سیف فرغانی (قصاید و قطعات)/نمیدانم که چون باشد به معدن زر فرستادن
ظاهر
| نمیدانم که چون باشد به معدن زر فرستادن | به دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن | |||||
| شبی بیفکر، این قطعه بگفتم در ثنای تو | ولیکن روزها کردم تامل در فرستادن | |||||
| مرا از غایت شوقت نیامد در دل این معنی | که آب پارگین نتوان سوی کوثر فرستادن | |||||
| مرا آهن در آتش بود از شوقت، ندانستم | که مس از ابلهی باشد به کان زر فرستادن | |||||
| چو بلبل در فراق گل ازین اندیشه خاموشم | که بانگ زاغ چون شاید به خنیاگر فرستادن | |||||
| حدیث شعر من گفتن به پیش طبع چون آبت | به آتشگاه زردشت است خاکستر فرستادن | |||||
| بر آن جوهری بردن چنین شعر آنچنان باشد | که دست افزار جولاهان بر زرگر فرستادن | |||||
| ضمیرت جام جمشید است و در وی نوش جان پرور | بر او جرعهای نتوان ازین ساغر فرستادن | |||||
| سوی فردوس باغی را نزیبد میوه آوردن | سوی طاوس زاغی را نشاید پر فرستادن | |||||
| بر جمع ملک نتوان به شب قندیل بر کردن | سوی شمع فلک نتوان به روز اختر فرستادن | |||||
| اگر از سیم و زر باشد ور از در و گهر باشد | به ابراهیم چون شاید بت آزر فرستادن | |||||
| ز باغ طبع بیبارم ازین غوره که من دارم | اگر حلوا شود نتوان بدان شکر فرستادن | |||||
| تو کشورگیر آفاقی و شعر تو تو را لشکر | چنین لشکر تو را زیبد به هر کشور فرستادن | |||||
| مسیح عقل میگوید که چون من خرسواری را | به نزد مهدیی چون تو سزد لشکر فرستادن؟ | |||||
| چو چیزی نیست در دستم که حضرت را سزا باشد | ز بهر خدمت پایت بخواهم سر فرستادن | |||||
| سعادت میکند سعیی که با شیرازم اندازد | ولیکن خاک را نتوان به گردون برفرستادن | |||||
| اگر با یکدگر ما را نیفتد قرب جسمانی | نباشد کم ز پیغامی به یکدیگر فرستادن؟ | |||||
| سراسر حامل اخلاص ازین سان نکتهها دارم | ز سلطان سخن دستور و از چاکر فرستادن | |||||
| در آن حضرت که چون خاک است زر خشک سلطانی | گدایی را اجازت کن به شعر تر فرستادن | |||||