شاهنامه/داستان خاقان چین ۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان خاقان چین ۱)
'


 کنون ای خردمند روشن‌روانبجز نام یزدان مگردان زبان 
 که اویست بر نیک و بد رهنمایوزویست گردون گردان بجای 
 همی بگذرد بر تو ایام توسرایی جزین باشد آرام تو 
 چو باشی بدین گفته همداستانکه دهقان همی گوید از باستان 
 ازان پس خبر شد بخاقان چینکه شد کشته کاموس بر دشت کین 
 کشانی و شگنی و گردان بلخز کاموس‌شان تیره شد روز و تلخ 
 همه یک بدیگر نهادند رویکه این پرهنر مرد پرخاشجوی 
 چه مردست و این مرد را نام چیستهمورد او در جهان مرد کیست 
 چنین گفت هومان به پیران شیرکه امروز شد جانم از رزم سیر 
 دلیران ما چون فرازند چنگکه شد کشته کاموس جنگی بجنگ 
 بگیتی چنو نامداری نبودوزو پیلتن تر سواری نبود 
 چو کاموس گو را بخم کمندبوردگه بر توان کرد بند 
 سزد گر سر پیل را روز کینبگیرد برآرد زند بر زمین 
 سپه سربسر پیش خاقان شدندز کاموس با درد و گریان شدند 
 که آغاز و فرجام این رزمگاهشنیدی و دیدی بنزد سپاه 
 کنون چاره‌ی کار ما بازجویبتنها تن خویش و کس را مگوی 
 بلشکر نگه کن ز کارآگهانکسی کو سخن باز جوید نهان 
 ببیند که این شیر دل مرد کیستوزین لشکر او را هم آورد کیست 
 از آن پس همه تن بکشتن دهیمبوردگه بر سر و تن نهیم 
 بپیران چنین گفت خاقان چینکه خود درد ازینست و تیمار ازین 
 که تا کیست زان لشکر پرگزندکجا پیل گیرد بخم کمند 
 ابا آنک از مرگ خود چاره نیستره خواهش و پرسش و یاره نیست 
 ز مادر همه مرگ را زاده‌ایمبناکام گردن بدو داده‌ایم 
 کس از گردش آسمان نگذردوگر بر زمین پیل را بشکرد 
 شما دل مدارید ازو مستمندکجا کشته شد زیر خم کمند 
 مرا نرا که کاموس ازو شد هلاکببند کمند اندر آرم بخاک 
 همه شهر ایران کنم رود آببکام دل خسرو افراسیاب 
 ز لشکر بسی نامور گرد کردز خنجرگزاران و مردان مرد 
 چنین گفت کین مرد جنگی بتیرسوار کمندافگن و گردگیر 
 نگه کرد باید که جایش کجاستبگرد چپ لشکر و دست راست 
 هم از شهر پرسد هم از نام اوازانپس بسازیم فرجام او 
 سواری سرافراز و خسروپرستبیامد ببر زد برین کار دست 
 که چنگش بدش نام و جوینده بوددلیر و به هر کار پوینده بود 
 بخاقان چنین گفت کای سرفرازجهان را بمهر تو بادا نیاز 
 گر او شیر جنگیست بیجان کنمبدانگه که سر سوی ایران کنم 
 بتنها تن خویش جنگ‌آورمهمه نام او زیر ننگ آورم 
 ازو کین کاموس جویم نخستپس از مرگ نامش بیارم درست 
 برو آفرین کرد خاقان چینبپیشش ببوسید چنگش زمین 
 بدو گفت ار این کینه بازآوریسوی من سر بی‌نیاز آوری 
 ببخشمت چندان گهرها ز گنجکزان پس نباید کشیدنت رنج 
 ازان دشت چنگش برانگیخت اسپهمی رفت برسان آذرگشسپ 
 چو نزدیک ایرانیان شد بجنگز ترکش برآورد تیر خدنگ 
 چنین گفت کین جای جنگ منستسر نامداران بچنگ منست 
 کجا رفت آن مرد کاموس گیرکه گاهی کمند افگند گاه تیر 
 کنون گر بیاید بوردگاهنمانم که ماند بنزد سپاه 
 بجنبید با گرز رستم ز جایهمانگه برخش اندر آورد پای 
 منم گفت شیراوژن و گردگیرکه گاهی کمند افگنم گاه تیر 
 هم اکنون ترا همچو کاموس گردبدیده همی خاک باید سپرد 
 بدو گفت چنگش که نام تو چیستنژادت کدامست و کام تو چیست 
 بدان تا بدانم که روز نبردکرا ریختم خون چو برخاست گرد 
 بدو گفت رستم که ای شوربختکه هرگز مبادا گل آن درخت 
 کجا چون تو در باغ بار آوردچو تو میوه اندر شمار آورد 
 سر نیزه و نام من مرگ تستسرت را بباید ز تن دست شست 
 بیامد همانگاه چنگش چو باددو زاغ کمان را بزه بر نهاد 
 کمان جفا پیشه چون ابر بودهم آورد با جوشن و گبر بود 
 سپر بر سرآورد رستم چو دیدکه تیرش زره را بخواهد برید 
 بدو گفت باش ای سوار دلیرکه اکنون سرت گردد از رزم سیر 
 نگه کرد چنگش بران پیلتنببالای سرو سهی بر چمن 
 بد آن اسپ در زیر یک لخت کوهنیامد همی از کشیدن ستوه 
 بدل گفت چنگش که اکنون گریزبه از با تن خویش کردن ستیز 
 برانگیخت آن بارکش را ز جایسوی لشکر خویشتن کرد رای 
 بکردار آتش دلاور سواربرانگیخت رخش از پس نامدار 
 همانگاه رستم رسید اندرویهمه دشت زیشان پر از گفت و گوی 
 دم اسپ ناپاک چنگش گرفتدو لشکر بدو مانده اندر شگفت 
 زمانی همی داشت تا شد غمیز بالا بزد خویشتن بر زمی 
 بیفتاد زو ترگ و زنهار خواستتهمتن ورا کرد با خاک راست 
 همانگاه کردش سر از تن جداهمه کام و اندیشه شد بی‌نوار 
 همه نامداران ایران زمینگرفتند بر پهلوان آفرین 
 همی بود رستم میان دو صفگرفته یکی خشت رخشان بکف 
 وزان روی خاقان غمی گشت سختبرآشفت با گردش چرخ و بخت 
 بهومان چنین گفت خاقان چینکه تنگست بر ما زمان و زمین 
 مران نامور پهلوان را تو نامشوی بازجویی فرستی پیام 
 بدو گفت هومان که سندان نیمبرزم اندرون پیل دندان نیم 
 بگیتی چو کاموس جنگی نبودچنو رزم‌خواه و درنگی نبود 
 بخم کمندش گرفت این سوارتو این گرد را خوار مایه مدار 
 شوم تا چه خواهد جهان آفرینکه پیروز گردد بدین دشت کین 
 بخیمه درآمد بکردار بادیکی ترگ دیگر بسر برنهاد 
 درفشی دگر جست و اسپی دگردگرگونه جوشن دگرگون سپر 
 بیامد چو نزدیک رستم رسیدهمی بود تا یال و شاخش بدید 
 برستم چنین گفت کای نامدارکمندافگن وگرد و جنگی سوار 
 بیزدان که بیزارم از تاج و گاهکه چون تو ندیدم یکی رزم‌خواه 
 ز تو بگذرد زین سپاه بزرگنبینم همی نامداری سترگ 
 دلیری که چندین بجوید نبردبرآرد همی از دل شیر گرد 
 ز شهر و نژاد و ز آرام خویشسخن گوی و از تخمه و نام خویش 
 جز از تو کسی را ز ایران سپاهندیدم که دارد دل رزمگاه 
 مرا مهربانیست بر مرد جنگبویژه که دارد نهاد پلنگ 
 کنون گر بگویی مرا نام خویشبرو بوم و پیوند وآرام خویش 
 سپاسی برین کار بر من نهیکز اندیشه گردد دل من تهی 
 بدو گفت رستم که چندین سخنکه گفتی و افگندی از مهر بن 
 چرا تو نگویی مرا نام خویشبر و کشور و بوم و آرام خویش 
 چرا آمدستی بنزدیک منبنرمی و چربی و چندین سخن 
 اگر آشتی جست خواهی همیبکوشی که این کینه کاهی همی 
 نگه کن که خون سیاوش که ریختچنین آتش کین بما بر که بیخت 
 همان خون پرمایه گودرزیانکه بفزود چندین زیان بر زیان 
 بزرگان کجا با سیاوش بدندنجستند پیکار و خامش بدند 
 گنهکار خون سر بیگناهنگر تا که یابی ز توران سپاه 
 ز مردان و اسپان آراستهکز ایران بیاورد با خواسته 
 چو یکسر سوی ما فرستید بازمن از جنگ ترکان شوم بی‌نیاز 
 ازان پس همه نیکخواه منیدسراسر بر آیین و راه منید 
 نیازم بکین و نجویم نبردنیارم سر سرکشان زیر گرد 
 وزان پس بگویم بکیخسرو اینبشویم دل و مغزش از درد و کین 
 بتو بر شمارم کنون نامشانکه مه نامشان باد و مه کامشان 
 سر کین ز گرسیوز آمد نخستکه درد دل و رنج ایران بجست 
 کسی را که دانی تو از تخم کورکه بر خیره این آب کردند شور 
 گروی زره و آنک از وی بزادنژادی که هرگز مباد آن نژاد 
 ستم بر سیاوش ازیشان رسیدکه زو آمد این بند بد را کلید 
 کسی کو دل و مغز افراسیابتبه کرد و خون راند برسان آب 
 و دیگر کسی را کز ایرانیاننبد کین و بست اندرین کین میان 
 بزرگان که از تخمه‌ی ویسه‌انددو رویند و با هر کسی پیسه‌اند 
 چو هومان و لهاک و فرشیدوردچو کلباد و نستیهن آن شوخ مرد 
 اگر این که گفتم بجای آوریدسر کینه جستن بپای آورید 
 ببندم در کینه بر کشورتبجوشن نپوشید باید برت 
 و گر جز بدین گونه گویی سخنکنم تازه پیکار و کین کهن 
 که خوکرده‌ی جنگ توران منمیکی نامداری از ایران منم 
 بسی سر جدا کرده دارم ز تنکه جز کام شیران نبودش کفن 
 مرا آزمودی بدین رزمگاههمینست رسم و همینست راه 
 ازین گونه هرگز نگفتم سخنبجز کین نجستم ز سر تا به بن 
 کنون هرچ گفتم ترا گوش دارسخنهای خوب اندر آغوش دار 
 چو بشنید هومان بترسید سختبلرزید برسان برگ درخت 
 کزان گونه گفتار رستم شنیدهمه کینه از دوده‌ی خویش دید 
 چنین پاسخ آورد هومان بدویکه ای شیر دل مرد پرخاشجوی 
 بدین زور و این برز و بالای توسر تخت ایران سزد جای تو 
 نباشی جز از پهلوانی بزرگوگر نامداری ز ایران سترگ 
 بپرسیدی از گوهر و نام منبدل دیگر آمد ترا کام من 
 مرا کوه گوشست نام ای دلیرپدر بوسپاسست مردی چو شیر 
 من از وهر با این سپاه آمدمسپاهی بدین رزمگاه آمدم 
 ازان باز جویم همی نام توکه پیدا کنم در جهان کام تو 
 کنون گر بگویی مرا نام خویششوم شاد دل سوی آرام خویش 
 همه هرچ گفتی بدین رزمگاهیکایک بگویم به پیش سپاه 
 همان پیش منشور و خاقان چینبزرگان و گردان توران زمین 
 بدو گفت رستم که نامم مجویز من هرچ دیدی بدیشان بگوی 
 ز پیران مرا دل بسوزد همیز مهرش روان برفروزد همی 
 ز خون سیاوش جگرخسته اوستز ترکان کنون راد و آهسته اوست 
 سوی من فرستش هم اکنون دمانببینیم تا بر چه گردد زمان 
 بدو گفت هومان که ای سرفرازبدیدار پیرانت آمد نیاز 
 چه دانی تو پیران و کلباد راگروی زره را و پولاد را 
 بدو گفت چندین چه پیچی سخنسر آب را سوی بالا مکن 
 نبینی که پیکار چندین سپاهبدویست و زو آمد این رزمگاه 
 بشد تیز هومان هم اندر زمانشده گونه از روی و آمد دمان 
 بپیران چنین گفت کای نیک بختبد افتاد ما را ازین کار سخت 
 که این شیردل رستم زابلیستبرین لشکر اکنون بباید گریست 
 که هرگز نتابند با او بجنگبخشکی پلنگ و بدریا نهنگ 
 سخن گفت و بشنید پاسخ بسیهمی یاد کرد از بد هر کسی 
 نخست ای برادر مرا نام بردز کین سیاوش بسی برشمرد 
 ز کار گذشته بسی کرد یادز پیران و گردان ویسه‌نژاد 
 ز بهرام وز تخم گودرزیانز هر کس که آمد بریشان زیان 
 بجز بر تو بر کس ندیدمش مهرفراوان سخن گفت و نگشاد چهر 
 ازین لشکر اکنون ترا خواستستندانم که بر دل چه آراستست 
 برو تا ببینیش نیزه بدستتو گویی که بر کوه دارد نشست 
 ابا جوشن و ترگ و ببر بیانبزیر اندرون ژنده پیلی ژیان 
 ببینی که من زین نجستم دروغهمی گیرد آتش ز تیغش فروغ 
 ترا تا نبیند نجنبد ز جایز بهر تو ماندست زان سان بپای 
 چو بینیش با او سخن نرم گویبرهنه مکن تیغ و منمای روی 
 بدو گفت پیران که ای رزمسازبترسم که روز بد آید فراز 
 گر ایدونک این تیغ زن رستمستبدین دشت ما را گه ماتمست 
 بر آتش بسوزد بر و بوم ماندانم چه کرد اختر شوم ما 
 بشد پیش خاقان پر از آب چشمجگر خسته و دل پر از درد و خشم 
 بدو گفت کای شاه تندی مکنکه اکنون دگرگونه گشت این سخن 
 چو کاموس گو را سرآمد زمانهمانگاه برد این دل من گمان 
 که این باره‌ی آهنین رستمستکه خام کمندش خم اندر خمست 
 گر افراسیاب آید اکنون چو آبنبینند جز سهم او را بخواب 
 ازو دیو سیر اید اندر نبردچه یک مرد با او چه یک دشت مرد 
 بزابلستان چند پرمایه بودسیاوش را آن زمان دایه بود 
 پدروار با درد جنگ آوردجهان بر جهاندار تنگ آورد 
 شوم بنگرم تا چه خواهد همیکه از غم روانم بکاهد همی 
 بدو گفت خاقان برو پیش اویچنانچون بباید سخن نرم گوی 
 اگر آشتی خواهد و دستگاهچه باید برین دشت رنج سپاه 
 بسی هدیه بپذیر و پس باز گردسزد گر نجوییم چندین نبرد 
 وگر زیر چرم پلنگ اندرستهمانا که رایش بجنگ اندرست 
 همه یکسره نیز جنگ آوریمبرو دشت پیکار تنگ آوریم 
 همه پشت را سوی یزدان کنیمبنیروی او رزم شیران کنیم 
 هم او را تن از آهن و روی نیستجز از خون وز گوشت وز موی نیست 
 نه اندر هوا باشد او را نبرددلت را چه سوزی بتیمار و درد 
 چنان دان که گر سنگ و آهن خوردهمان تیر و ژوپین برو بگذرد 
 بهر مرد ازیشان ز ما سیسدستدرین رزمگه غم کشیدن بدست 
 همین زابلی نامبردار مردز پیلی فزون نیست گاه نبرد 
 یکی پیلبازی نمایم بدویکزان پس نیارد سوی جنگ روی 
 همی رفت پیران پر از درد و بیمشد از کار رستم دلش به دو نیم 
 بیامد بنزدیک ایران سپاهخروشید کای مهتر رزم خواه 
 شنیدم کزین لشکر بی شمارمرا یاد کردی بهنگام کار 
 خرامیدم از پیش آن انجمنبدین انجمن تا چه خواهی ز من 
 بدو گفت رستم که نام تو چیستبدین آمدن رای و کام تو چیست 
 چنین داد پاسخ که پیران منمسپهدار این شیر گیران منم 
 ز هومان ویسه مرا خواستیبخوبی زبان را بیاراستی 
 دلم تیز شد تا تو از مهترانکدامی ز گردان جنگ آوران 
 بدو گفت من رستم زابلیزره‌دار با خنجر کابلی 
 چو بشنید پیران ز پیش سپاهبیامد بر رستم کینه خواه 
 بدو گفت رستم که ای پهلواندرودت ز خورشید روشن روان 
 هم از مادرش دخت افراسیابکه مهر تو بیند همیشه بخواب 
 بدو گفت پیران که ای پیلتندرودت ز یزدان و از انجمن 
 ز نیکی دهش آفرین بر تو بادفلک را گذر بر نگین تو باد 
 ز یزدان سپاس و بدویم پناهکه دیدم ترا زنده بر جایگاه 
 زواره فرامرز و زال سوارکه او ماند از خسروان یادگار 
 درستند و شادان دل و سرفرازکزیشان مبادا جهان بی‌نیاز 
 بگویم ترا گر نداری گرانگله کردن کهتر از مهتران 
 بکشتم درختی بباغ اندرونکه بارش کبست آمد و برگ خون 
 ز دیده همی آب دادم برنجبدو بد مرا زندگانی و گنج 
 مرا زو همه رنج بهر آمدستکزو بار تریاک زهر آمدست 
 سیاوش مرا چون پدر داشتیبه پیش بدیها سپر داشتی 
 بسا درد و سختی و رنجا که منکشیدم ازان شاه و زان انجمن 
 گوای من اندر جهان ایزدستگوا خواستن دادگر را بدست 
 که اکنون برآمد بسی روزگارشنیدم بسی پند آموزگار 
 که شیون نه برخاست از خان منهمی آتش افروزد از جان من 
 همی خون خروشم بجای سرشکهمیشه گرفتارم اندر پزشک 
 ازین کار بهر من آمد گزندنه بر آرزو گشت چرخ بلند 
 ز تیره شب و دیده‌ام نیست شرمکه من چند جوشیده‌ام خون گرم 
 ز کار سیاوش چو آگه شدمز نیک و ز بد دست کوته شدم 
 میان دو کشور دو شاه بلندچنین خوارم و زار و دل مستمند 
 فرنگیس را من خریدم بجانپدر بر سر آورده بودش زمان 
 بخانه نهانش همی داشتمبرو پشت هرگز نه برگاشتم 
 بپاداش جان خواهد از من همیسر بدگمان خواهد از من همی 
 پر از دردم ای پهلوان از دو رویز دو انجمن سر پر از گفتگوی 
 نه راه گریزست ز افراسیابنه جای دگر دارم آرام و خواب 
 همم گنج و بوم است و هم چارپاینبینم همی روی رفتن بجای 
 پسر هست و پوشیده‌رویان بسیچنین خسته و بسته‌ی هر کسی 
 اگر جنگ فرماید افراسیابنماند که چشم اندر آید بخواب 
 بناکام لشکر باید کشیدنشاید ز فرمان او آرمید 
 بمن بر کنون جای بخشایشستسپاه اندر آوردن آرایشست 
 اگر نیستی بر دلم درد و غمازین تخمه جز کشتن پیلسم 
 جز او نیز چندی دلیر و جوانکه در جنگ سیر آمدند از روان 
 ازین پس مرا بیم جانست نیزسخن چند گویم ز فرزند و چیز 
 به پیروزگر بر تو ای پهلوانکه از من نباشی خلیده‌روان 
 ز خویشان من بد نداری نهانبراندیشی از کردگار جهان 
 بروشن روان سیاوش که مرگمرا خوشتر از جوشن و تیغ و ترگ 
 گر ایدونکه جنگی بود هم گروهتلی کشته بینی ببالای کوه 
 کشانی و سقلاب و شگنی و هندازین مرز تا پیش دریای سند 
 ز خون سیاوش همه بیگناهسپاهی کشیده بدین رزمگاه 
 ترا آشتی بهتر آید که جنگنباید گرفتن چنین کار تنگ 
 نگر تا چه بینی تو داناتریبرزم دلیران تواناتری 
 ز پیران چو بشنید رستم سخننه بر آرزو پاسخ افگند بن 
 بدو گفت تا من بدین رزمگاهکمر بسته‌ام با دلیران شاه 
 ندیدستم از تو بجز راستیز ترکان همه راستی خواستی 
 پلنگ این شناسد که پیکار و جنگنه خوبست و داند همی کوه و سنگ 
 چو کین سر شهریاران بودسر و کار با تیرباران بود 
 کنون آشتی را دو راه ایدرستنگر تا شما را چه اندرخورست 
 یکی آنک هر کس که از خون شاهبگسترد بر خیره این رزمگاه 
 ببندی فرستی بر شهریارسزد گر نفرماید این کارزار 
 گنهکار خون سر بیگناهسزد گر نباشد بدین رزمگاه 
 و دیگر که با من ببندی کمربیایی بر شاه پیروزگر 
 ز چیزی که ایدر بمانی همیتو آن را گرانمایه دانی همی 
 بجای یکی ده بیابی ز شاهمکن یاد بنگاه توران سپاه 
 بدل گفت پیران که ژرفست کارز توران شدن پیش آن شهریار 
 دگر چون گنه کار جوید همیدل از بیگناهان بشوید همی 
 بزرگان و خویشان افراسیابکه با گنج و تختند و با جاه و آب 
 ازین در کجا گفت یارم سخننه سر باشد این آرزو را نه بن 
 چو هومان و کلباد و فرشیدوردکجا هست گودرز زیشان بدرد 
 همه زین شمارند و این روی نیستمر این آب را در جهان جوی نیست 
 مرا چاره‌ی خویش باید گرفتره جست را پیش باید گرفت 
 بدو گفت پیران که ای پهلوانهمیشه جوان باش و روشن‌روان 
 شوم بازگویم بگردان همینبمنشور و شنگل بخاقان چین 
 هیونی فرستم بافراسیاببگویم سرش را برآرم ز خواب 
 و زانجا بیامد بلشکر چو بادکسی را که بودند ویسه نژاد 
 یکی انجمن کرد و بگشاد رازچنین گفت کامد نشیب و فراز 
 بدانید کین شیر دل رستمستجهانگیر و از تخمه‌ی نیرمست 
 بزرگان و شیران زابلستانهمه نامداران کابلستان 
 چنو کینه‌ور باشد و رهنمایسواران گیتی ندارند پای 
 چو گودرز کشواد و چون گیو و توسبناکام رزمی بود با فسوس 
 ز ترکان گنهکار خواهد همیدل از بیگناهان بکاهد همی 
 که دانی که ایدر گنهکار نیستدل شاه ازو پر ز تیمار نیست 
 نگه کن که این بوم ویران شودبکام دلیران ایران شود 
 نه پیر و جوان ماند ایدر نه شاهنه گنج و سپاه و نه تخت و کلاه 
 همی گفتم این شوم بیداد راکه چندین مدار آتش و باد را 
 که روزی شوی ناگهان سوختهخرد سوخته چشم دل دوخته 
 نکرد آن جفاپیشه فرمان مننه فرمان این نامدار انجمن 
 بکند این گرانمایگان را ز جاینزد با دلیر و خردمند رای 
 ببینی که نه شاه ماند نه تاجنه پیلان جنگی نه این تخت عاج 
 بدین شاددل شاه ایران بودغم و درد بهر دلیران بود 
 دریغ آن دلیران و چندین سپاهکه با فر و برزند و با تاج و گاه 
 بتاراج بینی همه زین سپسنه برگردد از رزمگه شاد کس 
 بکوبند ما را بنعل ستورشود آب این بخت بیدار شور 
 ز هومان دل من بسوزد همیز رویین روان برفروزد همی 
 دل رستم آگنده از کین اوستبروهاش یکسر پر از چین اوست 
 پر از غم شوم پیش خاقان چینبگویم که ما را چه آمد ز کین 
 بیامد بنزدیک خاقان چو گردپر از خون رخ و دیده پر آب زرد 
 سراپرده‌ی او پر از ناله دیدز خون کشته بر زعفران لاله دید 
 ز خویشان کاموس چندی سپاهبنزدیک خاقان شده دادخواه 
 همی گفت هر کس که افراسیابازین پس بزرگی نبیند بخواب 
 چرا کین پی افگند کش نیست مردکه آورد سازد بروز نبرد 
 سپاه کشانی سوی چین شویمهمه دیده پر آب و باکین شویم 
 ز چین و ز بربر سپاه آوریمکه کاموس را کینه‌خواه آوریم 
 ز بزگوش و سگسار و مازندرانکس آریم با گرزهای گران 
 مگر سیستان را پر آتش کنیمبریشان شب و روز ناخوش کنیم 
 سر رستم زابلی را بداربرآریم بر سوگ آن نامدار 
 تنش را بسوزیم و خاکسترشهمی برفشانیم گرد درش 
 اگر کین همی جوید افراسیابنه آرام باید که یابد نه خواب 
 همی از پی دوده هر کس بدردببارید بر ارغوان آب زرد 
 چو بشنید پیران دلش خیره گشتز آواز ایشان رخش تیره گشت 
 بدل گفت کای زار و بیچارگانپر از درد و تیمار و غمخوارگان 
 ندارید ازین اگهی بی‌گمانکه ایدر شما را سرآمد زمان 
 ز دریا نهنگی بجنگ آمدستکه جوشنش چرم پلنگ آمدست 
 بیامد بخاقان چنین گفت بازکه این رزم کوتاه ما شد دراز 
 از این نامداران هر کشوریز هر سو که بد نامور مهتری 
 بیاورد و این رنجها شد به بادکجا خیزد از کار بیداد داد 
 سر شاه کشور چنین گشته شدسیاوش بر دست او کشته شد 
 بفرمان گرسیوز کم خردسر اژدها را کسی نسپرد 
 سیاوش جهاندار و پرمایه بودورا رستم زابلی دایه بود 
 هر آنگه که او جنگ و کین آوردهمی آسمان بر زمین آورد 
 نه چنگ پلنگ و نه خرطوم پیلنه کوه بلند و نه دریای نیل 
 بسندست با او بوردگاهچو آورد گیرد به پیش سپاه 
 یکی رخش دارد بزیر اندرونکه گویی روان شد که بیستون