شاهنامه/داستان بیژن و منیژه ۴

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان بیژن و منیژه ۴)
'


برفت از در شاه با لشکرش بسی آفرین خواند برکشورش
چو نزدیکی مرز توران رسید سران را ز لشکر همه برگزید
بلشکر چنین گفت پس پهلوان که ایدر بباشید روشن روان
مجنبید از ایدر مگر جان من ز تن بگسلد پاک یزدان من
بسیچیده باشید مر جنگ را همه تیز کرده بخون چنگ را
سپه بر سر مرز ایران بماند خود و سرکشان سوی توران براند
همه جامه برسان بازارگان بپوشید و بگشاد بند از میان
گشادند گردان کمرهای سیم بپوشیدشان جامه های گلیم
سوی شهر توران نهادند روی یکی کاروانی پر از رنگ و بوی
گرانمایه هفت اسب با کاروان یکی رخش و دیگر نشست گوان
سد اشتر همه بار او گوهرا سد اشتر همه جامه‌ی لشکرا
ز بس‌های و هوی و درنگ درای بکردار تهمورثی کرنای
همی شهر بر شهر هودج کشید همی رفت تا شهر توران رسید
چو آمد بنزدیک شهر ختن نظاره بیامد برش مرد و زن
همه پهلوانان توران بجای شده پیش پیران ویسه بپای
چو پیران ویسه ز نخچیر گاه بیامد تهمتن بدیدش براه
یکی جام زرین پر از گوهرا بدیبا بپوشید رستم سرا
ده اسب گرانمایه با زیورش بدیبا بیاراست اندر خورش
بفرمانبران داد و خود پیش رفت بدرگاه پیران خرامید تفت
برو آفرین کرد کای نامور بایران و توران ببخت و هنر
چنان کرد رویش جهاندار ساز که پیران مر او را ندانست باز
بپرسید و گفت از کجایی بگوی چه مردی و چون آمدی پوی پوی
بدو گفت رستم ترا کهترم بشهر تو کرد ایزد آبشخورم
ببازارگانی ز ایران بتور بپیمودم این راه دشوار و دور
فروشنده‌ام هم خریدار نیز فروشم بخرم ز هر گونه چیز
بمهر تو دارم روان را نوید چنین چیره شد بر دلم بر امید
اگر پهلوان گیردم زیر بر خرم چارپای و فروشم گهر
هم از داد تو کس نیازاردم هم از ابر مهرت گهر باردم
پس آن جام پر گوهر شاهوار میان کیان کرد پیشش نثار
گرانمایه اسبان تازی‌نژاد که بر مویشان گرد نفشاند باد
بسی آفرین کرد و آن خواسته بدو داد و شد کار آراسته
چو پیران بدان گوهران بنگرید کزان جام رخشنده آمد پدید
برو آفرین کرد وبنواختش بران تخت پیروزه بنشاختش
که رو شاد و ایمن بشهر اندرا کنون نزد خویشت بسازیم جا
کزین خواسته بر تو تیمار نیست کسی را بدین با تو پیکار نیست
برو هرچ داری بهایی بیار خریدار کن هر سوی خواستار
فرود آی در خان فرزند من چنان باش با من که پیوند من
بدو گفت رستم که ای پهلوان هم ایدر بباشیم با کاروان
که با ما ز هر گونه مردم بود نباید که زان گوهری گم بود
بدو گفت رو برزو گیر جای کنم رهنمایی بپیشت بپای
یکی خانه بگزید و بر ساخت کار بکلبه درون رخت بنهاد و بار
خبر شد کز ایران یکی کاروان بیامد بر نامور پهلوان
ز هر سو خریدار بنهاد گوش چو آگاهی آمد ز گوهر فروش
خریدار دیبا و فرش و گهر بدرگاه پیران نهادند سر
چو خورشید گیتی بیاراستی بدان کلبه بازار برخاستی
منیژه خبر یافت از کاروان یکایک بشهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسیاب بر رستم آمد دو دیده پر آب
برو آفرین کرد و پرسید و گفت همی بستین خون مژگان برفت
که برخوردی از جان وز گنج خویش مبادت پشیمانی از رنج خویش
بکام تو بادا سپهر بلند ز چشم بدانت مبادا گزند
هر امید دل را که بستی میان ز رنجی که بردی مبادت زیان
همیشه خرد بادت آموزگار خنک بوم ایران و خوش روزگار
چه آگاهی استت ز گردان شاه ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه
نیامد بایران ز بیژن خبر نیایش نخواهد بدن چاره‌گر
که چون او جوانی ز گودرزیان همی بگسلاند بسختی میان
بسودست پایش ز بند گران دو دستش ز مسمار آهنگران
کشیده بزنجیر و بسته ببند همه چاه پرخون آن مستمند
نیابم ز درویشی خویش خواب ز نالیدن او دو چشمم پر آب
بترسید رستم ز گفتار اوی یکی بانگ برزد براندش ز روی
بدو گفت کز پیش من دور شو نه خسرو شناسم نه سالارنو
ندارم ز گودرز و گیو آگهی که مغزم ز گفتار کردی تهی
برستم نگه کرد و بگریست زار ز خواری ببارید خون بر کنار
بدو گفت کای مهتر پرخرد ز تو سرد گفتن نه اندر خورد
سخن گر نگویی مرانم ز پیش که من خود دلی دارم از درد ریش
چنین باشد آیین ایران مگر که درویش را کس نگوید خبر
بدو گفت رستم که ای زن چبود مگر اهرمن رستخیزت نمود
همی بر نوشتی تو بازار من بدان روی بد با تو پیکار من
بدین تندی از من میازار بیش که دل بسته بودم ببازار خویش
و دیگر بجایی که کیخسروست بدان شهر من خود ندارم نشست
ندانم همی گیو و گودرز را نه پیموده‌ام هرگز آن مرز را
بفرمود تا خوردنی هرچ بود نهادند در پیش درویش زود
یکایک سخن کرد ازو خواستار که با تو چرا شد دژم روزگار
چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه چه داری همی راه ایران نگاه
منیژه بدو گفت کز کار من چه پرسی ز بدبخت و تیمار من
کزان چاه سر با دلی پر ز درد دویدم بنزد تو ای رادمرد
زدی بانگ بر من چو جنگاوران نترسیدی از داور داوران
منیژه منم دخت افراسیاب برهنه ندیدی رخم آفتاب
کنون دیده پرخون و دل پر ز درد ازین در بدان در دوان گردگرد
همی نان کشکین فرازآورم چنین راند یزدان قضا بر سرم
ازین زارتر چون بود روزگار سر آرد مگر بر من این کردگار
چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه نبیند شب و روز خورشید و ماه
بغل و بمسمار و بند گران همی مرگ خواهد ز یزدان بران
مرا درد بر درد بفزود زین نم دیدگانم بپالود زین
کنون گرت باشد بایران گذر ز گودرز کشواد یابی خبر
بدرگاه خسرو مگر گیو را ببینی و گر رستم نیو را
بگویی که بیژن بسختی درست اگر دیر گیری شود کار پست
گرش دید خواهی میاسای دیر که بر سرش سنگست و آهن بزیر
بدو گفت رستم که ای خوب چهر که مهرت مبراد از وی سپهر
چرا نزد باب تو خواهشگران نینگیزی از هر سوی مهتران
مگر بر تو بخشایش آرد پدر بجوشدش خون و بسوزد جگر
گر آزار بابت نبودی ز پیش ترا دادمی چیز ز اندازه بیش
بخوالیگرش گفت کز هر خورش که او را بباید بیاور برش
یکی مرغ بریان بفرمود گرم نوشته بدو اندرون نان نرم
سبک دست رستم بسان پری بدو درنهان کرد انگشتری
بدو داد و گفتش بدان چاه بر که بیچارگان را توی راهبر
منیژه بیامد بدان چاه سر دوان و خورشها گرفته ببر
نوشته بدستار چیزی که برد چنان هم که بستد ببیژن سپرد
نگه کرد بیژن بخیره بماند ازان چاه خورشید رخ را بخواند
که ای مهربان از کجا یافتی خورشها کزین گونه بشتافتی
بسا رنج و سختی کت آمد بروی ز بهر منی در جهان پوی پوی
منیژه بدو گفت کز کاروان یکی مایه ور مرد بازارگان
از ایران بتوران ز بهر درم کشیده ز هر گونه بسیار غم
یکی مرد پاکیزه با هوش و فر ز هر گونه با او فراوان گهر
گشن دستگاهی نهاده فراخ یکی کلبه سازیده بر پیش کاخ
بمن داد زین گونه دستارخوان که بر من جهان آفرین را بخوان
بدان چاه نزدیک آن بسته بر دگر هرچ باید ببر سربسر
بگسترد بیژن پس آن نان پاک پراومید یزدان دل از بیم و باک
چو دست خورش برد زان داوری بدید آن نهان کرده انگشتری
نگینش نگه کرد و نامش بخواند ز شادی بخندید و خیره بماند
یکی مهر پیروزه رستم بروی نبشته بهن بکردار موی
چو بار درخت وفا را بدید بدانست کمد غمش را کلید
بخندید خندیدنی شاهوار چنان کمد آواز بر چاهسار
منیژه چو بشنید خندیدنش ازان چاه تاریک بسته تنش
زمانی فرو ماند زان کار سخت بگفت این چه خندست ای نیکبخت
شگفت آمدش داستانی بزد که دیوانه خندد ز کردار خود
چه گونه گشادی بخنده دو لب که شب روز بینی همی روز شب
چه رازست پیش آر و با من بگوی مگر بخت نیکت نمودست روی
بدو گفت بیژن کزین کارسخت بر اومید آنم که بگشاد بخت
چو با من بسوگند پیمان کنی همانا وفای مرا نشکنی
بگویم سراسر تورا داستان چو باشی بسوگند همداستان
که گر لب بدوزی ز بهر گزند زنان را زبان کم بماند ببند
منیژه خروشید و نالید زار که بر من چه آمد بد روزگار
دریغ آن شده روزگاران من دل خسته و چشم باران من
بدادم ببیژن تن و خان و مان کنون گشت بر من چنین بدگمان
همان گنج دینار و تاج گهر بتاراج دادم همه سربسر
پدر گشته بیزار و خویشان ز من برهنه دوان بر سر انجمن
ز امید بیژن شدم ناامید جهانم سیاه و دو دیده سپید
بپوشد همی راز بر من چنین تو داناتری ای جهان آفرین
بدو گفت بیژن همه راستست ز من کار تو جمله برکاستست
چنین گفتم اکنون نبایست گفت ایا مهربان یار و هشیار جفت
سزد گر بهر کار پندم دهی که مغزم برنج اندرون شد تهی
تو بشناس کاین مرد گوهر فروش که خوالیگرش مر ترا داد توش
ز بهر من آمد بتوران فراز وگرنه نبودش بگوهر نیاز
ببخشود بر من جهان آفرین ببینم مگر پهن روی زمین
رهاند مرا زین غمان دراز ترا زین تکاپوی و گرم و گداز
بنزدیک او شو بگویش نهان که ای پهلوان کیان جهان
بدل مهربان و بتن چاره جوی اگر تو خداوند رخشی بگوی
منیژه بیامد بکردار باد ز بیژن برستم پیامش بداد
چو بشنید گفتار آن خوب روی کزان راه دور آمده پوی پوی
بدانست رستم که بیژن سخن گشادست بر لاله‌ی سروبن
ببخشود و گفتش که ای خوب چهر که یزدان ترا زو مبراد مهر
بگویش که آری خداوند رخش ترا داد یزدان فریاد بخش
ز زاول بایران ز ایران بتور ز بهر تو پیمودم این راه دور
بگویش که ما را بسان پلنگ بسود از پی تو کمرگاه و چنگ
چو با او بگویی سخن راز دار شب تیره گوشت بواز دار
ز بیشه فرازآر هیزم بروز شب آید یکی آتشی برفروز
منیژه ز گفتار او شاد شد دلش ز اندهان یکسر آزاد شد
بیامد دوان تا بدان چاهسار که بودش بچاه اندرون غمگسار
بگفتش که دادم سراسر پیام بدان مرد فرخ پی نیک نام
چنین داد پاسخ که آنم درست که بیژن بنام و نشانم بجست
تو با داغ دل چون پویی همی که رخرا بخوناب شویی همی
کنون چون درست آمد از تو نشان ببینی سر تیغ مردم کشان
زمین را بدرانم اکنون بچنگ بپروین براندازم آسوده سنگ
مرا گفت چون تیره گردد هوا شب از چنگ خورشید یابد رها
بکردار کوه آتشی برفروز که سنگ و سر چاه گردد چو روز
بدان تا ببینم سر چاه را بدان روشنی بسپرم راه را
بفرمود بیژن که آتش فروز که رستیم هر دو ز تاریک روز
سوی کردگار جهان کرد سر که ای پاک و بخشنده و دادگر
ز هر بد تو باشی مرا دستگیر تو زن بر دل و جان بدخواه تیر
بده داد من زآنک بیداد کرد تو دانی غمان من و داغ و درد
مگر بازیابم بر و بوم را نمانم بننگ اختر شوم را
تو ای دخت رنج آزموده ز من فدا کرده جان و دل و چیز و تن
بدین رنج کز من تو برداشتی زیان مرا سود پنداشتی
بدادی بمن گنج و تاج و گهر جهاندار خویشان و مام و پدر
اگر یابم از چنگ این اژدها بدین روزگار جوانی رها
بکردار نیکان یزدان پرست بپویم بپای و بیازم بدست
بسان پرستار پیش کیان بپاداش نیکیت بندم میان
منیژه بهیزم شتابید سخت چو مرغان برآمد بشاخ درخت
بخورشید بر چشم و هیزم ببر که تا کی برآرد شب از کوه سر
چو از چشم خورشید شد ناپدید شب تیره بر کوه دامن کشید
بدانگه که آرام گیرد جهان شود آشکارای گیتی نهان
که لشکر کشد تیره شب پیش روز بگردد سر هور گیتی فروز
منیژه سبک آتشی برفروخت که چشم شب قیرگون را بسوخت
بدلش اندرون بانگ رویینه خم که آید ز ره رخش پولاد سم
بدانگه که رستم ببربر گره برافگند و زد بر گره بر زره
بشد پیش یزدان خورشید و ماه بیامد بدو کرد پشت و پناه
همی گفت چشم بدان کور باد بدین کار بیژن مرا زور باد
بگردان بفرمود تا همچنین ببستند بر گردگه بند کین
بر اسبان نهادند زین خدنگ همه جنگ را تیز کردند چنگ
تهمتن برخشنده بنهاد روی همی رفت پیش اندرون راه جوی
چو آمد بر سنگ اکوان فراز بدان چاه اندوه و گرم و گداز
چنین گفت با نامور هفت گرد که روی زمین را بباید سترد
بباید شما را کنون ساختن سر چاه از سنگ پرداختن
پیاده شدند آن سران سپاه کزان سنگ پردخت مانند چاه
بسودند بسیار بر سنگ چنگ شده مانده گردان و آسوده سنگ
چو از نامداران بپالود خوی که سنگ از سر چاه ننهاد پی
ز رخش اندر آمد گو شیرنر زره دامنش را بزد بر کمر
ز یزدان جان آفرین زور خواست بزد دست و آن سنگ برداشت داست
بینداخت در بیشه‌ی شهر چین بلرزید ازان سنگ روی زمین
ز بیژن بپرسید و نالید زار که چون بود کارت ببد روزگار
همه نوش بودی ز گیتیت بهر ز دستش چرا بستدی جام زهر
بدو گفت بیژن ز تاریک چاه که چون بود بر پهلوان رنج راه
مرا چون خروش تو آمد بگوش همه زهر گیتی مرا گشت نوش
بدین سان که بینی مرا خان و مان ز آهن زمین و ز سنگ آسمان
بکنده دلم زین سرای سپنج ز بس درد و سختی و اندوه و رنج
بدو گفت رستم که بر جان تو ببخشود روشن جهانبان تو
کنون ای خردمند آزاده خوی مرا هست با تو یکی آرزوی
بمن بخش گرگین میلاد را ز دل دور کن کین و بیداد را
بدو گفت بیژن که ای یار من ندانی که چون بود پیکار من
ندانی تو ای مهتر شیرمرد که گرگین میلاد با من چه کرد
گرافتد بروبر جهانبین من برو رستخیز آید از کین من
بدو گفت رستم که گر بدخوی بیاری و گفتار من نشنوی
بمانم ترا بسته در چاه پای برخش اندر آرم شوم باز جای
چو گفتار رستم رسیدش بگوش ازان تنگ زندان برآمد خروش
چنین داد پاسخ که بد بخت من ز گردان وز دوده و انجمن
ز گرگین بدان بد که بر من رسید چنین روز نیزم بباید کشید
کشیدیم و گشتیم خشنود ازوی ز کینه دل من بیاسود ازوی
فروهشت رستم بزندان کمند برآوردش از چاه با پای‌بند
برهنه تن و موی و ناخن دراز گدازیده از رنج و درد و نیاز
همه تن پر از خون و رخساره زرد ازان بند زنجیر زنگار خورد
خروشید رستم چو او را بدید همه تن در آهن شده ناپدید
بزد دست و بگسست زنجیر و بند رها کرد ازو حلقه‌ی پای بند
سوی خانه رفتند زان چاهسار بیک دست بیژن بدیگر زوار
تهمتن بفرمود شستن سرش یکی جامه پوشید نو بر برش
ازان پس چو گرگین بنزدیک اوی بیامد بمالید بر خاک روی
ز کردار بد پوزش آورد پیش بپیچید زان خام کردار خویش
دل بیژن از کینش آمد براه مکافات ناورد پیش گناه
شتر بار کردند و اسبان بزین بپوشید رستم سلیح گزین
نشستند بر باره ناموران کشیدند شمشیر و گرز گران
گسی کرد بار و برآراست کار چنانچون بود در خور کارزار
بشد با بنه اشکش تیزهوش که دارد سپه را بهرجای گوش
به بیژن بفرمود رستم که شو تو با اشکش و با منیژه برو
که ما امشب از کین افراسیاب نیابیم آرام و نه خورد و خواب
یکی کار سازم کنون بر درش که فردا بخندد برو کشورش
بدو گفت بیژن منم پیش‌رو که از من همی کینه سازند نو
برفتند با رستم آن هفت گرد بنه اشکش تیزهش را سپرد
عنانها فگندند بر پیش زین کشیدند یکسر همه تیغ کین
بشد تا بدرگاه افراسیاب بهنگام سستی و آرام و خواب
برآمد ز ناگه ده و دار و گیر درخشیدن تیغ و باران تیر
سران را بسی سر جدا شد ز تن پر از خاک ریش و پر از خون دهن
ز دهلیز در رستم آواز داد که خواب تو خوش باد و گردانت شاد
بخفتی تو بر گاه و بیژن بچاه مگر باره دیدی ز آهن براه
منم رستم زابلی پور زال نه هنگام خوابست و آرام و هال
شکستم در بند زندان تو که سنگ گران بد نگهبان تو
رها شد سر و پای بیژن ز بند بداماد بر کس نسازد گزند
ترا رزم و کین سیاوخش بس بدین دشت گردیدن رخش بس
همیدون برآورد بیژن خروش که ای ترک بدگوهر تیره هوش
براندیش زان تخت فرخنده‌جای مرا بسته در پیش کرده بپای
همی رزم جستی بسان پلنگ مرا دست بسته بکردار سنگ
کنونم گشاده بهامون ببین که با من نجوید ژیان شیر کین
بزد دست بر جامه افراسیاب که جنگ‌آوران را ببستست خواب
بفرمود زان پس که گیرند راه بدان نامداران جوینده گاه
ز هر سو خروش تکاپوی خاست ز خون ریختن بر درش جوی خاست
هرآنکس که آمد ز توران سپاه زمانه تهی ماند زو جایگاه
گرفتند بر کینه جستن شتاب ازان خانه بگریخت افراسیاب
بکاخ اندر آمد خداوند رخش همه فرش و دیبای او کرد بخش
پریچهرگان سپهبدپرست گرفته همه دست گردان بدست
گرانمایه اسبان و زین پلنگ نشانده گهر در جناغ خدنگ
ازان پس ز ایوان ببستند بار بتوران نکردند بس روزگار
ز بهر بنه تاخت اسبان بزور بدان تا نخیزد ازان کار شور
چنان رنجه بد رستم از رنج راه که بر سرش بر درد بود از کلاه
سواران ز بس رنج و اسبان ز تگ یکی را بتن بر نجنبید رگ
بلشکر فرستاد رستم پیام که شمشیر کین بر کشید از نیام
که من بیگمانم کزین پس بکین سیه گردد از سم اسبان زمین
گشن لشکری سازد افراسیاب بنیزه بپوشد رخ آفتاب
برفتند یکسر سواران جنگ همه رزم را تیز کردند چنگ
همه نیزه‌داران زدوده سنان همه جنگ را گرد کرده عنان
منیژه نشسته بخیمه درون پرستنده بر پیش او رهنمون
یکی داستان زد تهمتن بروی که گر می بریزد نریزدش بوی
چنینست رسم سرای سپنج گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
چو خورشید سر برزد از کوهسار سواران توران ببستند بار
بتوفید شهر و برآمد خروش تو گفتی همی کر کند نعره گوش
بدرگاه افراسیاب آمدند کمربستگان بر درش صف زدند
همه یکسره جنگ را ساخته دل از بوم و آرام پرداخته
بزرگان توران گشاده کمر به پیش سپهدار بر خاک سر
همه جنگ را پاک بسته میان همه دل پر از کین ایرانیان
کز اندازه بگذشت ما را سخن چه افگند باید بدین کار بن
کزین ننگ بر شاه و گردنکشان بماند ز کردار بیژن نشان
بایران بمردان ندانندمان زنان کمربسته خوانندمان
برآشفت پس شه بسان پلنگ ازان پس بفرمودشان ساز جنگ
به پیران بفرمود تا بست کوس که بر ما ز ایران همین بد فسوس
بزد نای رویین بدرگاه شاه بجوشید در شهر توران سپاه
یلان صف کشیدند بر در سرای خروش آمد از بوق و هندی درای
سپاهی ز توران بدان مرز راند که روی زمین جز بدریا نماند
چو از دیدگه دیدبان بنگرید زمین را چو دریای جوشان بدید
بر رستم آمد که ببسیچ کار که گیتی سیه شد ز گرد سوار
بدو گفت ما زین نداریم باک همی جنگ را برفشانیم خاک
بنه با منیژه گسی کرد و بار بپوشید خود جامه‌ی کارزار
ببالا برآمد سپه را بدید خروشی چو شیر ژیان برکشید
یکی داستان زد سوار دلیر که روبه چه سنجد بچنگال شیر
بگردان جنگاور آواز کرد که پیش آمد امروز ننگ و نبرد
کجا تیغ و ژوپین زهرآبدار کجا نیزه و گرزه‌ی گاوسار
هنرها کنون کرد باید پدید برین دشت‌بر کینه باید کشید
برآمد خروشیدن کرنای تهمتن برخش اندر آورد پای
ازان کوه سر سوی هامون کشید چو لشکر بتنگ اندر آمد پدید
کشیدند لشکر بران پهن جای بهرسو ببستند ز آهن سرای
بیاراست رستم یکی رزمگاه که از گرد اسبان هوا شد سیاه
ابر میمنه اشکش و گستهم سواران بسیار با او بهم
چو رهام و چون زنگه بر میسره بخون داده مر جنگ را یکسره
خود و بیژن گیو در قلبگاه نگهدار گردان و پشت سپاه
پس پشت لشکر که بیستون حصاری ز شمشیر پیش اندرون
چو افراسیاب آن سپه را بدید که سالارشان رستم آمد پدید
غمی گشت و پوشید خفتان جنگ سپه را بفرمود کردن درنگ
برابر بیین صفی برکشید هوا نیلگون شد زمین ناپدید
چپ لشکرش را بپیران سپرد سوی راستش را به هومان گرد
بگرسیوز و شیده قلب سپاه سپرد و همی کرد هر سو نگاه
تهمتن همی گشت گرد سپاه ز آهن بکردار کوهی سیاه
فغان کرد کای ترک شوریده بخت که ننگی تو بر لشکر و تاج و تخت
ترا چون سواران دل جنگ نیست ز گردان لشکر ترا ننگ نیست
که چندین بپیش من آیی بکین بمردان و اسبان بپوشی زمین
چو در جنگ لشکر شود تیزچنگ همی پشت بینم ترا سوی جنگ
ز دستان تو نشنیدی آن داستان که دارد بیاد از گه باستان
که شیری نترسد ز یک دشت گور ستاره نتابد چو تابنده هور
بدرد دل و گوش غرم سترگ اگر بشنود نام چنگال گرگ
چو اندر هوا باز گسترد پر بترسد ز چنگال او کبک نر
نه روبه شود ز آزمودن دلیر نه گوران بسایند چنگال شیر
چو تو کس سبکسار خسرو مباد چو باشد دهد پادشاهی بباد
بدین دشت و هامون تو از دست من رهایی نیابی بجان و بتن
چو این گفته بشنید ترک دژم بلرزید و برزد یکی تیز دم
برآشفت کای نامداران تور که این دشت جنگست گر جای سور
بباید کشیدن درین رزم رنج که بخشم شما رابسی تاج و گنج
چو گفتار سالارشان شد بگوش زگردان لشکر برآمد خروش
چنان تیره‌گون شد ز گرد آفتاب که گفتی همی غرقه ماند در آب
ببستند بر پیل رویینه خم دمیدند شیپور با گاودم
ز جوشن یکی باره‌ی آهنین کشیدند گردان بروی زمین
بجوشید دشت و بتوفید کوه ز بانگ سواران هر دو گروه
درفشان بگرد اندرون تیغ تیز تو گفتی برآمد همی رستخیز
همی گرز بارید همچون تگرگ ابر جوشن و تیر و بر خود و ترگ
و زان رستمی اژدهافش درفش شده روی خورشید تابان بنفش
بپوشید روی هوا گرد پیل بخورشید گفتی براندود نیل
بهر سو که رستم برافگند رخش سران را سر از تن همی کرد بخش
بچنگ اندرون گرزه‌ی گاوسار بسان هیونی گسسته مهار
همی کشت و می‌بست در رزمگاه چو بسیار کرد از بزرگان تباه
بقلب اندر آمد بکردار گرگ پراگنده کرد آن سپاه بزرگ
برآمد چو باد آن سران را ز جای همان بادپایان فرخ همای
چو گرگین و رهام و فرهاد گرد چپ لشکر شاه توران ببرد
درآمد چو باد اشکش از دست راست ز گرسیوز تیغ‌زن کینه خواست
بقلب اندرون بیژن تیزچنگ همی بزمگاه آمدش جای جنگ
سران سواران چو برگ درخت فرو ریخت از بار و برگشت بخت
همه رزمگه سربسر جوی خون درفش سپهدار توران نگون
سپهدار چون بخت برگشته دید دلیران توران همه کشته دید
بیفگند شمشیر هندی ز دست یکی اسب آسوده‌تر برنشست
خود و ویژگان سوی توران شتافت کزایرانیان کام و کینه نیافت
برفت از پسش رستم گرد گیر ببارید بر لشکرش گرز و تیر
دو فرسنگ چون اژدهای دژم همی مردم آهخت ازیشان بدم
سواران جنگی ز توران هزار گرفتند زنده پس از کارزار
بلشکرگه آمد ازان رزمگاه که بخشش کند خواسته بر سپاه
ببخشید و بنهاد بر پیل بار بپیروزی آمد بر شهریار
چو آگاهی آمد بشاه دلیر که از بیشه پیروز برگشت شیر
چو بیژن شد از بند و زندان رها ز بند بداندیش نراژدها
سپاهی ز توران بهم برشکست همه لشکر دشمنان کرد پست
بشادی به پیش جهان‌آفرین بمالید روی و کله بر زمین
چو گودرز و گیو آگهی یافتند سوی شاه پیروز بشتافتند
برآمد خروش و بیامد سپاه تبیره‌زنان برگرفتند راه
دمنده دمان گاودم بر درش برآمد خروشیدن از لشکرش
سیه کرده میدانش اسبان بسم همه شهر آوای رویینه‌خم
بیک دست بربسته شیر و پلنگ بزنجیر دیگر سواران جنگ
گرازان سواران دمان و دنان بدندان زمین ژنده پیلان کنان
بپیش سپاه اندرون بوق و کوس درفش از پس پشت گودرز و توس
پذیره شدن پیش پهلو سپاه بدین گونه فرمود بیدار شاه
برفتند لشکر گروها گروه زمین شد ز گردان بکردار کوه
چو آمد پدیدار از انبوه نیو پیاده شد از باره گودرز و گیو
ز اسب اندرآمد جهان پهلوان بپرسیدش از رنج‌دیده گوان
برو آفرین کرد گودرز و گیو که ای نامبردار و سالار نیو
دلیر از تو گردد بهر جای شیر سپهر از تو هرگز مگرداد سیر
ترا جاودان باد یزدان پناه بکام تو گرداد خورشید و ماه
همه بنده کردی تو این دوده را زتو یافتم پور گم‌بوده را
ز درد و غمان رستگان تویم بایران کمربستگان تویم
بر اسبان نشستند یکسر مهان گرازان بنزدیک شاه جهان
چو نزدیک شهر جهاندار شاه فرازآمد آن گرد لشکرپناه
پذیره شدش نامدار جهان نگهدار ایران و شاه مهان
چو رستم بفر جهاندار شاه نگه کرد کمد پذیره براه
پیاده شد و برد پیشش نماز غمی گشته از رنج و راه دراز
جهاندار خسرو گرفتش ببر که ای دست مردی و جان هنر
تهمتن سبک دست بیژن گرفت چنانکش ز شاه و پدر بپذرفت
بیاورد و بسپرد و بر پای خاست چنان پشت خمیده را کرد راست
ازان پس اسیران توران هزار بیاورد بسته بر شهریار
برو آفرین کرد خسرو بمهر که جاوید بادا بکامت سپهر
خنک زال کش بگذرد روزگار بماند بگیتی ترا یادگار
خجسته بر و بوم زابل که شیر همی پروراند گوان و دلیر
خنک شهر ایران و فرخ گوان که دارند چون تو یکی پهلوان
وزین هر سه برتر سر و بخت من که چون تو پرستد همی تخت من
به خورشید ماند همی کار تو بگیتی پراگنده کردار تو
بگیو آنگهی گفت شاه جهان که نیکست با کردگارت نهان
که بر دست رستم جهان‌آفرین بتو داد پیروز پور گزین
گرفت آفرین گیو بر شهریار که شادان بدی تا بود روزگار
سر رستمت جاودان سبز باد دل زال فرخ بدو باد شاد
بفرمود خسرو که بنهید خوان بزرگان برترمنش را بخوان
چو از خوان سالار برخاستند نشستنگه می بیاراستند
فروزنده‌ی مجلس و میگسار نوازنده‌ی چنگ با پیشکار
همه بر سران افسران گران بزر اندرون پیکر از گوهران
همه رخ چو دیبای رومی برنگ خروشان ز چنگ و پریزاده چنگ
طبقهای سیمین پر از مشک ناب بپیش اندرون آبگیری گلاب
همی تافت ازفر شاهنشهی چو ماه دو هفته ز سرو سهی
همه پهلوانان خسروپرست برفتند زایوان سالار مست
بشبگیر چون رستم آمد بدر گشاده‌دل و تنگ بسته کمر
بدستوری بازگشتن بجای همی زد هشیوار با شاه رای
یکی دست جامه بفرمود شاه گهر بافته با قبا و کلاه
یکی جام پر گوهر شاهوار سد اسب و سد اشتر بزین و ببار
دو پنجه پری‌روی بسته کمر دو پنجه پرستار با طوق زر
همه پیش شاه جهان کدخدای بیاورد و کردند یک سر بپای
همه رستم زابلی را سپرد زمین را ببوسید و برخاست گرد
بسربر نهاد آن کلاه کیان ببست آن کیانی کمر برمیان
ابر شاه کرد آفرین و برفت ره سیستان را بسیچید تفت
بزرگان که بودند با او بهم برزم و ببزم و بشادی و غم
براندازه‌شان یک بیک هدیه داد از ایوان خسرو برفتند شاد
چو از کار کردن بپردخت شاه برام بنشست بر پیشگاه
بفرمود تا بیژن آمدش پیش سخن گفت زان رنج و تیمار خویش
ازان تنگ زندان و رنج زوار فراوان سخن گفت با شهریار
وزان گردش روزگاران بد همه داستان پیش خسرو بزد
بپیچید و بخشایش آورد سخت ز درد و غم دخت گم بوده بخت
بفرمود سد جامه دیبای روم همه پیکرش گوهر و زر و بوم
یکی تاج و ده بدره دینار نیز پرستنده و فرش و هرگونه چیز
به بیژن بفرمود کاین خواسته ببر سوی ترک روان‌کاسته
برنجش مفرسا و سردش مگوی نگر تا چه آوردی او را بروی
تو با او جهان را بشادی گذار نگه کن بدین گردش روزگار
یکی را برآرد بچرخ بلند ز تیمار و دردش کند بی‌گزند
وزانجاش گردان برد سوی خاک همه جای بیمست و تیمار و باک
هم آن را که پرورده باشد بناز بیفگند خیره بچاه نیاز
یکی را ز چاه آورد سوی گاه نهد بر سرش بر ز گوهر کلاه
جهان را ز کردار بد شرم نیست کسی را برش آب و آزرم نیست
همیشه بهر نیک و بد دسترس ولیکن نجوید خود آزرم کس
چنینست کار سرای سپنج گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
ز بهر درم تا نباشی بدرد بی‌آزار بهتر دل رادمرد
بدین کار بیژن سخن ساختم بپیران و گودرز پرداختم