سیف فرغانی (قصاید و قطعات)/ای دل بنه سر و مکش از کوی یار پای
ظاهر
| ای دل بنه سر و مکش از کوی یار پای | بیرون ز کوی دوست منه زینهار پای | |||||
| گر دولت است در سرت امروز وامگیر | از تیغ دوست گردن و از بند یار پای | |||||
| تا آن زمان که دست دهد شادیی تو را | با غصه سر درآور و با غم بدار پای | |||||
| بنشین، ز آستانهی او برمگیر سر | برخیز، لیکن از در او برمدار پای | |||||
| سر با لجام عشق درآور که در مسیر | بیضبط مینهد شتر بیمهار پای | |||||
| گر عشق حکم کرد به آتش درآر دست | ور دوست امر کرد بنه بر شرار پای | |||||
| سودای عشق در سر هر کس که خانه کرد | بیرون نهاد از دل او اختیار پای | |||||
| چون تو مقیم دایرهی عشق او شدی | در مرکز ثبات بنه استوار پای | |||||
| ور نقطهی سر از الف تن جدا شود | بیرون منه ز دایره پرگاروار پای | |||||
| یاری گزیدهام که نهد پیش روی او | مه بر سر بساط ادب شرمسار پای | |||||
| از بس که گشت گرد سر زلف او، شدهست | اندیشه را چو دست عروس از نگار پای | |||||
| وز بحر عشق او که ندارد کرانهای | آن برد سر که باز کشید از کنار پای | |||||
| مانند سایه این مه خورشید روی را | در پی بسی دویدم و کردم فگار پای | |||||
| گفتم که پای بر سر من نه، به طنز گفت | هر چند سر عزیز بود نیست خوار پای | |||||
| کار تو نیست عشق، برو زو بدار دست | بنشین به گوشهای و به دامن در آر پای | |||||
| با دست برد عشق نماند به جای سر | بر تیز نای تیغ نگیرد قرار پای | |||||
| ای دلبری که حسن تو چون آفتاب، دست | بر روی آسمان نهد از افتخار پای | |||||
| چون بر خط تو نیست نباشد عزیز سر | چون در ره تو نیست نیاید بکار پای | |||||
| در محفلی که دست تو بوسند عاشقان | نوبت چو آن بنده بود پیش دار پای ... | |||||