شاهنامه/داستان بیژن و منیژه ۴
ظاهر
< شاهنامه
| برفت از در شاه با لشکرش | بسی آفرین خواند برکشورش | |||||
| چو نزدیکی مرز توران رسید | سران را ز لشکر همه برگزید | |||||
| بلشکر چنین گفت پس پهلوان | که ایدر بباشید روشن روان | |||||
| مجنبید از ایدر مگر جان من | ز تن بگسلد پاک یزدان من | |||||
| بسیچیده باشید مر جنگ را | همه تیز کرده بخون چنگ را | |||||
| سپه بر سر مرز ایران بماند | خود و سرکشان سوی توران براند | |||||
| همه جامه برسان بازارگان | بپوشید و بگشاد بند از میان | |||||
| گشادند گردان کمرهای سیم | بپوشیدشان جامه های گلیم | |||||
| سوی شهر توران نهادند روی | یکی کاروانی پر از رنگ و بوی | |||||
| گرانمایه هفت اسب با کاروان | یکی رخش و دیگر نشست گوان | |||||
| سد اشتر همه بار او گوهرا | سد اشتر همه جامهی لشکرا | |||||
| ز بسهای و هوی و درنگ درای | بکردار تهمورثی کرنای | |||||
| همی شهر بر شهر هودج کشید | همی رفت تا شهر توران رسید | |||||
| چو آمد بنزدیک شهر ختن | نظاره بیامد برش مرد و زن | |||||
| همه پهلوانان توران بجای | شده پیش پیران ویسه بپای | |||||
| چو پیران ویسه ز نخچیر گاه | بیامد تهمتن بدیدش براه | |||||
| یکی جام زرین پر از گوهرا | بدیبا بپوشید رستم سرا | |||||
| ده اسب گرانمایه با زیورش | بدیبا بیاراست اندر خورش | |||||
| بفرمانبران داد و خود پیش رفت | بدرگاه پیران خرامید تفت | |||||
| برو آفرین کرد کای نامور | بایران و توران ببخت و هنر | |||||
| چنان کرد رویش جهاندار ساز | که پیران مر او را ندانست باز | |||||
| بپرسید و گفت از کجایی بگوی | چه مردی و چون آمدی پوی پوی | |||||
| بدو گفت رستم ترا کهترم | بشهر تو کرد ایزد آبشخورم | |||||
| ببازارگانی ز ایران بتور | بپیمودم این راه دشوار و دور | |||||
| فروشندهام هم خریدار نیز | فروشم بخرم ز هر گونه چیز | |||||
| بمهر تو دارم روان را نوید | چنین چیره شد بر دلم بر امید | |||||
| اگر پهلوان گیردم زیر بر | خرم چارپای و فروشم گهر | |||||
| هم از داد تو کس نیازاردم | هم از ابر مهرت گهر باردم | |||||
| پس آن جام پر گوهر شاهوار | میان کیان کرد پیشش نثار | |||||
| گرانمایه اسبان تازینژاد | که بر مویشان گرد نفشاند باد | |||||
| بسی آفرین کرد و آن خواسته | بدو داد و شد کار آراسته | |||||
| چو پیران بدان گوهران بنگرید | کزان جام رخشنده آمد پدید | |||||
| برو آفرین کرد وبنواختش | بران تخت پیروزه بنشاختش | |||||
| که رو شاد و ایمن بشهر اندرا | کنون نزد خویشت بسازیم جا | |||||
| کزین خواسته بر تو تیمار نیست | کسی را بدین با تو پیکار نیست | |||||
| برو هرچ داری بهایی بیار | خریدار کن هر سوی خواستار | |||||
| فرود آی در خان فرزند من | چنان باش با من که پیوند من | |||||
| بدو گفت رستم که ای پهلوان | هم ایدر بباشیم با کاروان | |||||
| که با ما ز هر گونه مردم بود | نباید که زان گوهری گم بود | |||||
| بدو گفت رو برزو گیر جای | کنم رهنمایی بپیشت بپای | |||||
| یکی خانه بگزید و بر ساخت کار | بکلبه درون رخت بنهاد و بار | |||||
| خبر شد کز ایران یکی کاروان | بیامد بر نامور پهلوان | |||||
| ز هر سو خریدار بنهاد گوش | چو آگاهی آمد ز گوهر فروش | |||||
| خریدار دیبا و فرش و گهر | بدرگاه پیران نهادند سر | |||||
| چو خورشید گیتی بیاراستی | بدان کلبه بازار برخاستی | |||||
| منیژه خبر یافت از کاروان | یکایک بشهر اندر آمد دوان | |||||
| برهنه نوان دخت افراسیاب | بر رستم آمد دو دیده پر آب | |||||
| برو آفرین کرد و پرسید و گفت | همی بستین خون مژگان برفت | |||||
| که برخوردی از جان وز گنج خویش | مبادت پشیمانی از رنج خویش | |||||
| بکام تو بادا سپهر بلند | ز چشم بدانت مبادا گزند | |||||
| هر امید دل را که بستی میان | ز رنجی که بردی مبادت زیان | |||||
| همیشه خرد بادت آموزگار | خنک بوم ایران و خوش روزگار | |||||
| چه آگاهی استت ز گردان شاه | ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه | |||||
| نیامد بایران ز بیژن خبر | نیایش نخواهد بدن چارهگر | |||||
| که چون او جوانی ز گودرزیان | همی بگسلاند بسختی میان | |||||
| بسودست پایش ز بند گران | دو دستش ز مسمار آهنگران | |||||
| کشیده بزنجیر و بسته ببند | همه چاه پرخون آن مستمند | |||||
| نیابم ز درویشی خویش خواب | ز نالیدن او دو چشمم پر آب | |||||
| بترسید رستم ز گفتار اوی | یکی بانگ برزد براندش ز روی | |||||
| بدو گفت کز پیش من دور شو | نه خسرو شناسم نه سالارنو | |||||
| ندارم ز گودرز و گیو آگهی | که مغزم ز گفتار کردی تهی | |||||
| برستم نگه کرد و بگریست زار | ز خواری ببارید خون بر کنار | |||||
| بدو گفت کای مهتر پرخرد | ز تو سرد گفتن نه اندر خورد | |||||
| سخن گر نگویی مرانم ز پیش | که من خود دلی دارم از درد ریش | |||||
| چنین باشد آیین ایران مگر | که درویش را کس نگوید خبر | |||||
| بدو گفت رستم که ای زن چبود | مگر اهرمن رستخیزت نمود | |||||
| همی بر نوشتی تو بازار من | بدان روی بد با تو پیکار من | |||||
| بدین تندی از من میازار بیش | که دل بسته بودم ببازار خویش | |||||
| و دیگر بجایی که کیخسروست | بدان شهر من خود ندارم نشست | |||||
| ندانم همی گیو و گودرز را | نه پیمودهام هرگز آن مرز را | |||||
| بفرمود تا خوردنی هرچ بود | نهادند در پیش درویش زود | |||||
| یکایک سخن کرد ازو خواستار | که با تو چرا شد دژم روزگار | |||||
| چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه | چه داری همی راه ایران نگاه | |||||
| منیژه بدو گفت کز کار من | چه پرسی ز بدبخت و تیمار من | |||||
| کزان چاه سر با دلی پر ز درد | دویدم بنزد تو ای رادمرد | |||||
| زدی بانگ بر من چو جنگاوران | نترسیدی از داور داوران | |||||
| منیژه منم دخت افراسیاب | برهنه ندیدی رخم آفتاب | |||||
| کنون دیده پرخون و دل پر ز درد | ازین در بدان در دوان گردگرد | |||||
| همی نان کشکین فرازآورم | چنین راند یزدان قضا بر سرم | |||||
| ازین زارتر چون بود روزگار | سر آرد مگر بر من این کردگار | |||||
| چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه | نبیند شب و روز خورشید و ماه | |||||
| بغل و بمسمار و بند گران | همی مرگ خواهد ز یزدان بران | |||||
| مرا درد بر درد بفزود زین | نم دیدگانم بپالود زین | |||||
| کنون گرت باشد بایران گذر | ز گودرز کشواد یابی خبر | |||||
| بدرگاه خسرو مگر گیو را | ببینی و گر رستم نیو را | |||||
| بگویی که بیژن بسختی درست | اگر دیر گیری شود کار پست | |||||
| گرش دید خواهی میاسای دیر | که بر سرش سنگست و آهن بزیر | |||||
| بدو گفت رستم که ای خوب چهر | که مهرت مبراد از وی سپهر | |||||
| چرا نزد باب تو خواهشگران | نینگیزی از هر سوی مهتران | |||||
| مگر بر تو بخشایش آرد پدر | بجوشدش خون و بسوزد جگر | |||||
| گر آزار بابت نبودی ز پیش | ترا دادمی چیز ز اندازه بیش | |||||
| بخوالیگرش گفت کز هر خورش | که او را بباید بیاور برش | |||||
| یکی مرغ بریان بفرمود گرم | نوشته بدو اندرون نان نرم | |||||
| سبک دست رستم بسان پری | بدو درنهان کرد انگشتری | |||||
| بدو داد و گفتش بدان چاه بر | که بیچارگان را توی راهبر | |||||
| منیژه بیامد بدان چاه سر | دوان و خورشها گرفته ببر | |||||
| نوشته بدستار چیزی که برد | چنان هم که بستد ببیژن سپرد | |||||
| نگه کرد بیژن بخیره بماند | ازان چاه خورشید رخ را بخواند | |||||
| که ای مهربان از کجا یافتی | خورشها کزین گونه بشتافتی | |||||
| بسا رنج و سختی کت آمد بروی | ز بهر منی در جهان پوی پوی | |||||
| منیژه بدو گفت کز کاروان | یکی مایه ور مرد بازارگان | |||||
| از ایران بتوران ز بهر درم | کشیده ز هر گونه بسیار غم | |||||
| یکی مرد پاکیزه با هوش و فر | ز هر گونه با او فراوان گهر | |||||
| گشن دستگاهی نهاده فراخ | یکی کلبه سازیده بر پیش کاخ | |||||
| بمن داد زین گونه دستارخوان | که بر من جهان آفرین را بخوان | |||||
| بدان چاه نزدیک آن بسته بر | دگر هرچ باید ببر سربسر | |||||
| بگسترد بیژن پس آن نان پاک | پراومید یزدان دل از بیم و باک | |||||
| چو دست خورش برد زان داوری | بدید آن نهان کرده انگشتری | |||||
| نگینش نگه کرد و نامش بخواند | ز شادی بخندید و خیره بماند | |||||
| یکی مهر پیروزه رستم بروی | نبشته بهن بکردار موی | |||||
| چو بار درخت وفا را بدید | بدانست کمد غمش را کلید | |||||
| بخندید خندیدنی شاهوار | چنان کمد آواز بر چاهسار | |||||
| منیژه چو بشنید خندیدنش | ازان چاه تاریک بسته تنش | |||||
| زمانی فرو ماند زان کار سخت | بگفت این چه خندست ای نیکبخت | |||||
| شگفت آمدش داستانی بزد | که دیوانه خندد ز کردار خود | |||||
| چه گونه گشادی بخنده دو لب | که شب روز بینی همی روز شب | |||||
| چه رازست پیش آر و با من بگوی | مگر بخت نیکت نمودست روی | |||||
| بدو گفت بیژن کزین کارسخت | بر اومید آنم که بگشاد بخت | |||||
| چو با من بسوگند پیمان کنی | همانا وفای مرا نشکنی | |||||
| بگویم سراسر تورا داستان | چو باشی بسوگند همداستان | |||||
| که گر لب بدوزی ز بهر گزند | زنان را زبان کم بماند ببند | |||||
| منیژه خروشید و نالید زار | که بر من چه آمد بد روزگار | |||||
| دریغ آن شده روزگاران من | دل خسته و چشم باران من | |||||
| بدادم ببیژن تن و خان و مان | کنون گشت بر من چنین بدگمان | |||||
| همان گنج دینار و تاج گهر | بتاراج دادم همه سربسر | |||||
| پدر گشته بیزار و خویشان ز من | برهنه دوان بر سر انجمن | |||||
| ز امید بیژن شدم ناامید | جهانم سیاه و دو دیده سپید | |||||
| بپوشد همی راز بر من چنین | تو داناتری ای جهان آفرین | |||||
| بدو گفت بیژن همه راستست | ز من کار تو جمله برکاستست | |||||
| چنین گفتم اکنون نبایست گفت | ایا مهربان یار و هشیار جفت | |||||
| سزد گر بهر کار پندم دهی | که مغزم برنج اندرون شد تهی | |||||
| تو بشناس کاین مرد گوهر فروش | که خوالیگرش مر ترا داد توش | |||||
| ز بهر من آمد بتوران فراز | وگرنه نبودش بگوهر نیاز | |||||
| ببخشود بر من جهان آفرین | ببینم مگر پهن روی زمین | |||||
| رهاند مرا زین غمان دراز | ترا زین تکاپوی و گرم و گداز | |||||
| بنزدیک او شو بگویش نهان | که ای پهلوان کیان جهان | |||||
| بدل مهربان و بتن چاره جوی | اگر تو خداوند رخشی بگوی | |||||
| منیژه بیامد بکردار باد | ز بیژن برستم پیامش بداد | |||||
| چو بشنید گفتار آن خوب روی | کزان راه دور آمده پوی پوی | |||||
| بدانست رستم که بیژن سخن | گشادست بر لالهی سروبن | |||||
| ببخشود و گفتش که ای خوب چهر | که یزدان ترا زو مبراد مهر | |||||
| بگویش که آری خداوند رخش | ترا داد یزدان فریاد بخش | |||||
| ز زاول بایران ز ایران بتور | ز بهر تو پیمودم این راه دور | |||||
| بگویش که ما را بسان پلنگ | بسود از پی تو کمرگاه و چنگ | |||||
| چو با او بگویی سخن راز دار | شب تیره گوشت بواز دار | |||||
| ز بیشه فرازآر هیزم بروز | شب آید یکی آتشی برفروز | |||||
| منیژه ز گفتار او شاد شد | دلش ز اندهان یکسر آزاد شد | |||||
| بیامد دوان تا بدان چاهسار | که بودش بچاه اندرون غمگسار | |||||
| بگفتش که دادم سراسر پیام | بدان مرد فرخ پی نیک نام | |||||
| چنین داد پاسخ که آنم درست | که بیژن بنام و نشانم بجست | |||||
| تو با داغ دل چون پویی همی | که رخرا بخوناب شویی همی | |||||
| کنون چون درست آمد از تو نشان | ببینی سر تیغ مردم کشان | |||||
| زمین را بدرانم اکنون بچنگ | بپروین براندازم آسوده سنگ | |||||
| مرا گفت چون تیره گردد هوا | شب از چنگ خورشید یابد رها | |||||
| بکردار کوه آتشی برفروز | که سنگ و سر چاه گردد چو روز | |||||
| بدان تا ببینم سر چاه را | بدان روشنی بسپرم راه را | |||||
| بفرمود بیژن که آتش فروز | که رستیم هر دو ز تاریک روز | |||||
| سوی کردگار جهان کرد سر | که ای پاک و بخشنده و دادگر | |||||
| ز هر بد تو باشی مرا دستگیر | تو زن بر دل و جان بدخواه تیر | |||||
| بده داد من زآنک بیداد کرد | تو دانی غمان من و داغ و درد | |||||
| مگر بازیابم بر و بوم را | نمانم بننگ اختر شوم را | |||||
| تو ای دخت رنج آزموده ز من | فدا کرده جان و دل و چیز و تن | |||||
| بدین رنج کز من تو برداشتی | زیان مرا سود پنداشتی | |||||
| بدادی بمن گنج و تاج و گهر | جهاندار خویشان و مام و پدر | |||||
| اگر یابم از چنگ این اژدها | بدین روزگار جوانی رها | |||||
| بکردار نیکان یزدان پرست | بپویم بپای و بیازم بدست | |||||
| بسان پرستار پیش کیان | بپاداش نیکیت بندم میان | |||||
| منیژه بهیزم شتابید سخت | چو مرغان برآمد بشاخ درخت | |||||
| بخورشید بر چشم و هیزم ببر | که تا کی برآرد شب از کوه سر | |||||
| چو از چشم خورشید شد ناپدید | شب تیره بر کوه دامن کشید | |||||
| بدانگه که آرام گیرد جهان | شود آشکارای گیتی نهان | |||||
| که لشکر کشد تیره شب پیش روز | بگردد سر هور گیتی فروز | |||||
| منیژه سبک آتشی برفروخت | که چشم شب قیرگون را بسوخت | |||||
| بدلش اندرون بانگ رویینه خم | که آید ز ره رخش پولاد سم | |||||
| بدانگه که رستم ببربر گره | برافگند و زد بر گره بر زره | |||||
| بشد پیش یزدان خورشید و ماه | بیامد بدو کرد پشت و پناه | |||||
| همی گفت چشم بدان کور باد | بدین کار بیژن مرا زور باد | |||||
| بگردان بفرمود تا همچنین | ببستند بر گردگه بند کین | |||||
| بر اسبان نهادند زین خدنگ | همه جنگ را تیز کردند چنگ | |||||
| تهمتن برخشنده بنهاد روی | همی رفت پیش اندرون راه جوی | |||||
| چو آمد بر سنگ اکوان فراز | بدان چاه اندوه و گرم و گداز | |||||
| چنین گفت با نامور هفت گرد | که روی زمین را بباید سترد | |||||
| بباید شما را کنون ساختن | سر چاه از سنگ پرداختن | |||||
| پیاده شدند آن سران سپاه | کزان سنگ پردخت مانند چاه | |||||
| بسودند بسیار بر سنگ چنگ | شده مانده گردان و آسوده سنگ | |||||
| چو از نامداران بپالود خوی | که سنگ از سر چاه ننهاد پی | |||||
| ز رخش اندر آمد گو شیرنر | زره دامنش را بزد بر کمر | |||||
| ز یزدان جان آفرین زور خواست | بزد دست و آن سنگ برداشت داست | |||||
| بینداخت در بیشهی شهر چین | بلرزید ازان سنگ روی زمین | |||||
| ز بیژن بپرسید و نالید زار | که چون بود کارت ببد روزگار | |||||
| همه نوش بودی ز گیتیت بهر | ز دستش چرا بستدی جام زهر | |||||
| بدو گفت بیژن ز تاریک چاه | که چون بود بر پهلوان رنج راه | |||||
| مرا چون خروش تو آمد بگوش | همه زهر گیتی مرا گشت نوش | |||||
| بدین سان که بینی مرا خان و مان | ز آهن زمین و ز سنگ آسمان | |||||
| بکنده دلم زین سرای سپنج | ز بس درد و سختی و اندوه و رنج | |||||
| بدو گفت رستم که بر جان تو | ببخشود روشن جهانبان تو | |||||
| کنون ای خردمند آزاده خوی | مرا هست با تو یکی آرزوی | |||||
| بمن بخش گرگین میلاد را | ز دل دور کن کین و بیداد را | |||||
| بدو گفت بیژن که ای یار من | ندانی که چون بود پیکار من | |||||
| ندانی تو ای مهتر شیرمرد | که گرگین میلاد با من چه کرد | |||||
| گرافتد بروبر جهانبین من | برو رستخیز آید از کین من | |||||
| بدو گفت رستم که گر بدخوی | بیاری و گفتار من نشنوی | |||||
| بمانم ترا بسته در چاه پای | برخش اندر آرم شوم باز جای | |||||
| چو گفتار رستم رسیدش بگوش | ازان تنگ زندان برآمد خروش | |||||
| چنین داد پاسخ که بد بخت من | ز گردان وز دوده و انجمن | |||||
| ز گرگین بدان بد که بر من رسید | چنین روز نیزم بباید کشید | |||||
| کشیدیم و گشتیم خشنود ازوی | ز کینه دل من بیاسود ازوی | |||||
| فروهشت رستم بزندان کمند | برآوردش از چاه با پایبند | |||||
| برهنه تن و موی و ناخن دراز | گدازیده از رنج و درد و نیاز | |||||
| همه تن پر از خون و رخساره زرد | ازان بند زنجیر زنگار خورد | |||||
| خروشید رستم چو او را بدید | همه تن در آهن شده ناپدید | |||||
| بزد دست و بگسست زنجیر و بند | رها کرد ازو حلقهی پای بند | |||||
| سوی خانه رفتند زان چاهسار | بیک دست بیژن بدیگر زوار | |||||
| تهمتن بفرمود شستن سرش | یکی جامه پوشید نو بر برش | |||||
| ازان پس چو گرگین بنزدیک اوی | بیامد بمالید بر خاک روی | |||||
| ز کردار بد پوزش آورد پیش | بپیچید زان خام کردار خویش | |||||
| دل بیژن از کینش آمد براه | مکافات ناورد پیش گناه | |||||
| شتر بار کردند و اسبان بزین | بپوشید رستم سلیح گزین | |||||
| نشستند بر باره ناموران | کشیدند شمشیر و گرز گران | |||||
| گسی کرد بار و برآراست کار | چنانچون بود در خور کارزار | |||||
| بشد با بنه اشکش تیزهوش | که دارد سپه را بهرجای گوش | |||||
| به بیژن بفرمود رستم که شو | تو با اشکش و با منیژه برو | |||||
| که ما امشب از کین افراسیاب | نیابیم آرام و نه خورد و خواب | |||||
| یکی کار سازم کنون بر درش | که فردا بخندد برو کشورش | |||||
| بدو گفت بیژن منم پیشرو | که از من همی کینه سازند نو | |||||
| برفتند با رستم آن هفت گرد | بنه اشکش تیزهش را سپرد | |||||
| عنانها فگندند بر پیش زین | کشیدند یکسر همه تیغ کین | |||||
| بشد تا بدرگاه افراسیاب | بهنگام سستی و آرام و خواب | |||||
| برآمد ز ناگه ده و دار و گیر | درخشیدن تیغ و باران تیر | |||||
| سران را بسی سر جدا شد ز تن | پر از خاک ریش و پر از خون دهن | |||||
| ز دهلیز در رستم آواز داد | که خواب تو خوش باد و گردانت شاد | |||||
| بخفتی تو بر گاه و بیژن بچاه | مگر باره دیدی ز آهن براه | |||||
| منم رستم زابلی پور زال | نه هنگام خوابست و آرام و هال | |||||
| شکستم در بند زندان تو | که سنگ گران بد نگهبان تو | |||||
| رها شد سر و پای بیژن ز بند | بداماد بر کس نسازد گزند | |||||
| ترا رزم و کین سیاوخش بس | بدین دشت گردیدن رخش بس | |||||
| همیدون برآورد بیژن خروش | که ای ترک بدگوهر تیره هوش | |||||
| براندیش زان تخت فرخندهجای | مرا بسته در پیش کرده بپای | |||||
| همی رزم جستی بسان پلنگ | مرا دست بسته بکردار سنگ | |||||
| کنونم گشاده بهامون ببین | که با من نجوید ژیان شیر کین | |||||
| بزد دست بر جامه افراسیاب | که جنگآوران را ببستست خواب | |||||
| بفرمود زان پس که گیرند راه | بدان نامداران جوینده گاه | |||||
| ز هر سو خروش تکاپوی خاست | ز خون ریختن بر درش جوی خاست | |||||
| هرآنکس که آمد ز توران سپاه | زمانه تهی ماند زو جایگاه | |||||
| گرفتند بر کینه جستن شتاب | ازان خانه بگریخت افراسیاب | |||||
| بکاخ اندر آمد خداوند رخش | همه فرش و دیبای او کرد بخش | |||||
| پریچهرگان سپهبدپرست | گرفته همه دست گردان بدست | |||||
| گرانمایه اسبان و زین پلنگ | نشانده گهر در جناغ خدنگ | |||||
| ازان پس ز ایوان ببستند بار | بتوران نکردند بس روزگار | |||||
| ز بهر بنه تاخت اسبان بزور | بدان تا نخیزد ازان کار شور | |||||
| چنان رنجه بد رستم از رنج راه | که بر سرش بر درد بود از کلاه | |||||
| سواران ز بس رنج و اسبان ز تگ | یکی را بتن بر نجنبید رگ | |||||
| بلشکر فرستاد رستم پیام | که شمشیر کین بر کشید از نیام | |||||
| که من بیگمانم کزین پس بکین | سیه گردد از سم اسبان زمین | |||||
| گشن لشکری سازد افراسیاب | بنیزه بپوشد رخ آفتاب | |||||
| برفتند یکسر سواران جنگ | همه رزم را تیز کردند چنگ | |||||
| همه نیزهداران زدوده سنان | همه جنگ را گرد کرده عنان | |||||
| منیژه نشسته بخیمه درون | پرستنده بر پیش او رهنمون | |||||
| یکی داستان زد تهمتن بروی | که گر می بریزد نریزدش بوی | |||||
| چنینست رسم سرای سپنج | گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج | |||||
| چو خورشید سر برزد از کوهسار | سواران توران ببستند بار | |||||
| بتوفید شهر و برآمد خروش | تو گفتی همی کر کند نعره گوش | |||||
| بدرگاه افراسیاب آمدند | کمربستگان بر درش صف زدند | |||||
| همه یکسره جنگ را ساخته | دل از بوم و آرام پرداخته | |||||
| بزرگان توران گشاده کمر | به پیش سپهدار بر خاک سر | |||||
| همه جنگ را پاک بسته میان | همه دل پر از کین ایرانیان | |||||
| کز اندازه بگذشت ما را سخن | چه افگند باید بدین کار بن | |||||
| کزین ننگ بر شاه و گردنکشان | بماند ز کردار بیژن نشان | |||||
| بایران بمردان ندانندمان | زنان کمربسته خوانندمان | |||||
| برآشفت پس شه بسان پلنگ | ازان پس بفرمودشان ساز جنگ | |||||
| به پیران بفرمود تا بست کوس | که بر ما ز ایران همین بد فسوس | |||||
| بزد نای رویین بدرگاه شاه | بجوشید در شهر توران سپاه | |||||
| یلان صف کشیدند بر در سرای | خروش آمد از بوق و هندی درای | |||||
| سپاهی ز توران بدان مرز راند | که روی زمین جز بدریا نماند | |||||
| چو از دیدگه دیدبان بنگرید | زمین را چو دریای جوشان بدید | |||||
| بر رستم آمد که ببسیچ کار | که گیتی سیه شد ز گرد سوار | |||||
| بدو گفت ما زین نداریم باک | همی جنگ را برفشانیم خاک | |||||
| بنه با منیژه گسی کرد و بار | بپوشید خود جامهی کارزار | |||||
| ببالا برآمد سپه را بدید | خروشی چو شیر ژیان برکشید | |||||
| یکی داستان زد سوار دلیر | که روبه چه سنجد بچنگال شیر | |||||
| بگردان جنگاور آواز کرد | که پیش آمد امروز ننگ و نبرد | |||||
| کجا تیغ و ژوپین زهرآبدار | کجا نیزه و گرزهی گاوسار | |||||
| هنرها کنون کرد باید پدید | برین دشتبر کینه باید کشید | |||||
| برآمد خروشیدن کرنای | تهمتن برخش اندر آورد پای | |||||
| ازان کوه سر سوی هامون کشید | چو لشکر بتنگ اندر آمد پدید | |||||
| کشیدند لشکر بران پهن جای | بهرسو ببستند ز آهن سرای | |||||
| بیاراست رستم یکی رزمگاه | که از گرد اسبان هوا شد سیاه | |||||
| ابر میمنه اشکش و گستهم | سواران بسیار با او بهم | |||||
| چو رهام و چون زنگه بر میسره | بخون داده مر جنگ را یکسره | |||||
| خود و بیژن گیو در قلبگاه | نگهدار گردان و پشت سپاه | |||||
| پس پشت لشکر که بیستون | حصاری ز شمشیر پیش اندرون | |||||
| چو افراسیاب آن سپه را بدید | که سالارشان رستم آمد پدید | |||||
| غمی گشت و پوشید خفتان جنگ | سپه را بفرمود کردن درنگ | |||||
| برابر بیین صفی برکشید | هوا نیلگون شد زمین ناپدید | |||||
| چپ لشکرش را بپیران سپرد | سوی راستش را به هومان گرد | |||||
| بگرسیوز و شیده قلب سپاه | سپرد و همی کرد هر سو نگاه | |||||
| تهمتن همی گشت گرد سپاه | ز آهن بکردار کوهی سیاه | |||||
| فغان کرد کای ترک شوریده بخت | که ننگی تو بر لشکر و تاج و تخت | |||||
| ترا چون سواران دل جنگ نیست | ز گردان لشکر ترا ننگ نیست | |||||
| که چندین بپیش من آیی بکین | بمردان و اسبان بپوشی زمین | |||||
| چو در جنگ لشکر شود تیزچنگ | همی پشت بینم ترا سوی جنگ | |||||
| ز دستان تو نشنیدی آن داستان | که دارد بیاد از گه باستان | |||||
| که شیری نترسد ز یک دشت گور | ستاره نتابد چو تابنده هور | |||||
| بدرد دل و گوش غرم سترگ | اگر بشنود نام چنگال گرگ | |||||
| چو اندر هوا باز گسترد پر | بترسد ز چنگال او کبک نر | |||||
| نه روبه شود ز آزمودن دلیر | نه گوران بسایند چنگال شیر | |||||
| چو تو کس سبکسار خسرو مباد | چو باشد دهد پادشاهی بباد | |||||
| بدین دشت و هامون تو از دست من | رهایی نیابی بجان و بتن | |||||
| چو این گفته بشنید ترک دژم | بلرزید و برزد یکی تیز دم | |||||
| برآشفت کای نامداران تور | که این دشت جنگست گر جای سور | |||||
| بباید کشیدن درین رزم رنج | که بخشم شما رابسی تاج و گنج | |||||
| چو گفتار سالارشان شد بگوش | زگردان لشکر برآمد خروش | |||||
| چنان تیرهگون شد ز گرد آفتاب | که گفتی همی غرقه ماند در آب | |||||
| ببستند بر پیل رویینه خم | دمیدند شیپور با گاودم | |||||
| ز جوشن یکی بارهی آهنین | کشیدند گردان بروی زمین | |||||
| بجوشید دشت و بتوفید کوه | ز بانگ سواران هر دو گروه | |||||
| درفشان بگرد اندرون تیغ تیز | تو گفتی برآمد همی رستخیز | |||||
| همی گرز بارید همچون تگرگ | ابر جوشن و تیر و بر خود و ترگ | |||||
| و زان رستمی اژدهافش درفش | شده روی خورشید تابان بنفش | |||||
| بپوشید روی هوا گرد پیل | بخورشید گفتی براندود نیل | |||||
| بهر سو که رستم برافگند رخش | سران را سر از تن همی کرد بخش | |||||
| بچنگ اندرون گرزهی گاوسار | بسان هیونی گسسته مهار | |||||
| همی کشت و میبست در رزمگاه | چو بسیار کرد از بزرگان تباه | |||||
| بقلب اندر آمد بکردار گرگ | پراگنده کرد آن سپاه بزرگ | |||||
| برآمد چو باد آن سران را ز جای | همان بادپایان فرخ همای | |||||
| چو گرگین و رهام و فرهاد گرد | چپ لشکر شاه توران ببرد | |||||
| درآمد چو باد اشکش از دست راست | ز گرسیوز تیغزن کینه خواست | |||||
| بقلب اندرون بیژن تیزچنگ | همی بزمگاه آمدش جای جنگ | |||||
| سران سواران چو برگ درخت | فرو ریخت از بار و برگشت بخت | |||||
| همه رزمگه سربسر جوی خون | درفش سپهدار توران نگون | |||||
| سپهدار چون بخت برگشته دید | دلیران توران همه کشته دید | |||||
| بیفگند شمشیر هندی ز دست | یکی اسب آسودهتر برنشست | |||||
| خود و ویژگان سوی توران شتافت | کزایرانیان کام و کینه نیافت | |||||
| برفت از پسش رستم گرد گیر | ببارید بر لشکرش گرز و تیر | |||||
| دو فرسنگ چون اژدهای دژم | همی مردم آهخت ازیشان بدم | |||||
| سواران جنگی ز توران هزار | گرفتند زنده پس از کارزار | |||||
| بلشکرگه آمد ازان رزمگاه | که بخشش کند خواسته بر سپاه | |||||
| ببخشید و بنهاد بر پیل بار | بپیروزی آمد بر شهریار | |||||
| چو آگاهی آمد بشاه دلیر | که از بیشه پیروز برگشت شیر | |||||
| چو بیژن شد از بند و زندان رها | ز بند بداندیش نراژدها | |||||
| سپاهی ز توران بهم برشکست | همه لشکر دشمنان کرد پست | |||||
| بشادی به پیش جهانآفرین | بمالید روی و کله بر زمین | |||||
| چو گودرز و گیو آگهی یافتند | سوی شاه پیروز بشتافتند | |||||
| برآمد خروش و بیامد سپاه | تبیرهزنان برگرفتند راه | |||||
| دمنده دمان گاودم بر درش | برآمد خروشیدن از لشکرش | |||||
| سیه کرده میدانش اسبان بسم | همه شهر آوای رویینهخم | |||||
| بیک دست بربسته شیر و پلنگ | بزنجیر دیگر سواران جنگ | |||||
| گرازان سواران دمان و دنان | بدندان زمین ژنده پیلان کنان | |||||
| بپیش سپاه اندرون بوق و کوس | درفش از پس پشت گودرز و توس | |||||
| پذیره شدن پیش پهلو سپاه | بدین گونه فرمود بیدار شاه | |||||
| برفتند لشکر گروها گروه | زمین شد ز گردان بکردار کوه | |||||
| چو آمد پدیدار از انبوه نیو | پیاده شد از باره گودرز و گیو | |||||
| ز اسب اندرآمد جهان پهلوان | بپرسیدش از رنجدیده گوان | |||||
| برو آفرین کرد گودرز و گیو | که ای نامبردار و سالار نیو | |||||
| دلیر از تو گردد بهر جای شیر | سپهر از تو هرگز مگرداد سیر | |||||
| ترا جاودان باد یزدان پناه | بکام تو گرداد خورشید و ماه | |||||
| همه بنده کردی تو این دوده را | زتو یافتم پور گمبوده را | |||||
| ز درد و غمان رستگان تویم | بایران کمربستگان تویم | |||||
| بر اسبان نشستند یکسر مهان | گرازان بنزدیک شاه جهان | |||||
| چو نزدیک شهر جهاندار شاه | فرازآمد آن گرد لشکرپناه | |||||
| پذیره شدش نامدار جهان | نگهدار ایران و شاه مهان | |||||
| چو رستم بفر جهاندار شاه | نگه کرد کمد پذیره براه | |||||
| پیاده شد و برد پیشش نماز | غمی گشته از رنج و راه دراز | |||||
| جهاندار خسرو گرفتش ببر | که ای دست مردی و جان هنر | |||||
| تهمتن سبک دست بیژن گرفت | چنانکش ز شاه و پدر بپذرفت | |||||
| بیاورد و بسپرد و بر پای خاست | چنان پشت خمیده را کرد راست | |||||
| ازان پس اسیران توران هزار | بیاورد بسته بر شهریار | |||||
| برو آفرین کرد خسرو بمهر | که جاوید بادا بکامت سپهر | |||||
| خنک زال کش بگذرد روزگار | بماند بگیتی ترا یادگار | |||||
| خجسته بر و بوم زابل که شیر | همی پروراند گوان و دلیر | |||||
| خنک شهر ایران و فرخ گوان | که دارند چون تو یکی پهلوان | |||||
| وزین هر سه برتر سر و بخت من | که چون تو پرستد همی تخت من | |||||
| به خورشید ماند همی کار تو | بگیتی پراگنده کردار تو | |||||
| بگیو آنگهی گفت شاه جهان | که نیکست با کردگارت نهان | |||||
| که بر دست رستم جهانآفرین | بتو داد پیروز پور گزین | |||||
| گرفت آفرین گیو بر شهریار | که شادان بدی تا بود روزگار | |||||
| سر رستمت جاودان سبز باد | دل زال فرخ بدو باد شاد | |||||
| بفرمود خسرو که بنهید خوان | بزرگان برترمنش را بخوان | |||||
| چو از خوان سالار برخاستند | نشستنگه می بیاراستند | |||||
| فروزندهی مجلس و میگسار | نوازندهی چنگ با پیشکار | |||||
| همه بر سران افسران گران | بزر اندرون پیکر از گوهران | |||||
| همه رخ چو دیبای رومی برنگ | خروشان ز چنگ و پریزاده چنگ | |||||
| طبقهای سیمین پر از مشک ناب | بپیش اندرون آبگیری گلاب | |||||
| همی تافت ازفر شاهنشهی | چو ماه دو هفته ز سرو سهی | |||||
| همه پهلوانان خسروپرست | برفتند زایوان سالار مست | |||||
| بشبگیر چون رستم آمد بدر | گشادهدل و تنگ بسته کمر | |||||
| بدستوری بازگشتن بجای | همی زد هشیوار با شاه رای | |||||
| یکی دست جامه بفرمود شاه | گهر بافته با قبا و کلاه | |||||
| یکی جام پر گوهر شاهوار | سد اسب و سد اشتر بزین و ببار | |||||
| دو پنجه پریروی بسته کمر | دو پنجه پرستار با طوق زر | |||||
| همه پیش شاه جهان کدخدای | بیاورد و کردند یک سر بپای | |||||
| همه رستم زابلی را سپرد | زمین را ببوسید و برخاست گرد | |||||
| بسربر نهاد آن کلاه کیان | ببست آن کیانی کمر برمیان | |||||
| ابر شاه کرد آفرین و برفت | ره سیستان را بسیچید تفت | |||||
| بزرگان که بودند با او بهم | برزم و ببزم و بشادی و غم | |||||
| براندازهشان یک بیک هدیه داد | از ایوان خسرو برفتند شاد | |||||
| چو از کار کردن بپردخت شاه | برام بنشست بر پیشگاه | |||||
| بفرمود تا بیژن آمدش پیش | سخن گفت زان رنج و تیمار خویش | |||||
| ازان تنگ زندان و رنج زوار | فراوان سخن گفت با شهریار | |||||
| وزان گردش روزگاران بد | همه داستان پیش خسرو بزد | |||||
| بپیچید و بخشایش آورد سخت | ز درد و غم دخت گم بوده بخت | |||||
| بفرمود سد جامه دیبای روم | همه پیکرش گوهر و زر و بوم | |||||
| یکی تاج و ده بدره دینار نیز | پرستنده و فرش و هرگونه چیز | |||||
| به بیژن بفرمود کاین خواسته | ببر سوی ترک روانکاسته | |||||
| برنجش مفرسا و سردش مگوی | نگر تا چه آوردی او را بروی | |||||
| تو با او جهان را بشادی گذار | نگه کن بدین گردش روزگار | |||||
| یکی را برآرد بچرخ بلند | ز تیمار و دردش کند بیگزند | |||||
| وزانجاش گردان برد سوی خاک | همه جای بیمست و تیمار و باک | |||||
| هم آن را که پرورده باشد بناز | بیفگند خیره بچاه نیاز | |||||
| یکی را ز چاه آورد سوی گاه | نهد بر سرش بر ز گوهر کلاه | |||||
| جهان را ز کردار بد شرم نیست | کسی را برش آب و آزرم نیست | |||||
| همیشه بهر نیک و بد دسترس | ولیکن نجوید خود آزرم کس | |||||
| چنینست کار سرای سپنج | گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج | |||||
| ز بهر درم تا نباشی بدرد | بیآزار بهتر دل رادمرد | |||||
| بدین کار بیژن سخن ساختم | بپیران و گودرز پرداختم | |||||