شاهنامه/داستان بیژن و منیژه ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان بیژن و منیژه ۳)
'


 نگه کرد و پس جام بنهاد پیشبدید اندرو بودنیها ز بیش 
 بهر هفت کشور همی بنگریدز بیژن بجایی نشانی ندید 
 سوی کشور گرگساران رسیدبفرمان یزدان مر او را بدید 
 بچاهی ببسته ببند گرانز سختی همی مرگ جست اندران 
 یکی دختری از نژاد کیانز بهر زوارش ببسته میان 
 سوی گیو کرد آنگهی روی شاهبخندید و رخشنده شد پیشگاه 
 که زندست بیژن دلت شاد دارز هر بد تن مهتر آزاد دار 
 نگر غم نداری بزندان و بندازان پس که بر جانش نامد گزند 
 که بیژن بتوران ببند اندرستزوارش یکی نامور دخترست 
 ز بس رنج و سختی و تیمار اویپر از درد گشتم من از کار اوی 
 بدان سان گذارد همی روزگارکه هزمان بروبر بگرید زوار 
 ز پیوند و خویشان شده ناامیدگرازنده بر سان یک شاخ بید 
 دو چشمش پر از خون و دل پر ز دردزبانش ز خویشان پر از یاد کرد 
 چو ابر بهاران ببارندگیهمی مرگ جوید بدان زندگی 
 بدین چاره اکنون که جنبد ز جایکه خیزد میان بسته این را بپای 
 که دارد بدین کار ما را وفاکه آرد ز سختی مر او را رها 
 نشاید جز از رستم تیز چنگکه از ژرف دریا برآرد نهنگ 
 کمربند و برکش سوی نیمروزشب از رفتن راه ماسا و روز 
 ببر نامه‌ی من بر رستمامزن داستان را بره‌بر دما 
 نویسنده‌ی نامه را پیش خواندوزین داستان چند با او براند 
 برستم یکی نامه فرمود شاهنوشتن ز مهتر سوی نیکخواه 
 که ای پهلوان زاده‌ی پر هنرز گردان لشکر برآورده سر 
 دل شهریاران و پشت کیانبفرمان هر کس کمر بر میان 
 توی از نیاکان مرا یادگارهمیشه کمربسته‌ی کارزار 
 ترا داد گردون بمردی پلنگبدریا ز بیمت خروشان نهنگ 
 جهان را ز دیوان مازندرانبشستی و کندی بدان را سران 
 چه مایه سر تاجداران ز گاهربودی و برکندی از پیشگاه 
 بسا دشمنان کز تو بیجان شدستبسا بوم و بر کز تو ویران شدست 
 سر پهلوانی و لشکر پناهبنزدیک شاهان ترا دستگاه 
 همه جادوان را ببستی بگرزبیفروختی تاج شاهان ببرز 
 چه افراسیاب و چه شاهان چیننوشته همه نام تو بر نگین 
 هران بند کز دست تو بسته شدگشایندگان را جگر خسته شد 
 گشاینده‌ی بند بسته تویکیان را سپهر خجسته توی 
 ترا ایزد این زور پیلان که داددل و هوش و فرهنگ فرخ‌نژاد 
 بدان داد تا دست فریاد خواهبگیری برآری ز تاریک چاه 
 کنون این یکی کار بایسته پیشفراز آمد و اینت شایسته خویش 
 بتو دارد امید گودرز و گیوکه هستی بهر کشور امروز نیو 
 شناسی بنزدیک من جاهشانزبان و دل و رای یکتاهشان 
 سزدگر تو اینرا نداری برنجبخواه آنچ باید ز مردان و گنج 
 که هرگز بدین دودمان غم نبودفروزنده‌تر زین چنانکم شنود 
 نبد گیو را خود جز این پور کسچه فرزند بود و چه فریادرس 
 فراوان بنزد منش دستگاهمرا و نیای مرا نیکخواه 
 بهر سو که جویمش یابم بجایبهر نیک و بد پیش من بربپای 
 چو این نامه‌ی من بخوانی مپایبزودی تو با گیو خیز اندرآی 
 بدان تا بدین کار با ما بهمزنی رای فرخ بهر بیش و کم 
 ز مردان وز گنج وز خواستهبیارم بپیش تو آراسته 
 بفرخ پی و بر شده نام توز توران برآید همه کام تو 
 چنانچون بباید بسازی نوامگر بیژن از بند یابد رها 
 چو برنامه بنهاد خسرو نگینبشد گیو و بر شاه کرد آفرین 
 سواران دوده همه برنشاندبیزدان پناهید و لشکر براند 
 چو نخجیر از آنجا که برداشتیدو روزه بیک روزه بگذاشتی 
 بیابان گرفت و ره هیرمندهمی رفت پویان بساند نوند 
 بکوه و بصحرا نهادند رویهمی شد خلیده دل و راه‌جوی 
 چو از دیده‌گه دیده‌بانش بدیدسوی زابلستان فغان برکشید 
 که آمد سواری سوی هیرمندسواران بگرد اندرش نیز چند 
 درفشی درفشان پس پشت اوییکی زابلی تیغ در مشت اوی 
 غو دیده بشنید دستان سامبفرمود بر چرمه کردن لگام 
 پراندیشه آمد پذیره براهبدان تا نباشد یکی کینه خواه 
 ز ره گیو را دید پژمرده رویهمی آمد آسیمه و پوی پوی 
 بدل گفت کاری نو آمد بشاهفرستاده گیوست کامد براه 
 چو نزدیک شد پهلوان سپاهنیایش کنان برگفتند راه 
 بپرسید دستان ز ایرانیانز شاه و ز پیکار تورانیان 
 درود بزرگان بدستان بدادز شاه و ز گردان فرخ نژاد 
 همه درد دل پیش دستان بخواندغم پور گم بوده با او براند 
 همی گفت رویم نبینی برنگز خون مژه پشت پایم بلنگ 
 ازان پس نشان تهمتن بخواستبپرسید و گفتش که رستم کجاست 
 بدو گفت رستم بنخچیر گوربیاید همانا که برگشت هور 
 شوم گفت تا من ببینمش رویز خسرو یکی نامه درام بدوی 
 بدو گفت دستان کز ایدر مروکه زود آید از دشت نخچیرگو 
 تو تا رستم آید بخانه بپاییک امروز با ما بشادی گرای 
 چو گیو اندر آمد بایوان ز راهتهمتن بیامد ز نخچیرگاه 
 پذیره شدش گیو کامد فرازپیاده شد از اسب و بردش نماز 
 پر از آرزو دل پر از رنگ رویبرخ برنهاد از دو دیده دو جوی 
 چو رستم دل گیو را خسته دیدبب مژه روی او نشسته دید 
 بدو گفت باری تباهست کاربایوان و بر شاه بد روزگار 
 ز اسب اندر آمد گرفتش ببردبپرسیدش از خسرو تاجور 
 ز گودرز وز توس وز گستهمز گردان لشکر همه بیش و کم 
 ز شاپور و فرهاد وز بیژناز رهام و گرگین وز هرتنا 
 چو آواز بیژن رسیدش بگوشبرآمد بناکام ازو یک خروش 
 برستم چنین گفت کای بفرینگزین همه خسروان زمین 
 چنان شاد گشتم بدیدار توبدین پرسش خوب و گفتار تو 
 درستند ازین هرک بردی تو نامازیشان فراوان درود و پیام 
 نبینی که بر من بپیران سرمچه آمد ز بخت بد اندر خورم 
 چه چشم بد آمد بگودرزیانکزان سود ما را سر آمد زیان 
 ز گیتی مرا خود یکی پور بودهمم پور و هم پاک دستور بود 
 شد از چشم من در جهان ناپدیدبدین دودمان کس چنین غم ندید 
 چنینم که بینی بپشت ستورشب و روز تازان بتاریک هور 
 ز بیژن شب و روز چون بیهشانبجستم بهر سو ز هر کس نشان 
 کنون شاه با جام گیتی نمایبپیش جهان آفرین شد بپای 
 چه مایه خروشید و کرد آفرینبجشن کیان هرمز فرودین 
 پس آمد ز آتشکده تا بگاهکمربست و بنهاد بر سر کلاه 
 همان جام رخشنده بنهاد پیشبهر سو نگه کرد ز اندازه بیش 
 بتوران نشان داد زو شهریارببند گران و ببد روزگار 
 چو در جام کیخسرو ایدون نمودسوی پهلوانم دوانید زود 
 کنون آمدم با دلی پر امیددو رخساره زرد و دو دیده سپید 
 ترا دیدم اندر جهان چاره‌گرتو بندی بفریاد هر کس کمر 
 همی گفت و مژگان پر از آب زردهمی برکشید از جگر باد سرد 
 ازان پس که نامه برستم دادهمه کار گرگین بدو کرد یاد 
 ازو نامه بستد دو دیده پر آبهمه دل پر از کین افراسیاب 
 پس از بهر بیژن خروشید زارفرو ریخت از دیده خون برکنار 
 بگیو آنگهی گفت مندیش ازینکه رستم نگرداند از رخش زین 
 مگر دست بیژن گرفته بدستهمه بند و زندان او کرده پست 
 بنیروی یزدان و فرمان شاهز توران بگردانم این تاج و گاه 
 وز آنجا بایوان رستم شدندبره بر همی رای رفتن زدند 
 چو آن نامه‌ی شاه رستم بخواندز گفتار خسرو بخیره بماند 
 ز بس آفرید جهاندار شاهبد آن نامه بر پهلوان سپاه 
 بگیو آنگهی گفت بشناختمبفرمان او راه را ساختم 
 بدانستم این رنج و کردار توکشیدن بهر کار تیمار تو 
 چه مایه ترا نزد من دستگاهبهر کینه‌گاه اندرون کینه خواه 
 چه کین سیاوش چه مازندرانکمر بسته بر پیش جنگاوران 
 برین آمدن رنج برداشتیچنین راه دشوار بگذاشتی 
 بدیدار تو سخت شادان شدمولیکن ز بیژن غریوان شدم 
 نبایستمی کاین چنین سوگوارترا دیدمی خسته‌ی روزگار 
 من از بهر این نامه‌ی شاه رابفرمان بسر بسپرم راه را 
 ز بهر ترا خود جگر خسته‌امبدین کار بیژن کمر بسته‌ام 
 بکوشم بدین کارگر جان منز تن بگسلد پاک یزدان من 
 من از بهر بیژن ندارم برنجفدا کردن جان و مردان و گنج 
 بنیروی یزدان ببندم کمرببخت شهنشاه پیروزگر 
 بیارمش زان بند تاریک چاهنشانمش با شاه در پیشگاه 
 سه روز اندرین خان من شاد باشز رنج و ز اندیشه آزاد باش 
 که این خانه زان خانه بخشیده نیستمرا با تو گنج و تن و جان یکیست 
 چهارم سوی شهر ایران شویمبنزدیک شاه دلیران شویم 
 چو رستم چنین گفت بر جست گیوببوسید دست و سر و پای نیو 
 برو آفرین کرد کای ناموربمردی و نیروی و بخت و هنر 
 بماناد بر تو چنین جاودانتن پیل و هوش و دل موبدان 
 ز هر نیکی بهره‌ور بادیاچنین کز دلم زنگ بزدادیا 
 چو رستم دل گیو پدرام دیدازان پس بنیکی سرانجام دید 
 بسالار خوان گفت پیش آر خوانبزرگان و فرزانگان را بخوان 
 زواره فرامرز و دستان و گیونشستند بر خوان سالار نیو 
 بخوردند خوان و بپرداختندنشستنگه رود و می ساختند 
 نوازنده‌ی رود با میگساربیامد بایوان گوهر نگار 
 همه دست لعل از می لعل فامغریونده چنگ و خروشنده جام 
 بروز چهارم گرفتند سازچو آمدش هنگام رفتن فراز 
 بفرمود رستم که بندید بارسوی شاه ایران بسیچید کار 
 سواران گردنکش از کشورشهمه راه را ساخته بر درش 
 بیامد برخش اندر آورد پایکمر بست و پوشید رومی قبای 
 بزین اندر افگند گرز نیاپر از جنگ سر دل پر از کیمیا 
 بگردون برافراخته گوش رخشز خورشید برتر سر تاج‌بخش 
 خود و گیو با زابلی سد سوارز لشکر گزید از در کارزار 
 که نابردنی بود برگاشتندبزال و فرامرز بگذاشتند 
 سوی شهر ایران نهادند رویهمه راه پویان و دل کینه‌جوی 
 چو رستم بنزدیک ایران رسیدبنزدیک شهر دلیران رسید 
 یکی باد نوشین درود سپهربرستم رسانید شادان بمهر 
 بر رستم آمد همانگاه گیوکز ایدر نباید شدن پیش نیو 
 شوم گفت و آگه کنم شاه راکه پیمود رخش تهم راه را 
 چو رفت از بر رستم پهلوانبیامد بدرگاه شاه جوان 
 چو نزدیک کیخسرو آمد فرازستودش فراوان و بردش نماز 
 پس از گیو گودرز پرسید شاهکه رستم کجا ماند چون بود راه 
 بدو گفت گیو ای شه نامداربرآید ببخت تو هرگونه کار 
 نتابید رستم ز فرمان تودلش بسته دید بپیمان تو 
 چو آن نامه‌ی شاه دادم بدویبمالید بر نامه بر چشم و روی 
 عنان با عنان من اندر ببستچنانچون بود گرد خسروپرست 
 برفتم من از پیش تا با تو شاهبگویم که آمد تهمتن ز راه 
 بگیو آنگهی گفت رستم کجاستکه پشت بزرگی و تخم وفاست 
 گرامیش کردن سزاوار هستکه نیکی نمایست و خسروپرست 
 بفرمود خسرو بفرزانگانبمهتر نژادان و مردانگان 
 پذیره شدن پیش او با سپاهکه آمد بفرمان خسرو براه 
 بگفتند گودرز کشواد راشه نوذران توس و فرهاد را 
 دو بهره ز گردان گردنکشانچه از گرزداران مردمکشان 
 بر آیین کاوس برخاستندپذیره شدن را بیاراستند 
 جهان شد ز گرد سواران بنفشدرخشان سنان و درفشان درفش 
 چو نزدیک رستم فراز آمدندپیاده برسم نماز آمدند 
 ز اسب اندر آمد جهان پهلوانکجا پهلوانان بپشش نوان 
 بپرسید مر هریکی را ز شاهز گردنده خورشید و تابنده ماه 
 نشستند گردان و رستم بر اسببکردار رخشنده آذرگشسب 
 چو آمد بر شاه کهترنوازنوان پیش او رفت و بردش نماز 
 ستایش کنان پیش خسرو دویدکه مهر و ستایش مر او را سزید 
 برآورد سر آفرین کرد و گفتمبادت جز از بخت پیروز جفت 
 چو هرمزد بادت بدین پایگاهچو بهمن نگهبان فرخ کلاه 
 همه ساله اردیبهشت هژیرنگهبان تو با هش و رای پیر 
 چو شهریورت باد پیروزگربنام بزرگی و فر و هنر 
 سفندارمذ پاسبان تو بادخرد جان روشن روان تو باد 
 چو خردادت از یاوران بر دهادز مرداد باش از بر و بوم شاد 
 دی و اورمزدت خجسته بواددر هر بدی بر تو بسته بواد 
 دیت آذر افروز و فرخنده روزتو شادان و تاج تو گیتی فروز 
 چو این آفرین کرد رستم بپایبپرسید و کردش بر خویش جای 
 بدو گفت خسرو درست آمدیکه از جان تو دور بادا بدی 
 توی پهلوان کیان جهاننهان آشکار آشکارت نهان 
 گزین کیانی و پشت سپاهنگهدار ایران و لشکر پناه 
 مرا شاد کردی بدیدار خویشبدین پر هنر جان بیدار خویش 
 زواره فرامرز و دستان سامدرستند ازیشان چه داری پیام 
 فرو بود رستم ببوسید تختکه ای نامور خسرو نیکبخت 
 ببخت تو هر سه درستند و شادانوشه کسی کش کند شاه یاد 
 بسالار نوبت بفرمود شاهکه گودرز و توس و گوان را بخواه 
 در باغ بگشاد سالار بارنشستنگهی بود بس شاهوار 
 بفرمود تا تاج زرین و تختنهادند زیر گلفشان درخت 
 همه دیبه‌ی خسروانی بباغبگسترد و شد گلستان چون چراغ 
 درختی زدند از بر گاه شاهکجا سایه گسترد بر تاج و گاه 
 تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زربرو گونه‌گون خوشه‌های گهر 
 عقیق و زمرد همه برگ و بارفروهشته از تاج چون گوشوار 
 همه بار زرین ترنج و بهیمیان ترنج و بهیها تهی 
 بدو اندرون مشک سوده بمیهمه پیکرش سفته برسان نی 
 کرا شاه بر گاه بنشاندیبرو باد ازو مشک بفشاندی 
 همه میگساران بیپش اندراهمه بر سران افسر از گوهرا 
 ز دیبای زربفت چینی قبایهمه پیش گاه سپهبد بپای 
 همه طوق بربسته و گوشواربریشان همه جامه گوهرنگار 
 همه رخ چو دیبای رومی برنگفروزنده عود و خروشنده چنگ 
 همه دل پر از شادی و می بدسترخان ارغوانی و نابوده مست 
 بفرمود تا رستم آمد بتختنشست از بر گاه زیر درخت 
 برستم چنین گفت پس شهریارکه ای نیک پیوند و به روزگار 
 ز هر بد توی پیش ایران سپرهمیشه چو سیمرغ گسترده پر 
 چه درگاه ایران چه پیش کیانهمه بر در رنج بندی میان 
 شناسی تو کردار گودرزیانبه آسانی و رنج و سود و زیان 
 میان بسته دارند پیشم بپایهمیشه بنیکی مرا رهنمای 
 بتنها تن گیو کز انجمنز هر بد سپر بود در پیش من 
 چنین غم بدین دوده نامد بنیزغم و درد فرزند برتر ز چیز 
 بدین کار گر تو ببندی میانپذیره نیایدت شیر ژیان 
 کنون چاره‌ی کار بیژن بجویکه او را ز توران بد آمد بروی 
 ز گردان و اسبان و شمشیر و گنجببر هرچ باید مدار این برنج 
 چو رستم ز کیخسرو ایدون شنیدزمین را ببوسید و دم درکشید 
 برو آفرین کرد کای نیک نامچو خورشید هر جای گسترده کام 
 ز تو دور بادا دو چشم نیازدل بدسگالت بگرم و گداز 
 توی بر جهان شاه و سالار و کیکیان جهان مر ترا خاک پی 
 که چون تو ندیدست یک شاه گاهنه تابنده خروشید و گردنده ماه 
 بدان را ز نیکان تو کردی جداتو داری بافسون و بند اژدها 
 بکندم دل دیو مازندرانبفر کیانی و گرز گران 
 مرامادر از بهر رنج تو زادتو باید که باشی برام و شاد 
 منم گوش داده بفرمان تونگردم بهرسان ز پیمان تو 
 دل و جان نهاده بسوی کلاهبران ره روم کم بفرمود شاه 
 و نیز از پی گیو اگر بر سرمهوا بارد آتش بدو ننگرم 
 رسیده بمژگانم اندر سنانز فرمان خسرو نتابم عنان 
 برآرم ببخت تو این کار کردسپهبد نخواهم نه مردان مرد 
 کلید چنین بند باشد فریبنه هنگام گرزست و روز نهیب 
 چو رستم چنین گفت گودرز و گیوفریبرز و فرهاد و شاپور نیو 
 بزرگان لشکر برو آفرینهمی خواندند از جهان آفرین 
 بمی دست بردند با شهریارگشاده بشادی در نوبهار 
 چو گرگین نشان تهمتن شنیدبدانست کمد غمش را کلید 
 فرستاد نزدیک رستم پیامکه ای تیغ بخت و وفا را نیام 
 درخت بزرگی و گنج وفادر رادمردی و بند بلا 
 گرت رنج ناید ز گفتار منسخن گسترانی ز کردار من 
 نگه کن بدین گنبد گوژپشتکه خیره چراغ دلم را بکشت 
 بتاریکی اندر مرا ره نمودنوشته چنین بود بود آنچ بود 
 بر آتش نهم خویشتن پیش شاهگر آمرزش آرد مرا زین گناه 
 مگر باز گردد ز بد نام منبپیران سر این بد سرانجام من 
 مرا گر بخواهی ز شاه جوانچو غرم ژیان با تو آیم دوان 
 شوم پیش بیژن بغلتم بخاکمگر بازیابم من آن کیش پاک 
 چو پیغام گرگین برستم رسیدیکی باد سرد از جگر برکشید 
 بپیچید ازان درد و پیغام اویغم آمدش ازان بیهده کام اوی 
 فرستاده را گفت رو باز گردبگویش که ای خیره ناپاک مرد 
 تو نشنیدی آن داستان پلنگبدان ژرف دریا که زد با نهنگ 
 که گر بر خرد چیره گردد هوانیابد ز چنگ هوا کس رها 
 خردمند کرد هوا را بزیربود داستانش چو شیر دلیر 
 نبایدش بردن بنخچیر روینه نیز از ددان رنجش آید بدوی 
 تو دستان نمودی چو روباه پیرندیدی همی دام نخچیرگیر 
 نشاید کزین بیهده کام توکه من پیش خسرو برم نام تو 
 ولیکن چو اکنون ببیچارگیفرو مانده گشتی بیکبارگی 
 ز خسرو بخواهم گناه ترابیفروزم این تیره ماه ترا 
 اگر بیژن از بند یابد رهابفرمان دادار گیهان خدا 
 رهاگشتی از بند و رستی بجانز تو دور شد کینه‌ی بدگمان 
 وگر جز برین روی گردد سپهرز جان و تن خویش بردار مهر 
 نخستین من آیم بدین کینه‌خواهبنیروی یزدان و فرمان شاه 
 وگر من نیایم چو گودرز و گیوبخواهد ز تو کینه‌ی پور نیو 
 برآمد برین کار یک روز و شبو زین گفته بر شاه نگشاد لب 
 دوم روز چون شاه بنمود تاجنشست از بر سیمگون تخت عاج 
 بیامد تهمتن بگسترد بربخواهش بر شاه خورشید فر 
 ز گرگین سخن گفت با شهریارازان گم شده بخت و بد روزگار 
 بدو گفت شاه ای سپهدار منهمی بگسلی بند و زنهار من 
 که سوگند خوردم بتخت و کلاهبدارای بهرام و خورشید و ماه 
 که گرگین نبیند ز من جز بلامگر بیژن از بند یابد رها 
 جزین آرزو هرچ باید بخواهز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه 
 پس آنگه چنین گفت رستم بشاهکه ای پرهنر نامور پیشگاه 
 اگر بد سگالید پیچد همیفدا کردن جان بسیچد همی 
 گر آمرزش شاه نایدش پیشنبودیش نام و برآید ز کیش 
 هرآن کس که گردد ز راه خردسرانجام پیچد ز کردار خود 
 سزد گر کنی یاد کردار اویهمیشه بهر کینه پیکار اوی 
 بپیش نیاکانت بسته کمربهر کینه گه با یکی کینه ور 
 اگر شاه بیند بمن بخشدشمگر اختر نیک بدرخشدش 
 برستم ببخشید پیروز شاهرهانیدش از بند و تاریک چاه 
 ز رستم بپرسید پس شهریارکه چون راند خواهی برین گونه کار 
 چه باید ز گنج و زلشکر بخواهکه باید که با تو بیاید براه 
 بترسم ز بد گوهر افراسیابکه بر جان بیژن بگیرد شتاب 
 یکی بادسارست دیو نژندبسی خوانده افسون و نیرنگ و بند 
 بجنباندش اهرمن دل ز جایبیندازد آن تیغ زن را زپای 
 چنین گفت رستم بشاه جهانکه این کار ببسیچم اندر نهان 
 کلید چنین بند باشد فریبنباید برین کار کردن نهیب 
 نه هنگام گرزست و تیغ و سنانبدین کار باید کشیدن عنان 
 فراوان گهر باید و زرو سیمبرفتن پر امید و بودن به بیم 
 بکردار بازارگانان شدنشکیبا فراوان بتوران بدن 
 ز گستردنی هم ز پوشیدنیبباید بهایی و بخشیدنی 
 چو بشنید خسرو ز رستم سخنبفرمود تا گنجهای کهن 
 همه پاک بگشاد گنجور شاهبدینار و گوهر بیاراست گاه 
 تهمتن بیامد همه بنگریدهر آنچش ببایست زان برگزید 
 ازان سد شتر بار دینار کردسد اشتر ز گنج درم بار کرد 
 بفرمود رستم بسالار بارکه بگزین ز گردان لشکر هزار 
 ز مردان گردنکش و ناموربباید تنی چند بسته کمر 
 چو گرگین و چون زنگه‌ی شاوراندگر گستهم شیر جنگ آوران 
 چهارم گرازه که راند سپاهفروهل نگهبان تخت و کلاه 
 چو فرهاد و رهام گرد دلیرچو اشکش که صید آورد نره شیر 
 چنین هفت یل باید آراستهنگهبان این لشکر و خواسته 
 همه تاج و زیور بینداختندچنانچون ببایست برساختند 
 پس آگاهی آمد بگردنکشانبدان گرزداران دشمن کشان 
 بپرسید زنگه که خسرو کجاستچه آمد برویش که ما را بخواست 
 چو سالار نوبت بیامد بدربشبگیر بستند گردان کمر 
 همه نیزه داران جنگ آورانهمه مرزبانان ناماوران 
 همه نیزه و تیر بار هیونهمه جنگ را دست شسته بخون 
 سپیده دمان گاه بانگ خروسببستند بر کوهه‌ی پیل کوس 
 تهمتن بیامد چو سرو بلندبچنگ اندرون گرز و بر زین کمند 
 سپاه از پس پشت و گردان ز پیشنهاده بکف بر همه جان خویش