بپذیر و پس باز گرد سزد گر نجوییم چندین نبرد
وگر زیر چرم پلنگ اندرست همانا که رایش بجنگ اندرست
همه یکسره نیز جنگ آوریم برو دشت پیکار تنگ آوریم
همه پشت را سوی یزدان کنیم بنیروی او رزم شیران کنیم
هم او را تن از آهن و روی نیست جز از خون وز گوشت وز موی نیست
نه اندر هوا باشد او را نبرد دلت را چه سوزی بتیمار و درد
چنان دان که گر سنگ و آهن خورد همان تیر و ژوپین برو بگذرد
بهر مرد ازیشان ز ما سیسدست درین رزمگه غم کشیدن بدست
همین زابلی نامبردار مرد ز پیلی فزون نیست گاه نبرد
یکی پیلبازی نمایم بدوی کزان پس نیارد سوی جنگ روی
همی رفت پیران پر از درد و بیم شد از کار رستم دلش به دو نیم
بیامد بنزدیک ایران سپاه خروشید کای مهتر رزم خواه
شنیدم کزین لشکر بی شمار مرا یاد کردی بهنگام کار
خرامیدم از پیش آن انجمن بدین انجمن تا چه خواهی ز من
بدو گفت رستم که نام تو چیست بدین آمدن رای و کام تو چیست
چنین داد پاسخ که پیران منم سپهدار این شیر گیران منم
ز هومان ویسه مرا خواستی بخوبی زبان را بیاراستی
دلم تیز شد تا تو از مهتران کدامی ز گردان جنگ آوران
بدو گفت من رستم زابلی زره‌دار با خنجر کابلی
چو بشنید پیران ز پیش سپاه بیامد بر رستم کینه خواه
بدو گفت رستم که ای پهلوان درودت ز خورشید روشن روان
هم از مادرش دخت افراسیاب که مهر تو بیند همیشه بخواب
بدو گفت پیران که ای پیلتن درودت ز یزدان و از انجمن
ز نیکی دهش آفرین بر تو باد فلک را گذر بر نگین تو باد
ز یزدان سپاس و بدویم پناه که دیدم ترا زنده بر جایگاه
زواره فرامرز و زال سوار که او ماند از خسروان یادگار
درستند و شادان دل و سرفراز کزیشان مبادا جهان بی‌نیاز
بگویم ترا گر نداری گران گله کردن کهتر از مهتران
بکشتم درختی بباغ اندرون که بارش کبست آمد و برگ خون
ز دیده همی آب دادم برنج بدو بد مرا زندگانی و گنج
مرا زو همه رنج بهر آمدست کزو بار تریاک زهر آمدست
سیاوش مرا چون پدر داشتی به پیش بدیها سپر داشتی
بسا درد و سختی و رنجا که من کشیدم ازان شاه و زان انجمن
گوای من اندر جهان ایزدست گوا خواستن دادگر را بدست
که اکنون برآمد بسی روزگار شنیدم بسی پند آموزگار
که شیون نه برخاست از خان من همی آتش افروزد از جان من
همی خون خروشم بجای سرشک همیشه گرفتارم اندر پزشک
ازین کار بهر من آمد گزند نه بر آرزو گشت چرخ بلند
ز تیره شب و دیده‌ام نیست شرم که من چند جوشیده‌ام خون گرم
ز کار سیاوش چو آگه شدم ز نیک و ز بد دست کوته شدم
میان دو کشور دو شاه بلند چنین خوارم و زار و دل مستمند
فرنگیس را من خریدم بجان پدر بر سر آورده بودش زمان
بخانه نهانش همی داشتم برو پشت هرگز نه برگاشتم
بپاداش جان خواهد از من همی سر بدگمان خواهد از من همی
پر از دردم ای پهلوان از دو روی ز دو انجمن سر پر از گفتگوی
نه راه گریزست ز افراسیاب نه جای دگر دارم آرام و خواب
همم گنج و بوم است و هم چارپای نبینم همی روی رفتن بجای
پسر هست و پوشیده‌رویان بسی چنین خسته و بسته‌ی هر کسی
اگر جنگ فرماید افراسیاب نماند که چشم اندر آید بخواب
بناکام لشکر باید کشید نشاید ز فرمان او آرمید
بمن بر کنون جای بخشایشست سپاه اندر آوردن آرایشست
اگر نیستی بر دلم درد و غم ازین تخمه جز کشتن پیلسم
جز او نیز چندی دلیر و جوان که در جنگ سیر آمدند از روان
ازین پس مرا بیم جانست نیز سخن چند گویم ز فرزند و چیز
به پیروزگر بر تو ای پهلوان که از من نباشی خلیده‌روان
ز خویشان من بد نداری نهان براندیشی از کردگار جهان
بروشن روان سیاوش که مرگ مرا خوشتر از جوشن و تیغ و ترگ
گر ایدونکه جنگی بود هم گروه تلی کشته بینی ببالای کوه
کشانی و سقلاب و شگنی و هند ازین مرز تا پیش دریای سند
ز خون سیاوش همه بیگناه سپاهی کشیده بدین رزمگاه
ترا آشتی بهتر آید که جنگ نباید گرفتن چنین کار تنگ
نگر تا چه بینی تو داناتری برزم دلیران تواناتری
ز پیران چو بشنید رستم سخن نه بر آرزو پاسخ افگند بن
بدو گفت تا من بدین رزمگاه کمر بسته‌ام با دلیران شاه
ندیدستم از تو بجز راستی ز ترکان همه راستی خواستی
پلنگ این شناسد که پیکار و جنگ نه خوبست و داند همی کوه و سنگ
چو کین سر شهریاران بود سر و کار با تیرباران بود
کنون آشتی را دو راه ایدرست نگر تا شما را چه اندرخورست
یکی آنک هر کس که از خون شاه بگسترد بر خیره این رزمگاه
ببندی فرستی بر شهریار سزد گر نفرماید این کارزار
گنهکار خون سر بیگناه سزد گر نباشد بدین رزمگاه
و دیگر که با من ببندی کمر بیایی بر شاه پیروزگر
ز چیزی که ایدر بمانی همی تو آن را گرانمایه دانی همی
بجای یکی ده بیابی ز شاه مکن یاد بنگاه توران سپاه
بدل گفت پیران که ژرفست کار ز توران شدن پیش آن شهریار
دگر چون گنه کار جوید همی دل از بیگناهان بشوید همی
بزرگان و خویشان افراسیاب که با گنج و تختند و با جاه و آب
ازین در کجا گفت یارم سخن نه سر باشد این آرزو را نه بن
چو هومان و کلباد و فرشیدورد کجا هست گودرز زیشان بدرد
همه زین شمارند و این روی نیست مر این آب را در جهان جوی نیست
مرا چاره‌ی خویش باید گرفت ره جست را پیش باید گرفت
بدو گفت پیران که ای پهلوان همیشه جوان باش و روشن‌روان
شوم بازگویم بگردان همین بمنشور و شنگل بخاقان چین
هیونی فرستم بافراسیاب بگویم سرش را برآرم ز خواب
و زانجا بیامد بلشکر چو باد کسی را که بودند ویسه نژاد
یکی انجمن کرد و بگشاد راز چنین گفت کامد نشیب و فراز
بدانید کین شیر دل رستمست جهانگیر و از تخمه‌ی نیرمست
بزرگان و شیران زابلستان همه نامداران کابلستان
چنو کینه‌ور باشد و رهنمای سواران گیتی ندارند پای
چو گودرز کشواد و چون گیو و توس بناکام رزمی بود با فسوس
ز ترکان گنهکار خواهد همی دل از بیگناهان بکاهد همی
که دانی که ایدر گنهکار نیست دل شاه ازو پر ز تیمار نیست
نگه کن که این بوم ویران شود بکام دلیران ایران شود
نه پیر و جوان ماند ایدر نه شاه نه گنج و سپاه و نه تخت و کلاه
همی گفتم این شوم بیداد را که چندین مدار آتش و باد را
که روزی شوی ناگهان سوخته خرد سوخته چشم دل دوخته
نکرد آن جفاپیشه فرمان من نه فرمان این نامدار انجمن
بکند این گرانمایگان را ز جای نزد با دلیر و خردمند رای
ببینی که نه شاه ماند نه تاج نه پیلان جنگی نه این تخت عاج
بدین شاددل شاه ایران بود غم و درد بهر دلیران بود
دریغ آن دلیران و چندین سپاه که با فر و برزند و با تاج و گاه
بتاراج بینی همه زین سپس نه برگردد از رزمگه شاد کس
بکوبند ما را بنعل ستور شود آب این بخت بیدار شور
ز هومان دل من بسوزد همی ز رویین روان برفروزد همی
دل رستم آگنده از کین اوست بروهاش یکسر پر از چین اوست
پر از غم شوم پیش خاقان چین بگویم که ما را چه آمد ز کین
بیامد بنزدیک خاقان چو گرد پر از خون رخ و دیده پر آب زرد
سراپرده‌ی او پر از ناله دید ز خون کشته بر زعفران لاله دید
ز خویشان کاموس چندی سپاه بنزدیک خاقان شده دادخواه
همی گفت هر کس که افراسیاب ازین پس بزرگی نبیند بخواب
چرا کین پی افگند کش نیست مرد که آورد سازد بروز نبرد
سپاه کشانی سوی چین شویم همه دیده پر آب و باکین شویم
ز چین و ز بربر سپاه آوریم که کاموس را کینه‌خواه آوریم
ز بزگوش و سگسار و مازندران کس آریم با گرزهای گران
مگر سیستان را پر آتش کنیم بریشان شب و روز ناخوش کنیم
سر رستم زابلی را بدار برآریم بر سوگ آن نامدار
تنش را بسوزیم و خاکسترش همی برفشانیم گرد درش
اگر کین همی جوید افراسیاب نه آرام باید که یابد نه خواب
همی از پی دوده هر کس بدرد ببارید بر ارغوان آب زرد
چو بشنید پیران دلش خیره گشت ز آواز ایشان رخش تیره گشت
بدل گفت کای زار و بیچارگان پر از درد و تیمار و غمخوارگان
ندارید ازین اگهی بی‌گمان که ایدر شما را سرآمد زمان
ز دریا نهنگی بجنگ آمدست که جوشنش چرم پلنگ آمدست
بیامد بخاقان چنین گفت باز که این رزم کوتاه ما شد دراز
از این نامداران هر کشوری ز هر سو که بد نامور مهتری
بیاورد و این رنجها شد به باد کجا خیزد از کار بیداد داد
سر شاه کشور چنین گشته شد سیاوش بر دست او کشته شد
بفرمان گرسیوز کم خرد سر اژدها را کسی نسپرد
سیاوش جهاندار و پرمایه بود ورا رستم زابلی دایه بود
هر آنگه که او جنگ و کین آورد همی آسمان بر زمین آورد
نه چنگ پلنگ و نه خرطوم پیل نه کوه بلند و نه دریای نیل
بسندست با او بوردگاه چو آورد گیرد به پیش سپاه
یکی رخش دارد بزیر اندرون که گویی روان شد که بیستون