شاهنامه/داستان اکوان دیو

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان اکوان دیو)
'


 تو بر کردگار روان و خردستایش گزین تا چه اندر خورد 
 ببین ای خردمند روشن‌روانکه چون باید او را ستودن توان 
 همه دانش ما به بیچارگیستبه بیچارگان بر بباید گریست 
 تو خستو شو آنرا که هست و یکیستروان و خرد را جزین راه نیست 
 ابا فلسفه‌دان بسیار گویبپویم براهی که گویی مپوی 
 ترا هرچ بر چشم سر بگذردنگنجد همی در دلت با خرد 
 سخن هرچ بایست توحید نیستبنا گفتن و گفتن او یکیست 
 تو گر سخته‌ای شو سخن سخته‌گوینیاید به بن هرگز این گفت و گوی 
 بیک دم زدن رستی از جان و تنهمی بس بزرگ آیدت خویشتن 
 همی بگذرد بر تو ایام توسرای جز این باشد آرام تو 
 نخست از جهان آفرین یاد کنپرستش برین یاد بنیاد کن 
 کزویست گردون گردان بپایهم اویست بر نیک و بد رهنمای 
 جهان پر شگفتست چون بنگریندارد کسی آلت داوری 
 که جانت شگفتست و تن هم شگفتنخست از خود اندازه باید گرفت 
 دگر آنک این گرد گردان سپهرهمی نو نمایدت هر روز چهر 
 نباشی بدین گفته همداستانکه دهقان همی گوید از باستان 
 خردمند کین داستان بشنودبدانش گراید بدین نگرود 
 ولیکن چو معنیش یادآوریشود رام و کوته کند داوری 
 تو بشنو ز گفتار دهقان پیرگر ایدونک باشد سخن دلپذیر 
 سخنگوی دهقان چنین کرد یادکه یک روز کیخسرو از بامداد 
 بیاراست گلشن بسان بهاربزرگان نشستند با شهریار 
 چو گودرز و چون رستم و گستهمچو برزین گرشاسپ از تخم جم 
 چو گیو و چو رهام کار آزمایچو گرگین و خراد فرخنده رای 
 چو از روز یک ساعت اندر گذشتبیامد بدرگاه چوپان ز دشت 
 که گوری پدید آمد اندر گلهچو شیری که از بند گردد یله 
 همان رنگ خورشید دارد درستسپهرش بزر آب گویی بشست 
 یکی برکشیده خط از یال اویز مشک سیه تا بدنبال اوی 
 سمندی بزرگست گویی بجایورا چار گرزست آن دست و پای 
 یکی نره شیرست گویی دژمهمی بفگند یال اسپان ز هم 
 بدانست خسرو که آن نیست گورکه برنگذرد گور ز اسپی بزور 
 برستم چنین گفت کین رنج نیزبه پیگار بر خویشتن سنج نیز 
 برو خویشتن را نگه‌دار ازویمگر باشد آهرمن کینه‌جوی 
 چنین گفت رستم که با بخت تونترسد پرستنده‌ی تخت تو 
 نه دیو و نه شیر و نه نر اژدهاز شمشیر تیزم نیابد رها 
 برون شد بنخچیر چون نره شیرکمندی بدست اژدهایی بزیر 
 بدشتی کجا داشت چوپان گلهوزانسو گذر داشت گور یله 
 سه روزش همی جست در مرغزارهمی کرد بر گرد اسپان شکار 
 چهارم بدیدش گرازان بدشتچو باد شمالی برو بر گذشت 
 درخشنده زرین یکی باره بودبچرم اندرون زشت پتیاره بود 
 برانگیخت رخش دلاور ز جایچو تنگ اندر آمد دگر شد برای 
 چنین گفت کین را نباید فگندبباید گرفتن بخم کمند 
 نشایدش کردن بخنجر تباهبدین سانش زنده برم نزد شاه 
 بینداخت رستم کیانی کمندهمی خواست کرد سرش را ببند 
 چو گور دلاور کمندش بدیدشد از چشم او در زمان ناپدید 
 بدانست رستم که آن نیست گورابا او کنون چاره باید نه زور 
 جز اکوان دیو این نشاید بدنببایستش از باد تیغی زدن 
 بشمشیر باید کنون چاره کرددواندین خون بران چرم زرد 
 ز دانا شنیدم که این جای اوستکه گفتند بستاند از گور پوست 
 همانگه پدید آمد از دشت بازسپهبد برانگیخت آن تند تاز 
 کمان را بزه کرد و از باد اسپبینداخت تیری چو آذر گشسپ 
 همان کو کمان کیان درکشیددگر باره شد گور ازو ناپدید 
 همی تاخت اسپ اندران پهن دشتچو سه روز و سه شب برو بر گذشت 
 ببش گرفت آرزو هم بنانسر از خواب بر کوهه‌ی زین زنان 
 چو بگرفتش از آب روشن شتاببه پیش آمدش چشمه‌ی چون گلاب 
 فرود آمد و رخش را آب دادهم از ماندگی چشم را خواب داد 
 کمندش ببازوی و ببر بیانبپوشیده و تنگ بسته میان 
 ز زین کیانیش بگشاد تنگبه بالین نهاد آن جناغ خدنگ 
 چراگاه رخش آمد و جای خوابنمدزین برافگند بر پیش آب 
 بدان جایگه خفت و خوابش ربودکه از رنج وز تاختن مانده بود 
 چو اکوانش از دور خفته بدیدیکی باد شد تا بر او رسید 
 زمین گرد ببرید و برداشتشز هامون بگردون برافراشتش 
 غمی شد تهمتن چو بیدار شدسر پر خرد پر ز پیکار شد 
 چو رستم بجنبید بر خویشتنبدو گفت اکوان که ای پیلتن 
 یکی آرزو کن که تا از هواکجات آید افگندن اکنون هوا 
 سوی آبت اندازم ار سوی کوهکجا خواهی افتاد دور از گروه 
 چو رستم بگفتار او بنگریدهوا در کف دیو واژونه دید 
 چنین گفت با خویشتن پیلتنکه بد نامبردار هر انجمن 
 گر اندازدم گفت بر کوهسارتن و استخوانم نیاید بکار 
 بدریا به آید که اندازدمکفن سینه‌ی ماهیان سازدم 
 وگر گویم او را بدریا فگنبکوه افگند بدگهر اهرمن 
 همه واژگونه بود کار دیوکه فریادرس باد گیهان خدیو 
 چنین داد پاسخ که دانای چینیکی داستانی زدست اندرین 
 که در آب هر کو بر آیدش هوشبه مینو روانش نبیند سروش 
 بزاری هم ایدر بماند بجایخرامش نیاید بدیگر سرای 
 بکوهم بینداز تا ببر و شیرببینند چنگال مرد دلیر 
 ز رستم چو بشنید اکوان دیوبرآورد بر سوی دریا غریو 
 بجایی بخواهم فگندنت گفتکه اندر دو گیتی بمانی نهفت 
 بدریای ژرف اندر انداختشز کینه خور ماهیان ساختش 
 همان کز هوا سوی دریا رسیدسبک تیغ تیز از میان برکشید 
 نهنگان که کردند آهنگ اویببودند سرگشته از چنگ اوی 
 بدست چپ و پای کرد آشناهبدیگر ز دشمن همی جست راه 
 بکارش نیامد زمانی درنگچنین باشد آن کو بود مرد جنگ 
 اگر ماندی کس بمردی بپایپی او زمانه نبردی ز جای 
 ولیکن چنینست گردنده دهرگهی نوش یابند ازو گاه زهر 
 ز دریا بمردی به یکسو کشیدبرآمد بهامون و خشکی بدید 
 ستایش گرفت آفریننده رارهانیده از بد تن بنده را 
 برآسود و بگشاد بند میانبر چشمه بنهاد ببر بیان 
 کمند و سلیحش چو بفگند نمزره را بپوشید شیر دژم 
 بدان چشمه آمد کجا خفته بودبران دیو بدگوهر آشفته بود 
 نبود رخش رخشان بران مرغزارجهانجوی شد تند با روزگار 
 برآشفت و برداشت زین و لگامبشد بر پی رخش تا گاه شام 
 پیاده همی رفت جویان شکاربه پیش اندر آمد یکی مرغزار 
 همه بیشه و آبهای روانبهر جای دراج و قمری نوان 
 گله‌دار اسپان افراسیاببه بیشه درون سر نهاده بخواب 
 دمان رخش بر مادیانان چو دیومیان گله برکشیده غریو 
 چو رستم بدیدش کیانی کمندبیفگند و سرش اندر آمد به بند 
 بمالیدش از گرد و زین برنهادز یزدان نیکی دهش کرد یاد 
 لگامش بسر بر زد و برنشستبران تیز شمشیر بنهاد دست 
 گله هر کجا دید یکسر براندبشمشیر بر نام یزدان بخواند 
 گله‌دار چون بانگ اسبان شنیدسرآسیمه از خواب سر بر کشید 
 سواران که بودند با او بخواندبر اسپ سرافرازشان برنشاند 
 گرفتند هر کس کمند و کمانبدان تا که باشد چنین بدگمان 
 که یارد بدین مرغزار آمدنبنزدیک چندین سوار آمدن 
 پس اندر سواران برفتند گرمکه بر پشت رستم بدرند چرم 
 چو رستم شتابندگان را بدیدسبک تیغ تیز از میان برکشید 
 بغرید چون شیر و برگفت نامکه من رستمم پور دستان سام 
 بشمشیر ازیشان دو بهره بکشتچو چوپان چنان دید بنمود پشت 
 چو باد از شگفتی هم اندر شتاببدیدار اسپ آمد افراسیاب 
 بجایی که هر سال چوپان گلهبران دشت و آن آب کردی یله 
 خود و دو هزار از یل نامداررسیدند تازان بران مرغزار 
 ابا باده و رود و گردان بهمبدان تا کند بر دل اندیشه کم 
 چو نزدیک آن مرغزاران رسیدز اسپان و چوپان نشانی ندید 
 یکایک خروشیدن آمد ز دشتهمه اسپ یک بر دگر برگذشت 
 ز خاک پی رخش بر سرکشانپدید آمد از دور پیدا نشان 
 چو چوپان بر شاه توران رسیدبدو باز گفت آن شگفتی که دید 
 که تنها گله برد رستم ز دشتز ما کشت بسیار و اندر گذشت 
 ز ترکان برآمد یکی گفت و گویکه تنها بجنگ آمد این کینه‌جوی 
 بباید کشیدن یکایک سلیحکه این کار بر ما گذشت از مزیح 
 چنین زار گشتیم و خوار و زبونکه یک تن سوی ما گراید بخون 
 همی بفگند نام مردی ز مابتیغ او براند ز خون آسیا 
 همی بگذراند بیک تن گلهنشاید چنین کار کردن یله 
 سپهدار با چار پیل و سپاهپس رستم اندر گرفتند راه 
 چو گشتند نزدیک رستم کمانز بازو برون کرد و آمد دمان 
 بریشان ببارید چو ژاله میغچه تیر از کمان و چه پولاد تیغ 
 چو افگنده شد شست مرد دلیربگرز اندر آمد ز شمشیر شیر 
 همی گرز بارید همچون تگرگهمی چاک چاک آمد از خود و ترگ 
 ازیشان چهل مرد دیگر بکشتغمی شد سپهدار و بنمود پشت 
 ازو بستد آن چار پیل سپیدشدند آن سپاه از جهان ناامید 
 پس پشتشان رستم گرزداردو فرسنگ برسان ابر بهار 
 چو برگشت برداشت پیل و رمهبنه هرچ آمد بچنگش همه 
 بیامد گرازان بران چشمه بازدلش جنگ جویان بچنگ دراز 
 دگر باره اکوان بدو باز خوردنگشتی بدو گفت سیر از نبرد 
 برستی ز دریا و چنگ نهنگبدشت آمدی باز پیچان بجنگ 
 تهمتن چو بنشید گفتار دیوبرآورد چون شیر جنگی غریو 
 ز فتراک بگشاد پیچان کمندبیفگند و آمد میانش به بند 
 بپیچید بر زین و گرز گرانبرآهیخت چون پتک آهنگران 
 بزد بر سر دیو چون پیل مستسر و مغزش از گرز او گشت پست 
 فرود آمد آن آبگون خنجرشبرآهیخت و ببرید جنگی سرش 
 همی خواند بر کردگار آفرینکزو بود پیروزی و زور کین 
 تو مر دیو را مردم بد شناسکسی کو ندارد ز یزدان سپاس 
 هرانکو گذشت از ره مردمیز دیوان شمر مشمر از آدمی 
 خرد گر برین گفتها نگرودمگر نیک مغزش همی نشنود 
 گر آن پهلوانی بود زورمندببازو ستبر و ببالا بلند 
 گوان خوان و اکوان دیوش مخوانکه بر پهلوانی بگردد زیان 
 چه گویی تو ای خواجه‌ی سالخوردچشیده ز گیتی بسی گرم و سرد 
 که داند که چندین نشیب و فرازبه پیش آرد این روزگار دراز 
 تگ روزگار از درازی که هستهمی بگذراند سخنها ز دست 
 که داند کزین گنبد تیزگرددرو سور چند است و چندی نبرد 
 چو ببرید رستم سر دیو پستبران باره‌ی پیل پیکر نشست 
 به پیش اندر آورد یکسر گلهبنه هرچ کردند ترکان یله 
 همی رفت با پیل و با خواستهوزو شد جهان یکسر آراسته 
 ز ره چون بشاه آمد این آگهیکه برگشت ستم بدان فرهی 
 از ایدر میان را بدان کرد بندکجا گور گیرد بخم کمند 
 کنون دیو و پیل آمدستش بچنگبخشکی پلنگ و بدریا نهنگ 
 نیابد گذر شیر بر تیغ اویهمان دیو و هم مردم کینه‌جوی 
 پذیره شدن را بیاراست شاهبسر بر نهادند گردان کلاه 
 درفش شهنشاه با کرنایببردند با ژنده پیل و درای 
 چو رستم درفش جهاندار شاهنگه کرد کامد پذیره براه 
 فرود آمد و خاک را داد بوسخروش سپاه آمد و بوق و کوس 
 سر سرکشان رستم تاج بخشبفرمود تا برنشیند برخش 
 وزانجا بایوان شاه آمدندگشاده دل و نیک خواه آمدند 
 به ایرانیان بر گله بخش کردنشست تن خویشتن رخش کرد 
 فرستاد پیلان بر پیل شاهکه بر شیر پیلان بگیرند راه 
 بیک هفته ایوان بیاراستندمی و رود و رامشگران خواستند 
 بمی رستم آن داستان برگشادوز اکوان همی کرد بر شاه یاد 
 که گوری ندیدم بخوبی چنویبدان سرافرازی و آن رنگ و بوی 
 چو خنجر بدرید بر تنش پوستبروبر نبخشود دشمن نه دوست 
 سرش چون سر پیل و مویش درازدهن پر زدندانهای گراز 
 دو چشمش کبود و لبانش سیاهتنش را نشایست کردن نگاه 
 بدان زور و آن تن نباشد هیونهمه دشت ازو شد چو دریای خون 
 سرش کردم از تن بخنجر جداچو باران ازو خون شد اندر هوا 
 ازو ماند کیخسرو اندر شگفتچو بنهاد جام آفرین برگرفت 
 بران کو چنان پهلوان آفریدکسی این شگفتی بگیتی ندید 
 که مردم بود خود بکردار اویبمردی و بالا و دیدار اوی 
 همی گفت اگر کردگار سپهرندادی مرا بهره از داد و مهر 
 نبودی بگیتی چنین کهترمکه هزمان بدو دیو و پیل اشکرم 
 دو هفته بران گونه بودند شادز اکوان وز بزم کردند یاد 
 سه دیگر تهمتن چنین کرد رایکه پیروز و شادان شود باز جای 
 مرا بویه‌ی زال سامست گفتچنین آرزو را نشاید نهفت 
 شوم زود و آیم بدرگاه بازبباید همی کینه را کرد ساز 
 که کین سیاوش به پیل و گلهنشاید چنین خوار کردن یله 
 در گنج بگشاد شاه جهانگرانمایه چیزی که بودش نهان 
 بیاورد ده جام گوهر ز گنجبزر بافته جامه‌ی شاه پنج 
 غلامان روزمی بزرین کمرپرستندگان نیز با طوق زر 
 ز گستردنیها و از تخت عاجز دیبا و دینار و پیروزه تاج 
 بنزدیک رستم فرستاد شاهکه این هدیه با خویشتن بر براه 
 یک امروز با ما بباید بدنوزان پس ترا رای رفتن زدن 
 ببود و بپیمود چندی نبیدبشبگیر جز رای رفتن ندید 
 دو فرسنگ با او بشد شهریاربپدرود کردن گرفتش کنار 
 چو با راه رستم هم آواز گشتسپهدار ایران ازو بازگشت 
 جهان پاک بر مهر او گشت راستهمی داشت گیتی بر انسان که خواست 
 برین گونه گردد همی چرخ پیرگهی چون کمانست و گاهی چو تیر 
 چو این داستان سربسر بشنویاز اکوان سوی کین بیژن شوی