شاهنامه/داستان بیژن و منیژه ۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان بیژن و منیژه ۲)
'


 چو آمد بنزدیک شاه اندراگو دست بسته برهنه سرا 
 برو آفرین کردکای شهریارگر از من کنی راستی خواستار 
 بگویم ترا سربسر داستانچو گردی بگفتار همداستان 
 نه من بزرو جستم این جشنگاهنبود اندرین کار کس را گناه 
 از ایران بجنگ گراز آمدمبدین جشن توران فراز آمدم 
 ز بهر یکی باز گم بوده رابرانداختم مهربان دوده را 
 بزیر یکی سرو رفتم بخوابکه تا سایه دارد مرا ز آفتاب 
 پری دربیامد بگسترد پرمرا اندر آورد خفته ببر 
 از اسبم جدا کرد و شد تا براهکه آمد همی لشکر و دخت شاه 
 سوران پراگنده بر گرد دشتچه مایه عماری بمن برگذشت 
 یکی چتر هندی برآمد ز دورز هر سو گرفته سواران تور 
 یکی کرده از عود مهدی میانکشیده برو چادر پرنیان 
 بدو اندرون خفته بت پیکرینهاده ببالین برش افسری 
 پری یک بیک ز اهرمن کرد یادمیان سواران درآمد چو باد 
 مرا ناگهان در عماری نشاندبران خوب چهره فسونی بخواند 
 که تا اندر ایوان نیامد ز خوابنجنبید و من چشم کرده پر آب 
 گناهی مرا اندرین بوده نیستمنیژه بدین کار آلوده نیست 
 پری بی‌گمان بخت برگشته بودکه بر من همی جادوی آزمود 
 چنین بد که گفتم کم و بیش نهمرا ایدر اکنون کس و خویش نه 
 چنین داد پاسخ پس افراسیابکه بخت بدت کرد بر تو شتاب 
 تو آنی کز ایران بتیغ و کمندهمی رزم جستی به نام بلند 
 کنون چون زنان پیش من بسته دستهمی خواب گویی به کردار مست 
 بکار دروغ آزمودن همیبخواهی سر از من ربودن همی 
 بدو گفت بیژن که ای شهریارسخن بشنو از من یکی هوشیار 
 گرازان بدندان و شیران بچنگتوانند کردن بهر جای جنگ 
 یلان هم بشمشیر و تیر و کمانتوانند کوشید با بدگمان 
 یکی دست بسته برهنه تنایکی را ز پولاد پیراهنا 
 چگونه درد شیر بی چنگ تیزاگر چند باشد دلش پر ستیز 
 اگر شاه خواهد که بنید ز مندلیری نمودن بدین انجمن 
 یکی اسب فرمای و گرزی گرانز ترکان گزین کن هزار از سران 
 بوردگه بر یکی زین هزاراگر زنده مانم بمردم مدار 
 ز بیژن چو این گفته بشنید چشمبروبر فگند و برآورد خشم 
 بگرسیوز اندر یکی بنگریدکز ایران چه دیدیم و خواهیم دید 
 نبینی که این بدکنش ریمنافزونی سگالد همی بر منا 
 بسنده نبودش همین بد که کردهمی رزم جوید بننگ و نبرد 
 ببر همچنین بند بر دست و پایهم اندر زمان زو بپرداز جای 
 بفرمای داری زدن پیش درکه باشد ز هر سو برو رهگذر 
 نگون بخت را زنده بر دار کنوزو نیز با من مگردان سخن 
 بدان تا ز ایرانیان زین سپسنیارد بتوران نگه کرد کس 
 کشیدندش از پیش افراسیابدل از درد خسته دو دیده پر آب 
 چو آمد بدر بیژن خسته دلز خون مژه پای مانده بگل 
 همی گفت اگر بر سرم کردگارنوشتست مردن ببد روزگار 
 ز دار و ز کشتن نترسم همیز گردان ایران بترسم همی 
 که نامرد خواند مرا دشمنمز ناخسته بردار کرده تنم 
 بپیش نیاکان پهلو منشپس از مرگ بر من بود سرزنش 
 روانم بماند هم ایدر بجایز شرم پدر چون شوم باز جای 
 دریغا که شادان شود دشمنمچو بینند بر دار روشن تنم 
 دریغا ز شاه و ز مردان نیودریغا که دورم ز دیدار گیو 
 ایا باد بگذر بایران زمینپیامی بر از من بشاه گزین 
 بگویش که بیژن بسختی درستچو آهو که در چنگ شیر نرست 
 ببخشود یزدان جوانیش رابهم برشکست آن گمانیش را 
 کننده همی کند جای درختپدید آمد از دور پیران ز بخت 
 چو پیران ویسه بدانجا رسیدهمه راه ترک کمربسته دید 
 یکی دار برپای کرده بلندکمندی برو بسته چون پای بند 
 ز ترکان بپرسید کین دار چیستدر شاه را از در دار کیست 
 بدو گفت گرسیوز این بیژنستاز ایران کجا شاه را دشمنست 
 بزد اسب و آمد بر بیژناجگر خسته دیدش برهنه تنا 
 دو دست از پس پشت بسته چو سنگدهن خشک و رفته ز رخساره رنگ 
 بپرسید و گفتش که چون آمدیاز ایران همانا بخون آمدی 
 همه داستان بیژن او را بگفتچنانچون رسیدش ز بدخواه جفت 
 ببخشود پیران ویسه برویز مژگان سرشکش فرو شد بروی 
 بفرمود تا یک زمانش بدارنکردند و گفتا هم ایدر بدار 
 بدان تا ببینم یکی روی شاهنمایم بدو اختر نیک راه 
 بکاخ اندر آمد پرستارفشبر شاه با دست کرده بکش 
 بیامد دمان تا بنزدیک تختبر افراسیاب آفرین کرد سخت 
 همی بود در پیش تختش بپایچو دستور پاکیزه و رهنمای 
 سپهبد بدانست کز آرزویبپایست پیران آزاده خوی 
 بخندید و گفتش چه خواهی بگویترا بیشتر نزد من آبروی 
 اگر زر خواهی و گر گوهراو گر پادشاهی هر کشورا 
 ندارم دریغ از تو من گنج خویشچرا برگزینی همی رنج خویش 
 چو بشنید پیران خسرو پرستزمین را ببوسید و بر پای جست 
 که جاوید بادا ترا بخت و جایمبادا ز تخت تو پردخته جای 
 ز شاهان گیتی ستایش تراستز خورشید برتر نمایش تراست 
 مرا هرچ باید ببخت تو هستز مردان وز گنج و نیروی دست 
 مرا این نیاز از در خویش نیستکس از کهتران تو درویش نیست 
 بداند شهنشاه برترمنشستوده بهر کار بی‌سرزنش 
 که من شاه را پیش ازین چند بارهمی دادمی پند بر چند کار 
 بفرمان من هیچ نامد فرازازو داشتم کارها دست باز 
 مکش گفتمت پور کاوس راکه دشمن کنی رستم و توس را 
 کز ایران بپیلان بکوبندمانز هم بگسلانند پیوندمان 
 سیاوش که بود از نژاد کیانز بهر تو بسته کمر بر میان 
 بکشتی بخیره سیاوش رابزهر اندر آمیختی نوش را 
 بدیدی بدیهای ایرانیانکه کردند با شهر تورانیان 
 ز ترکان دو بهره بپای ستورسپردند و شد بخت را آب شور 
 هنوز آن سر تیغ دستان سامهمانا نیاسود اندر نیام 
 که رستم همی سرفشاند ازویبخورشید بر خون چکاند ازوی 
 برام بر کینه جویی همیگل زهر خیره ببویی همی 
 اگر خون بیژن بریزی برینز توران برآید همان گرد کین 
 خردمند شاهی و ما کهتراتو چشم خرد باز کن بنگرا 
 نگه کن ازان کین که گستردیاابا شاه ایران چه بر خوردیا 
 هم آنرا همی خواستار آوریدرخت بلا را ببار آوری 
 چو کینه دو گردد نداریم پایایا پهلوان جهان کدخدای 
 به از تو نداند کسی گیو رانهنگ بلا رستم نیو را 
 چو گودرز کشواد پولادچنگکه آید ز بهر نبیره بجنگ 
 چو برزد بران آتش تیز آبچنین داد پاسخ پس افراسیاب 
 که بیژن نبینی که با من چه کردبایران و توران شدم روی زرد 
 نبینی کزین بدهنر دخترمچه رسوایی آمد بپیران سرم 
 همان نام پوشیده رویان منز پرده بگسترد بر انجمن 
 کزین ننگ تا جاودان بر سرمبخندد همی کشور و لشکرم 
 چنو یابد از من رهایی بجانگشایند بر من ز هر سو زبان 
 برسوایی اندر بمانم بدردبپالایم از دیدگان آب زرد 
 دگر آفرین کرد پیران بدویکه ای شاه نیک اختر راست‌گوی 
 چنینست کین شاه گوید همیجز از نیک نامی نجوید همی 
 ولیکن بدین رای هشیار منیکی بنگرد ژرف سالار من 
 ببندد مر او را ببند گرانکجا دار و کشتن گزیند بران 
 هر آنکو بزندان تو بسته ماندز دیوانها نام او کس نخواند 
 ازو پند گیرند ایرانیاننبندند ازین پس بدی را میان 
 چنان کرد سالار کو رای دیددلش با زبان شاه بر جای دید 
 ز دستور پاکیزه‌ی راهبردرفشان شود شاه بر گاه بر 
 بگرسیوز آنگه بفرمود شاهکه بند گران ساز و تاریک چاه 
 دو دستش بزنجیر و گردن بغلیکی بند رومی بکردار مل 
 ببندش بمسمار آهنگرانز سر تا بپایش ببند اندران 
 چو بستی نگون اندر افگن بچاهچو بی‌بهره گردد ز خورشید و ماه 
 ببر پیل و آن سنگ اکوان دیوکه از ژرف دریای گیهان خدیو 
 فگندست در بیشه‌ی چین ستانبیاور ز بیژن بدان کین ستان 
 بپیلان گردون کش آن سنگ راکه پوشد سر چاه ارژنگ را 
 بیاور سر چاه او را بپوشبدان تا بزاری برآیدش هوش 
 وز آنجا بایوان آن بی‌هنرمنیژه کزو ننگ یابد گهر 
 برو با سواران و تاراج کننگون‌بخت را بی سر و تاج کن 
 بگو ای بنفرین شوریده بختکه بر تو نزیبد همی تاج و تخت 
 بننگ از کیان پست کردی سرمبخاک اندر انداختی افسرم 
 برهنه کشانش ببر تا بچاهکه در چاه بین آنک دیدی بگاه 
 بهارش توی غمگسارش تویدرین تنگ زندان زوارش توی 
 خرامید گرسیوز از پیش اویبکردند کام بداندیش اوی 
 کشان بیژن گیو از پیش دارببردند بسته بران چاهسار 
 ز سر تا بپایش بهن ببستبر و بازوی و گردن و پای و دست 
 بپولاد خایسک آهنگرانفروبرد مسمارهای گران 
 نگونش بچاه اندر انداختندسر چاه را بند بر ساختند 
 وز آنجا بایوان آن دخترشبیاورد گرسیوز آن لشکرش 
 همه گنج و گوهر بتاراج دادازین بدره بستد بدان تاج داد 
 منیژه برهنه بیک چادرابرهنه دو پای و گشاده سرا 
 کشیدش دوان تا بدان چاهساردو دیده پر از خون و رخ جویبار 
 بدو گفت اینک ترا خان و مانزواری برین بسته تا جاودان 
 غریوان همی گشت بر گرد دشتچو یک روز و یک شب برو بر گذشت 
 خروشان بیامد بنزدیک چاهیکی دست را اندرو کرد راه 
 چو از کوه خورشید سر برزدیمنیژه ز هر در همی نان چدی 
 همی گرد کردی بروز درازبسوراخ چاه آوریدی فراز 
 ببیژن سپردی و بگریستیبران شوربختی همی زیستی 
 چو یک هفته گرگین بره‌بر بپایهمی بود و بیژن نیامد بجای 
 ز هر سوش پویان بجستن گرفترخان را بخوناب شستن گرفت 
 پشیمانی آمدش زان کار خویشکه چون بد سگالید بر یار خویش 
 بشد تازیان تا بدان جشنگاهکجا بیژن گیو گم کرد راه 
 همه بیشه برگشت و کس را ندیدنه نیز اندرو بانگ مرغان شنید 
 همی گشت بر گرد آن مرغزارهمی یار کرد اندرو خواستار 
 یکایک ز دور اسب بیژن بدیدکه آمد ازان مرغزاران پدید 
 گسسته لگام و نگون کرده زینفرو مانده بر جای اندوهگین 
 بدانست کو را تباهست کاربایران نیاید بدین روزگار 
 اگر دار دارد اگر چاه و بنداز افراسیاب آمدستش گزند 
 کمند اندرافگند و برگاشت رویز کرده پشیمان و دل جفت جوی 
 ازان مرغزار اسب بیژن براندبخیمه در آورد و روزی بماند 
 پس آنگه سوی شهر ایران شتافتشب و روز آرام و خوردن نیافت 
 چو آگاهی آمد ز گرگین بشاهکه بیژن نبودست با او براه 
 بگفت این سخن گیو را شهریاربدان تا ز گرگین کند خواستار 
 پس آگاهی آمد همانگه بگیوز گم بودن رزمزن پور نیو 
 ز خانه بیامد دمان تا بکویدل از درد خسته پر از آب روی 
 همی گفت بیژن نیامد همیبارمان ندانم چه ماند همی 
 بفرمود تا بور کشواد راکجا داشتی روز فریاد را 
 بروبر نهادند زین خدنگگرفته بدل گیو کین پلنگ 
 همانگه بدو اندر آورد پایبکردار باد اندر آمد ز جای 
 پذیره شدش تا کند خواستارکه بیژن کجا ماند و چون بود کار 
 همی گفت گرگین بدو ناگهانهمانا بدی ساخت اندر نهان 
 شوم گر ببینمش بی بیژنمهمانگه سرش را ز تن بر کنم 
 بیامد چو گرگین مر او را بدیدپیاده شد و پیش او در دوید 
 همی گشت غلتان بخاک اندراشخوده رخان و برهنه سرا 
 بپرسید و گفت ای گزین سپاهسپهدار سالار و خورشید گاه 
 پذیره بدین راه چون آمدیکه با دیدگان پر ز خون آمدی 
 مرا جان شیرین نباید همیکنون خوارتر گر برآید همی 
 چو چشمم بروی تو آید ز شرمبپالایم از دیدگان آب گرم 
 کنون هیچ مندیش کو را بجاننیامد گزند و بگویم نشان 
 چو اسب پسر دید گرگین بدستپر از خاک و آسیمه برسان مست 
 چو گفتار گرگینش آمد بگوشز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش 
 بخاک اندرون شد سرش ناپدیدهمه جامه‌ی پهلوی بردرید 
 همی کند موی از سر و ریش پاکخروشان بسر بر همی ریخت خاک 
 همی گفت کای کردگار سپهرتو گستردی اندر دلم هوش و مهر 
 گر از من جدا ماند فرزند منروا دارم ار بگلسد بند من 
 روانم بدان جای نیکان بریز درد دل من تو آگه‌تری 
 مرا خود ز گیتی هم او بود و بسچه انده گسار و چه فریادرس 
 کنون بخت بد کردش از من جدابماندم چنین در جهان مبتلا 
 ز گرگین پس آنگه سخن بازجستکه چون بود خود روزگار از نخست 
 زمانه بجایش کسی برگزیدوگر خود ز چشم تو شد ناپدید 
 ز بدها چه آمد مر او را بگویچه افگند بند سپهرش بروی 
 چه دیو آمدش پیش در مرغزارکه او را تبه کرد و برگشت کار 
 تو این مرده‌ری اسب چون یافتیز بیژن کجا روی برتافتی 
 بدو گفت گرگین که بازآر هوشسخن بشنو و پهن بگشای گوش 
 که این کار چون بود و کردار چونبدان بیشه با خوک پیکار چون 
 بدان پهلوانا و آگاه باشهمیشه فروزنده‌ی گاه باش 
 برفتیم ز ایدر بجنگ گرازرسیدیم نزدیک ارمان فراز 
 یکی بیشه دیدیم کرده چو دستدرختان بریده چراگاه پست 
 همه جای گشته کنام گرازهمه شهر ارمان از آن در کزاز 
 چو ما جنگ را نیزه برگاشتیمببیشه درون بانگ برداشتیم 
 گراز اندر آمد بکردار کوهنه یک یک بهر جای گشته گروه 
 بکردیم جنگی بکردار شیربشد روز و نامد دل از جنگ سیر 
 چو پیلان بهم بر فگندیمشانبمسمار دندان بکندیمشان 
 وزآنجا بایران نهادیم رویهمه راه شادان و نخچیر جوی 
 برآمد یکی گور زان مرغزارکزان خوبتر کس نبیند نگار 
 بکردار گلگون گودرز مویچو خنگ شباهنگ فرهاد روی 
 چو سیمش دو پا و چو پولاد سمچو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم 
 بگردن چو شیر و برفتن چو بادتو گفتی که از رخش دارد نژاد 
 بر بیژن آمد چو پیلی نژندبرو اندر افگند بیژن کمند 
 فگندن همان بود و رفتن هماندوان گور و بیژن پس اندر دمان 
 ز تازیدن گور و گرد سواربرآمد یکی دود زان مرغزار 
 بکردار دریا زمین بردمیدکمندافگن و گور شد ناپدید 
 پی اندر گرفتم همه دشت و کوهکه از تاختن شد سمندم ستوه 
 ز بیژن ندیدم بجایی نشانجزین اسب و زین از پس ایدر کشان 
 دلم شد پر آتش ز تیمار اویکه چون بود با گور پیکار اوی 
 بماندم فراوان بر آن مرغزارهمی کردمش هر سوی خواستار 
 ازو باز گشتم چنین ناامیدکه گور ژیان بود و دیو سپید 
 چو بشنید گیو این سخن هوشیاربدانست کو را تباهست کار 
 ز گرگین سخن سربسر خیره دیدهمی چشمش از روی او تیره دید 
 رخش زرد از بیم سالار شاهسخن لرزلرزان و دل پر گناه 
 چو فرزند را گیو گم بوده دیدسخن را برآنگونه آلوده دید 
 ببرد اهرمن گیو را دل ز جایهمی خواست کو را درآرد ز پای 
 بخواهد ازو کین پور گزینوگر چند نیک آید او را ازین 
 پس اندیشه کرد اندران بنگریدنیامد همی روشنایی پدید 
 چه آید مرا گفت از کشتنامگر کام بدگوهر آهرمنا 
 به بیژن چه سود آید از جان اویدگرگونه سازیم درمان اوی 
 بباشیم تا زین سخن نزد شاهشود آشکارا ز گرگین گناه 
 ازو کین کشیدن بسی کار نیستسنان مرا پیش دیوار نیست 
 بگرگین یکی بانگ برزد بلندکه ای بدکنش ریمن پرگزند 
 تو بردی ز من شید و ماه مراگزین سواران و شاه مرا 
 فگندی مرا در تک و پوی پویبگرد جهان اندرون چاره‌جوی 
 پس اکنون بدستان و بند و فریبکجا یابی آرام و خواب و شکیب 
 نباشد ترا بیش ازین دستگاهکجا من ببینم یکی روی شاه 
 پس آنگه بخواهم ز تو کین خویشز بهر گرامی جهانبین خویش 
 وز آنجا بیامد بنزدیک شاهدو دیده پر از خون و دل کینه‌خواه 
 برو آفرین کرد کای شهریارهمیشه جهان را بشادی گذار 
 انوشه جهاندار نیک اخترانبینی که بر سر چه آمد مرا 
 ز گیتی یکی پور بودم جوانشب و روز بودم بدوبر نوان 
 بجانش پر از بیم گریان بدمز درد جداییش بریان بدم 
 کنون آمد ای شاه گرگین ز راهزبان پر ز یافه روان پر گناه 
 بدآگاهی آورد از پور منازان نامور پاک دستور من 
 یکی اسب دیدم نگونسار زینز بیژن نشانی ندارد جزین 
 اگر داد بیند بدین کار مایکی بنگرد ژرف سالار ما 
 ز گرگین دهد داد من شهریارکزو گشتم اندر جهان خاکسار 
 غمی شد ز درد دل گیو شاهبرآشفت و بنهاد فرخ کلاه 
 رخ شاه بر گاه بی‌رنگ شدز تیمار بیژن دلش تنگ شد 
 بگیو آنگهی گفت گرگین چه گفتچه گوید کجا ماند از نیک جفت 
 ز گفتار گرگین پس آنگاه گیوسخن گفت با خسرو از پور نیو 
 چو از گیو بشنید خسرو سخنبدو گفت مندیش و زاری مکن 
 که بیژن بجانست خرسند باشبر امید گم بوده فرزند باش 
 که ایدون شنیدستم از موبدانز بیدار دل نامور بخردان 
 که من با سواران ایران بجنگسوی شهر توران شوم بی‌درنگ 
 بکین سیاوش کشم لشکرابپیلان سرآرم از آن کشورا 
 بدان کینه اندر بود بیژناهمی رزم جوید چو آهرمنا 
 تو دل را بدین کار غمگین مدارمن این را همانا بسم خواستار 
 بشد گیو یکدل پر اندوه و درددو دیده پر از آب و رخساره زرد 
 چو گرگین بدرگاه خسرو رسیدز گردان در شاه پردخته دید 
 ز تیمار بیژن همه مهترانز درگاه با گیو رفته سران 
 همه پر ز درد و همه پر زرنجهمه همچو گم کرده سد گونه گنج 
 پراگنده رای و پراگنده دلهمه خاک ره ز اشک کرده چو گل 
 وزین روی گرگین شوریده رفتبنزدیک ایوان درگاه تفت 
 چو در پیش کیخسرو آمد زمینببوسید و بر شاه کرد آفرین 
 چو الماس دندانهای گرازبر تخت بنهاد و بردش نماز 
 که خسرو بهر کار پیروز بادهمه روزگارش چو نوروز باد 
 سر دشمنان تو بادا بگازبریده چنان کار سران گراز 
 بدندانها چون نگه کرد شاهبپرسید و گفتش که چون بود راه 
 کجا ماند از تو جدا بیژنابروبر چه بد ساخت آهرمنا 
 چو خسرو چنین گفت گرگین بجایفرو ماند خیره همیدون بپای 
 ندانست پاسخ چه گوید بدویفروماند بر جای بر زرد روی 
 زبان پر ز یافه روان پر گناهرخان زرد و لرزان تن از بیم شاه 
 چو گفتارها یک بدیگر نماندبرآشفت وز پیش تختش براند 
 همش خیره سر دید هم بدگمانبدشنام بگشاد خسرو زبان 
 بدو گفت نشنیدی آن داستانکه دستان زدست از گه باستان 
 که گر شیر با کین گودرزیانبسیچد تنش را سر آید زمان 
 اگر نیستی از پی نام بدوگر پیش یزدان سرانجام بد 
 بفرمودمی تا سرت را ز تنبکنید بکردار مرغ اهرمن 
 بفرمود خسرو بپولادگرکه بندگران ساز و مسمارسر 
 هم اندر زمان پای کردش ببندکه از بند گیرد بداندیش پند 
 بگیو آنگهی گفت بازآر هوشبجویش بهر جای و هر سو بکوش 
 من اکنون ز هر سو فراوان سپاهفرستم بجویم بهر جا نگاه 
 ز بیژن مگر آگهی یابمابدین کار هشیار بشتابما 
 وگر دیر یابیم زو آگهیتو جای خرد را مگردان تهی 
 بمان تا بیاید مه فرودینکه بفروزد اندر جهان هور دین 
 بدانگه که بر گل نشاندت بادچو بر سر همی گل فشاندت باد 
 زمین چادر سبز در پوشداهوا بر گلان زار بخروشدا 
 بهرسو شود پاک فرمان ماپرستش که فرمود یزدان ما 
 بخواهم من آن جام گیتی نمایشوم پیش یزدان بباشم بپای 
 کجا هفت کشور بدو اندراببینم بر و بوم هر کشورا 
 کنم آفرین بر نیاکان خویشگزیده جهاندار و پاکان خویش 
 بگویم ترا هر کجا بیژنستبجام اندرون این مرا روشنست 
 چو بشنید گیو این سخن شاد شدز تیمار فرزند آزاد شد 
 بخندید و بر شاه کرد آفرینکه بی‌تو مبادا زمان و زمین 
 بکام تو بادا سپهر بلندبجان تو هرگز مبادا گزند 
 ز نیکی دهش بر تو باد آفرینکه بر تو برازد کلاه و نگین 
 چو گیو از بر گاه خسرو برفتز هر سو سواران فرستاد تفت 
 بجستن گرفتند گرد جهانکه یابد مگر زو بجایی نشان 
 همه شهر ارمان و تورانیانسپردند و نامد ز بیژن نشان 
 چو نوروز فرخ فراز آمدشبدان جام روشن نیاز آمدش 
 بیامد پر امید دل پهلوانز بهر پسر گوژ گشته نوان 
 چو خسرو رخ گیو پژمرده دیددلش را بدرد اندر آزرده دید 
 بیامد بپوشید رومی قبایبدان تا بود پیش یزدان بپای 
 خروشید پیش جهان آفرینبخورشید بر چند برد آفرین 
 ز فریادرس زور و فریاد خواستاز آهرمن بدکنش داد خواست 
 خرامان ازان جا بیامد بگاهبسر بر نهاد آن خجسته کلاه 
 یکی جام بر کف نهاده نبیدبدو اندرون هفت کشور پدید 
 زمان و نشان سپهر بلندهمه کرده پیدا چه و چون و چند 
 ز ماهی بجام اندون تا برهنگاریده پیکر همه یکسره 
 چو کیوان و بهرام و ناهید و شیرچو خورشید و تیر از بر و ماه زیر 
 همه بودنیها بدو اندرابدیدی جهاندارا فسونگرا