کلیات سعدی/غزلیات/جور بر من میپسندد دلبری
ظاهر
۵۴۶ – ط
| جور بر من میپسندد دلبری | زور با من میکند زورآوری | |||||
| بار خصمی میکشم کز جور او | مینشاید رفت پیش داوری | |||||
| عقل بیچارهست در زندان عشق | چون مسلمانی بدست کافری | |||||
| بارها گفتم بگریم[۱] پیش خلق | تا مگر بر من ببخشد خاطری | |||||
| باز گویم پادشاهی را چه غم | گر بخیلش در بمیرد چاکری؟ | |||||
| ایکه صبر از من طمع داری و هوش | بار سنگین مینهی بر لاغری | |||||
| زآنچه[۲] در پای عزیزان افکنند | ما سری داریم اگر داری سری | |||||
| چشم عادت کرده با دیدار دوست | حیف باشد بعد ازو بر دیگری | |||||
| در سراپای تو حیران ماندهام | در نمیباید بحسنت زیوری | |||||
| این سخن سعدی تواند گفت و بس | هر گدائی را نباشد جوهری | |||||