رکن رابع

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو


رکن رابع
از محمدکریم خان کرمانی


رکن رابع
بسم الله الرحمن الرحيم

ثنای بیحد خداوندی را سزاست جلت عظمته که پادشاه جهانیان است و درود نامعدود پیغمبری را رواست علت مکانته که خلیفة الله در بندگان است و ستایش بی‌احصاء اولیاء او را بجاست عزت جلالتهم که جانشینان اویند و تکریم بی‌منتها اولیاء ایشان را شایسته است قربت مکانتهم که حافظان دینند و نکوهش لایحصی اعدای ایشان را بایسته است عمهت قلوبهم که مخربان آئینند.

و بعد چنین گوید بنده اثیم کریم بن ابرهیم که نور چشم موفق مسدد و فرزند مکرم مؤید محمدرحیم وفقه الله لمراضیه و جعل آتیه خیرا من ماضیه از دارالخلافه طهران مراسله‌ای نوشته بود که جناب جلالت‌مآب امجد افخم و اکرم اعظم مرکز دایره جلالت و قطب کره عظمت کیوان آسمان ابهت و شمس فلک رفعت اعنی سپهسالار اعظم اکرم افخم دامت ایام شوکته و ثبتت ارکان دولته سؤالی فرموده‌اند از مسأله رکن رابع که در السنه و افواه در این زمانها جاری و در هر کوچه و برزن این اوقات ساری است که این چیست و مراد از آن کیست و مذکور نموده بود که جواب بقدر مقدور عرض شده است ولی طبع مستقیم ایشان بآن قناعت ننموده و باید تحقیق این مطلب را شما کنید و چند ورقی در این باب املا نمائید حقیر هم اجابة لمسئوله و بجهت زدودن غبار شبهه از طبع صافی و ضمیر منیر ایشان این چند ورق را نوشتم امیدوار از تأیید حضرت کردگار بتوسط حضرت بقیة‌الله عجل الله فرجه چنان میباشم که طوری نوشته شود که بکلی غبار شبهه از خاطر عاطر ایشان زدوده شود و حق از باطل ظاهر گردد.

اولا عرض میشود که آنچه نگاشته میشود نه بر همین خلق زمین املا میشود بلکه آنچه گفته میشود و نوشته اولا بر کرام الکاتبین املا میشود مایلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید و ایشان در نامه عمل انسان ثبت میکنند و روز قیامت در نزد خداوند عالم السر و الخفیات و نبی حاکم بر بریات و ولی شاهد بر ظواهر و خبیات بیرون میآورند و همان سند و حجت است بر انسان هذا کتابنا ینطق علیکم بالحق پس نشاید که انسان سخنی بر خلاف عقیده خود بگوید یا بنویسد فردا در یوم تبلی السرایر مفتضح شود.

و ثانیا آنکه کتاب منحصر به این نیست و حقیر کتب عدیده نوشته‌ام اگر چیزی در کتابی نوشته‌ام نمیتوانم آنرا در کتابی دیگر انکار کنم و در نزد علما و عقلای روزگار در همه اعصار رسوا شوم و در کلامم اختلاف پیدا شود پس لابدم که آنچه در کتابی نوشته‌ام هرگز از آن تحاشی نکنم و در صدد ستر چیزی که مستور نمیشود برنیایم پس آنچه در اینجا مینویسم همین است دین من و ظاهر من و باطن من و بر این زنده‌ام و بر این انشاء الله میمیرم و بر این انشاء الله محشور میشوم و امیدوارم که به همین مذهب فایز به بهشت جاویدان و رضای خدای رحمان شوم اگر چه بنای بعضی ارباب غرض و عناد در این زمانها بر این شده است که میگویند که تو چنین مینویسی و چنین میگوئی و بر این قسم میخوری و لکن قلب تو غیر از این است و این سخن بر خلاف ضرورت اسلام بلکه خلاف ضرورت همه مذهبهاست بلکه جمیع عقلا از این معنی استنکاف دارند از این قرار احدی مسلمان نیست چرا که بهر یک میتوان گفت که تو اظهار اسلام میکنی ولی قلب تو غیر از این است و خود اسلام این قائل از کجا معلوم میشود الا باقرار او و خود این سخن دلیل غرض و مرض است و الا مسلم که باین گونه بر مسلمی حکم نمیکند باری چون بنا بر اختصار است که خاطر عاطر ایشان را ملالی از خواندن نرسد اطناب نمیتوان کرد و بهمین مقدمه اکتفا میشود.

بدان ایدک الله و سددک که بر این رکن رابع اساس عالم و بنیاد عیش بنی‌آدم است و فریضه در جمیع شرایع از شرع آدم تا خاتم بوده و امر تازه‌ای نیست که اختراعی تازه شده باشد و بدعتی در مذهب و ملت پیدا شده باشد زیرا که اهل جمیع ملل از ملت آدم تا خاتم معترف و مذعنند که خدائی بیرون از حد ادراک خلایق دارند که همه مخلوق اویند و همه را او از عدم بوجود آورده و واجب است شکر نعمتهای او و متابعت رضا و اجتناب از سخط او و صرف کردن نعمت او در رضای او و بدیهی است که همه مردم نمیتوانند که بعلم خود عالم برضا و غضب او باشند و بدیهی است که همه هم پیغمبر نیستند که بی‌واسطه از خداوند اخذ کنند پس همه ملتها معترف شدند باینکه خداوند باید برگزیند از میان مخلوقات خود کسی را و او را به اعلی درجات قرب خود فایز گرداند و باو نفسی و نورانیتی دهد که بتواند از خدای غیب الغیوب علم رضا و غضب او را تعلیم گیرد و بسوی خلق برساند و پیغام‌آور و پیغام‌بر باشد و اگر چنین کسی نباشد مخلوقات علم برضا و غضب او پیدا نکنند و چون ندانند گاه باشد نعمت او را در غضب او صرف کنند و کفران نعمت خالق و رازق خود را نموده باشند و این در نزد عقلا همه قبیح است پس خداوند در هر امتی یکی را برگزید و او را بقرب خود فایز گردانید و خلعت نبوت بر او پوشانید و او را خلیفه و قائم‌مقام خود گردانید و پیشکار جمیع عوالم خود ساخت و او را معصوم و مطهر از هر خطائی و لغزشی و سهوی و نسیانی قرار داد تا بندگان یقین کنند بصحت قول او و حجت بر خلق تمام باشد پس گفتار او گفتار خدا شد و کردار او کردار خدا و دیدار او دیدار خدا و چون بایستی که بشر باشد تا سایر بشر او را ببینند و از او بفهمند و کلام او را باور کنند بر او جاری شد آنچه بر سایر بشر جاری شد از اعراض دنیا از گرسنگی و سیری و تشنگی و سیرابی و مرض و صحت و تولد و موت ، پس در حکمت لازم شد که آن پیغمبران بمیرند مانند سایر بشر و چون بمیرند اگر کسی را در میان امت خود نگذارند که حفظ دین و شرح مشکلات آنرا بکند و حَکم باشد در میان امت او بکلی آن دین از میان میرود و امر مشتبه میشود و رضا و غضب خدا باز پنهان میماند پس هر نبیی را خلیفه‌ایست و ولی‌عهدی است که دین و امت خود را باو می‌سپرد و او بعد از او جانشین اوست و حفظ دین او را میکند و حاکم در میان امت اوست پس گفتار او گفتار نبی است و کردار او کردار نبی و دیدار او دیدار نبی و باید معصوم و مطهر باشد مانند نبی و چون این نبی و این وصی هر دو بشرند و بشر در روی زمین در شهر معینی است و در محله معینی و در کوچه و خانه معینی و نمیشود که جمیع روی زمین را خود بنفسه برای هر حکمی بگردد و هر روز و هر ساعت که حکمی وارد میآید خود بنفسه بهر موضعی از زمین که مسکون یک نفر انسان است برود و بآن یک نفر انسان آن حکم را برساند و خلاف نظم بشر است پس لامحاله در میان آن حجتها و سایر رعایا که در اطراف بلاد هستند باید راویان اخبار و ناقلان آثاری باشند که امین و ثقه و حافظ آن آثار و ضابط آن اخبار باشند و باطراف دنیا بروند و آن فرمایشات را باطراف عالم به زن و مرد و بزرگ و کوچک و عالم و جاهل برسانند چنانکه در قرآن میفرماید و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قری ظاهرة و قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالی و ایاما آمنین و معنی آیه چنانکه ائمه علیهم السلام فرموده‌اند آنست که خدا میفرماید که ما قرار دادیم میان ائمه هدی و میان سایر رعایا راویان آثار و حاملان اخبار و فقهای عالیمقداری چند را و حکم کردیم که رعایا از آن واسطگان بگیرند ، بگیرید از آن واسطگان شب و روز و ایمن باشید و باز در قرآن میفرماید و ماکان المؤمنون لینفروا کافة فلولانفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون حاصل معنی آنست که همه مؤمنان نمیتوانند که از شهرها و منزلها و ایلهای خود بیرون روند و بآن شهری که حجت خداست برسند پس چرا از هر گروهی بعضی نمیروند بآن شهر تا بخدمت حجت خدا برسند و طلب دانش در دین خدا بکنند و چون برگردند بسوی قوم خود بترسانند و آگاه کنند ایشان را شاید آن بازماندگان هم از عصیان حذر کنند و کفران نعمت منعم ننمایند پس معلوم شد که بعد از حجتهای خدا واسطگانی باید باشند که دین خدا را در اطراف زمین و اشخاص عباد پهن کنند تا حجت خدا بر همه کس تمام شود و بهمان وجود امام در شهر مدینه مثلا بر مردم اتمام حجت نمیشود مگر بتوسط واسطگان چنانکه عریضه نوشتند به حضرت بقیة‌الله عجل الله فرجه که چون بشما دسترس نداریم در حوادثی که واقع میشود چه کنیم فرمودند اما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله یعنی در حوادث رجوع به راویان حدیث ما کنید که ایشان حجت منند بر شما و من حجت خدایم ، پس راویان اخبار و دانشمندان آثار حجتهای حجت خدایند بر خلق و با وجود ایشان حکمت کامل و حجت تمام و عذر خلق برطرف میشود و چنانکه در برابر خدای عظیم کسانی بودند که ادعای خدائی کردند و ضرری بخدائی خدای برحق نداشت و در برابر نبی برحق کسانی بودند که ادعای نبوت بباطل میکردند و ضرری نداشت به نبوت نبی برحق و نور حق پنهان نمیماند و در مقابل ولی برحق جمعی ادعای خلافت کردند و ضرری بحال اولیاء برحق نداشت و نور خدا پنهان نماند و نمیماند همچنین در مقابل راویان و دانشمندان ثقه امین و حافظ دین مبین راویانی کذاب بر خدا و رسول هستند که افترا بر خدا می‌بندند و دروغ بر پیغمبر پاک میسازند و از زبان حجتهای خدا حکمی چند میگویند و اینها حجتهای ولی نیستند بلکه حجتهای ولی خدا کسانی هستند که ثقه و امین باشند و زاهد در دنیا و راغب در آخرت و متقی و پرهیزکار و مخالف هوی و متابع مولای خود باشند و شب و روز همت ایشان نشر دین مولای خودشان باشد نه جمع کردن مال دنیا و تحصیل کردن ریاست و دین خدا را دکان خود قرار نداده باشند که بفروختن دین دنیا تحصیل کنند اگر چنان راویان پیدا کردی آنهایند حجتهای امام زمان بر خلق و باید دین خدا را از آنها آموخت و پیروی ایشان کرد پس چهار امر در اینجا پیدا شد که همه را باید شناخت و اعتقاد کرد: اول خداوند عالم که خالق ماست از عدم و رازق و مالک ماست دویم حجت او و خلیفه او در میان خلق که میتواند از او بگیرد و بما برساند و پیغام‌آور اوست بسوی خلق سیوم ولی‌عهد آن پیغمبر که او را جانشین خود و قائم‌مقام خود میکند در رحلت خود و بعد از خود و همچنین جانشینان در هر عصری که اینها همه باید معصوم و مطهر باشند و اینها حجتهای آن پیغمبرند بر عباد چهارم راویان اخبار و حاملان آثار و دانشمندان عالی‌تبار و رسانندگان باطراف عالم و اینها حجتهای ولی‌عهد هستند بر سایر ضعفا که دسترس ندارند که بخدمت ولی برسند و مدار تدین و دین بر معرفت این چهار است خواه ملت آدم باشد یا ملت نوح یا ابرهیم و موسی و عیسی و خاتم صلوات الله علیهم یا غیر ایشان در هر مذهبی و دینی این چهار امر را باید شناخت و الا انسان بآن مذهب متدین نیست و اگر از علمای هر ملتی از یهودی و نصرانی و مجوسی استفتا کنید میگوید که معرفت این چهار واجب است و این چهار چهار رکن دینند که اگر یکی نباشد بنیاد دین منهدم میشود.

حال نمیدانم لفظ رکن سبب وحشت است یا چهار بودن سبب اضطراب شده است بلکه اساس عیش بنی‌آدم بر این است زیرا که شکی نیست که پادشاه ظل خداست و آیت سلطنت خداست و وصول رعیت به او ممکن نیست و همه را آن تقرب نیست که بتوانند طاقت حضور او را بیاورند و بر رضا و غضب او اطلاع پیدا کنند پس پادشاه در قصر جلال و عظمت خود از دیده رعایای ضعیف مخفی است و کسی را حد آن نیست که بحضور باهر النور او برسد پس از این جهت پادشاه برمیگزیند از میان رعایای خود کسی را که پیشکار و قائم‌مقام و جانشین او باشد در میان رعایا و معصوم از خلاف رضای پادشاه باشد که یک سر مو خلاف رأی سلطان نگوید و براهی جز بسوی او نپوید پس گفتار او گفتار پادشاه شود و رفتار او رفتار پادشاه و دیدار او دیدار پادشاه بلکه او پادشاه ظاهر باشد و سلطان پادشاه باطن پس حکم او حکم سلطان و رد بر او رد بر سلطان و رضای او رضای سلطان و حرمت او حرمت سلطان و مطیع او مطیع سلطان و یاغی بر او یاغی بر سلطان و دوست او دوست سلطان و دشمن او دشمن سلطان است پس او پیغام‌آور است از جانب سلطان برعیت و پیغامبر است از جانب رعیت بسلطان و او را طاقت قرب سلطان است و بس بعد آن پیشکار را بدلها و حکام باید باشد در هر بلدی از بلاد مملکت که فرمانهای پیشکار سلطان را بمردم برسانند بعد میان این حکام و سایر رعایا نوکرانی هستند که نوکر دیوانند و رسانندگان احکام پیشکار به سایر رعایای ضعیف پس بر رعایای ضعیف واجب است که تمکین حمله دولت را بنمایند که اول آنها پادشاه افخم است و دویم پیشکار اعظم و سیوم خلفای آن مکرم و چهارم نوکران دیوان که حامل حکم پادشاه میشوند باطراف و در حقیقت رد بر یک نوکر دیوان رد بر پادشاه است و حب او حب پادشاه و بغض او بغض پادشاه و اهانت باو اهانت بپادشاه و طاعت او طاعت پادشاه و عصیان او عصیان پادشاه پس این چهار صاحبان حکمند و اطاعت و معرفت صاحب حکم واجب اول پادشاه که ملک ملک او و حکم حکم اوست دویم پیشکار اجل افخم که حکم او حکم پادشاه است سیوم خلفای او و حکام اطراف که حکمشان حکم پیشکار است و چهارم نوکران دیوان که حکمشان حکم حکام است و از این چهار که گذشتی مقام رعایای ضعیف است که باید همه مطیع و منقاد باشند برای آن چهار و نه نوکران مساوی با حکامند و نه حکام مساوی با پیشکارند و نه پیشکار مساوی با پادشاه پس معلوم شد که بنای عیش بنی‌آدم در دین و دنیا بر این چهار رکن است و تا رعیت این چهار را نشناسند رعیتی نمیتوانند بکنند و تا بندگان خدا آن چهار رکن را نشناسند بندگی خدا نمیتوانند بکنند خواه بر ملت آدم باشند یا نوح یا ابرهیم یا موسی یا عیسی یا خاتم صلی الله علیه و آله و علیهم پس چگونه این حرف بدعت است و چگونه تازه در دین خدا چیزی داخل کرده‌ایم این همان حرفی است که از وقتیکه اسلام پیدا شده بلکه از وقتیکه حضرت آدم علیه السلام به زمین آمده این حرف را آورده است و این همان حرفی است که همه علما از قدیم الایام میگفتند که بعد از پیغمبر و ائمه هدی سلام الله علیهم اجمعین مردم بر دو قسمند: یا مجتهدند یا مقلد و بر هر کس که مجتهد نیست فریضه است اطاعت مجتهد و تقلید او در احکام الهی ، پس بر عوام ناس واجب است که چهار رکن را بشناسند ، اول خدا ، دویم پیغمبر ، سیوم امام ، چهارم مجتهدی را که تقلید کنند و آن مجتهد احکام آل‌محمد علیهم السلام را برای عوام بیان نماید و آن مجتهد حجت ائمه است بر مردم پس معلوم شد که این قول الحمد لله قول جمیع اهل ملتهاست و قول جمیع عقلاست و مجمع علیه کل علماست و آنانی که رد میکنند سخن را یا ندانسته‌اند و یا دانسته‌اند و عناد میکنند و شاید که بر این معنی لباسها بپوشانند از راه عناد که رکن رابع مقامی مثل امامت است و گاه باشد که بگویند که فلانی خود را رکن رابع و رکن رابع را هم منحصر در فرد و مفترض الطاعه میداند و گاه باشد که بگویند که فلانی مدعی سلطنت است و این حکایت رکن رابع اسباب ادعای سلطنت است و خود را امام سیزدهمی قرار داده و از این قبیل مزخرفات بگویند و شیخیه را جفت بابیه ملاحده قرار دهند و اظهار کنند که اینها هم طالب فساد در ملکند و خیال خروج در مملکت دارند و سالهای دراز است و چهل پنجاه سال است که اعادی اینگونه تهمتها را زده‌اند و در نزد هر کس گفته‌اند اگر قومی خیال فاسد داشته باشند در مدت پنجاه سال آیا ابدا اثری از آن بروز نمیکند و آیا میشود که کسی که خدا را شناخت و طوق شریعت را در گردن خود گذاشت پیرامون فساد بگردد والله العلی الغالب و بحق حضرت بقیة‌الله عجل الله فرجه که مجموع اینها افتراست و محض عداوت و کار دشمن همین است و پیش هر کسی دشمن خود را بطور مناسب آنکس متهم مینماید و الا بحق خدای منتقم قهار که هیچیک از این تهمتها واقعیتی ندارد و بجز افترا نیست لکن چه میتوان کرد پیغمبران خدا و ائمه هدی سلام الله علیهم از شر زبان دشمنان ایمن نبودند وانگهی که این فتنه و خیال خروج برای عالم برزخ است یا روز قیامت عمرم بشصت قریب شده و ریش سفید گشته و دندانها ریخته و قوی و مشاعر بتحلیل رفته و تن علیل و رنجور مانده و در گوشه دهی خراب منزل گزیده و مرتکب هیچگونه امری نیستم و هیچ ریاستی و ولایتی و حکومت شرعی و تولیت وقفی ندارم و بامر فقیری و درس و بحث خود و دعای دولت قاهره شبی بروز و روزی بشب میآورم آخر این خیال تا کی بروز میکند و انشاء الله تعالی این دار فانی را بسلامتی دین و دنیا وداع کرده باعادی میگذارم و کذب ادعاهای ایشان آنوقت ظاهر میشود.

باری آنکه عرض شد یک معنی رکن رابع است و گاه باشد که ملاحظه این کنیم که رعایا هم جنود سلطانند لکن جنود عامه که در نزد حاجت همه باید بخدمت و نصرت سلطان مبادرت کنند چنانکه نوکرهای خاصه دیوانی جنود خاصه‌اند پس باین لحاظ همه ماسوای حکام نوکر پادشاه میباشند و از این جهت کسی از خارج مملکت اگر برعیت پادشاه هم بخواهد بیحرمتی کند بیحرمتی بپادشاه شده و عداوت با رعیت پادشاه عداوت با پادشاه است و دوستی با رعیت پادشاه دوستی با پادشاه و حرمت آنها حرمت پادشاه و اهانت آنها اهانت پادشاه پس همه نوکر پادشاهند پس بر این قیاس گاهی جمیع مؤمنان را از علما و جهال باسم شیعیان ذکر میکنیم و اولیاء ائمه علیهم السلام میگوئیم و میگوئیم که دین خداوند چهار رکن دارد : اول معرفت خدا جل و علا دویم معرفت رسالت‌پناهی صلی الله علیه و آله سیوم معرفت ائمه هدی سلام الله علیهم چهارم ولایت اولیاء الله و برائت از اعداء الله ، نظر بآنکه هر که جز امام است رعیت است و از اولیاء امام است خواه راوی باشد و خواه نباشد و باین معنی هم جمیع ملتها اجماع دارند زیرا که با ایمان نمیسازد که کسی بگوید که من ایمان بخدا دارم ولی هر کس با خدا دوست باشد من او را دشمن میدارم و هر کس با خدا دشمن است من او را دوست میدارم یا بگوید من بمحمد و علی ایمان آورده‌ام ولی هر کس محمد و علی را دوست دارد او دشمن دارد و هر کس محمد و علی را دشمن دارد او دوست دارد مگر با دنیا درست میآید که کسی به سلطانی بگوید من اخلاص‌کیش شما هستم ولی هر کس اطاعت شما را بکند و رعیتی شما را نماید من او را دشمن میدارم و اگر بتوانم او را میکشم و من دشمن شما را دوست میدارم و هر کس یاغی با شما باشد من جان و مال در راه او میدهم پس معلوم شد که دوست تو کسی است که با دوست تو دوست باشد و با دشمن تو دشمن و دشمن تو است آنکس که با دوست تو دشمن باشد و با دشمن تو دوست ، پس بالبداهه دوست علی علیه السلام کسی است که دوستان علی را دوست دارد و دشمنان علی را دشمن چنانکه حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند دوست دار دوستان علی را اگر چه کشنده پدر و پسر تو باشند و دشمن دار دشمنان علی را اگر چه پدر و پسر تو باشند پس از این جهت گفتیم ایمان چهار رکن دارد و رکن چهارم آن دوستی دوستان خداست و دشمنی دشمنان خدا و تخصیص باین چهار بهمان جهت است که گذشت که دین اهلی دارد و عملی، اهلش این چهارند که خدا که صاحب دین است و رسول که مبلغ دین است و امام که شارح دین است و شیعیان که عامل دینند پس این چهار باین اعتبار اهل دینند و از این که گذشتی عقاید و اعمال دینی است و معرفت همه لازم است و بقول ملاها اثبات شئ نفی ماعدا نمیکند و بر این معنی از امت آدم گرفته تا خاتم همه اقرار دارند در دنیا ، هیچ گبری نیست که بگوید معرفت خدا و ایمان به زردشت واجب ولی دوستان زردشت را باید دشمن داشت و دشمنان زردشت را باید دوست داشت و هیچ یهودی نمیگوید که باید ایمان بموسی و یوشع آورد ولی دوستان موسی را باید دشمن داشت و دشمن او را باید دوست داشت و همچنین هیچ نصرانی نمیگوید که باید ایمان بعیسی و شمعون آورد ولی دوستان او را باید دشمن داشت و دشمنان او را دوست ، پس وقتیکه یهود و نصاری باین معنی راضی نشوند چگونه اعادی ما که مدعی اسلامند باین معنی راضی میشوند که رکن رابع را از دین خدا بیرون کنند و مراد از رکن رابع دوستی دوستان خداست و دشمنی دشمنان خدا و مراد ما از رکن رابع این دو معنی است و کتب ما از فارسی و عربی پر است از این معنی و در سر منبرها این حرف را زده‌ایم.

و اما اختصاص این امر بمذهب شیخیه بجهت آنست که ایشان زیاده در این مسأله گفتگو کرده و نوشته‌اند و احادیث ذکر کرده‌اند و اول کسی که این سخن را پخته کرده و با دلیل و برهان ذکر فرموده شیخ مرحوم است پس سید مرحوم اعلی الله مقامهما نه آنکه این مطلب نبوده و ایشان اختراع کرده‌اند مثل اینکه میگویند فلانکس حکمت ملا صدرا میداند و نسبت حکمتی را بملا صدرا میدهند و حال آنکه حکمت همیشه بوده ولی معنی این نسبت اینست که ایشان منقح کردند و بطور خاصی بیان کردند و منتشر کردند مثلا میگویند اصول ملا شریف و علم اصول همیشه بوده ولی ملا شریف او را در کربلا منقح کرد و منتشر کرد حال این مسأله را هم نسبت بشیخ میدهند که آن بزرگوار آنرا منقح کرد و مبرهن فرمود و اطراف آنرا جمع کرده و در عالم منتشر فرمود نه آنکه این مسأله را اختراع کرده و در اسلام نبوده ، اسلامی بغیر از همین نیست و همه اسلام همین است که ما ذکر کردیم و اگر بآن معنیهای مزخرف خود اعادی معنی میکنند که رکن رابع یعنی کسی مانند امام و مفترض الطاعه و منحصر در فرد که ما از این مذهب بیزاریم و خدا لعنت کند صاحب این مذهب را و عداوت این مذهب را ما واجب میدانیم.

باری اینست بطور اختصار معنی رکن رابعی که ما میگوئیم هر کس غیر از این از ماها ذکر کند افتراست و هر کس در این معنیها حرفی دارد سخن خود را ذکر کند و بنویسد تا جواب او را بنویسیم.

تمّ بقلم مصنفه العبد الأثیم کریم بن إبراهیم فی سابع شهر شوال سنة اثنتین وثمانین بعد المئتین من الألف الثاني حامداً مصلیاً مستغفراً، تمت.