سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)/چنان قحط شد سالی اندر دمشق

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)  از سعدی
(چنان قحط سالی شد اندر دمشق)
'


 چُنان قحطسالی شد اندر دمشقکه یاران فراموش کردند عشق 
 چُنان آسمان بر زمین شد بخیلکه لب تر نکردند، زرع و نخیل 
 بخشکید سرچشمه‌های قدیمنماند آب، جز آبِ چَشمِ یتیم 
 نبودی بجز آهِ بیوه‌زنیاگر برشدی دودی از روزنی 
 چو درویش، بی‌برگ دیدم درختقوی‌بازوان سُست و درمانده سخت 
 نه در کوه سبزی، نه در باغ شَخملخ بوستان خورده، مردم ملخ 
 در آن حال، پیش آمدم دوستیاز او مانده بر استخوان، پوستی 
 وگرچه به مُکنَت قوی‌حال بودخداوندِ جاه و زر و مال بود 
 بدو گفتم: ای یارِ پاکیزه‌خویچه درماندگی پیشَت آمد؟ بگوی 
 برآشُفت بر من که عقلت کجاست؟چو دانی و پرسی سوالت خطاست 
 نبینی که سختی به‌غایت رَسید؟مشقت به حد نهایت رَسید؟ 
 نه باران همی آید از آسماننه بَر می‌رود دود فریادخوان 
 بدو گفتم: آخر تو را باک نیستکُشَد زهر، جایی که تریاک نیست 
 گر از نیستی، دیگری شد هلاکتو را هست، بط را ز طوفان چه باک؟ 
 نگه کرد، رنجیده در من فقیهنگه کردنِ عاقل اندر سفیه 
 که مرد ارچه بر ساحل است، ای رفیقنیاساید و دوستانش غریق 
 من از بی‌نوایی نیَم روی زردغمِ بینوایان رخم زرد کرد 
 نخواهد که بیند خردمند، ریشنه بر عضوِ مردم، نه بر عضوِ خویش 
 یکی اول از تندرستان منمکه ریشی ببینم، بلرزد تنم 
 مُنَغّص بود عیش آن تندرستکه باشد به پهلویِ رنجورِ سست 
 چو بینم که درویشِ مسکین نَخَردبه کام‌اندَرَم، لقمه زهرست و درد 
 یکی را به‌زندان، دَرَش دوستانکجا مانَدَش عیش در بوستان؟