سیف فرغانی (قصاید و قطعات)/دلا گر دولتی داری طلب کن جای درویشان
ظاهر
| دلا گر دولتی داری طلب کن جای درویشان | که نور دوستی پیداست در سیمای درویشان | |||||
| برون شو از مکان و کون تا زیشان نشان یابی | چو در کون و مکان باشی نیابی جای درویشان | |||||
| بر ایشان که بشناسند گوهرهای مردم را | توانگر گر بود چون زر نگیرد جای درویشان | |||||
| چو مهر خوب رویان است در هر جان تو را جانی | اگر دولت تو را جا داد در دلهای درویشان | |||||
| مقیم مقعد صدقند درویشان بیمسکن | بنازد جنت ار فردا شود ماوای درویشان | |||||
| مبر از صحبت ایشان که همچون باد در آتش | در آب و خاک اثر دارد دم گیرای درویشان | |||||
| فلک را گر چه بازیهاست بر بالای اوج خود | زمین را سرفرازیهاست زیر پای درویشان | |||||
| به تقدیر ار چه گردون را همه زین سو بود گردش | بگردد آسمان ز آن سو که گردد رای درویشان | |||||
| شب قدرست و روز عید هر ساعت مه و خور را | اگر خود را بگنجانند در شبهای درویشان | |||||
| اگرچه جان ز مستوری چو صورت در نظر ناید | به تن در روی جان بیند دل بینای درویشان | |||||
| بزیر پای ایشان است در معنی سر گردون | به صورت گر چه گردون است بر بالای درویشان | |||||
| ز درهای سلاطین ار گدایان نان همی یابند | سلاطین ملک مییابند از درهای درویشان | |||||
| چو مردان سیف فرغانی مکن بیرون اگر مردی | ز دل اندوه درویشی، ز سر سودای درویشان | |||||