رودکی (باب هقتم)/شبی دیرند و ظلمت را مهیا
ظاهر
| شبی دیرند و ظلمت را مهیا | چو نابینا درو دو چشم بینا | |||||
| درنگ آر ای سپهر چرخ وارا | کیاخن ترت باید کرد کارا | |||||
| چراغان در شب چک آن چنان شد | که گیتی رشک هفتم آسمان شد | |||||
| چو یاوندان به مجلس می گرفتند | ز مجلس مست چون گشتند رفتند | |||||
| نیارم بر کسی این راز بگشود | مرا از خال هندوی تو بفنود | |||||
| اگرچه در وفا بی شبهی و دیس | نمیدانی تو قدر من ازندیس | |||||
| بود زودا، که آیی نیک خاموش | چو مرغابی زنی در آب پاغوش | |||||
| الهی، از خودم بستان و گم کن | به نور پاک بر من اشتلم کن | |||||
| سر سرو قدش شد باژگونه | دو تا شد پشت او همچون درونه | |||||
| تو ازفرغول باید دور باشی | شوی دنبال کار و جان خراشی | |||||
| به راه اندر همی شد شاهراهی | رسید او تا به نزد پادشاهی | |||||
| بهشت آیین سرایی را بپرداخت | زهر گونه درو تمثالها ساخت | |||||
| ز عود و چندن او را آستانه | درش سیمین و زرین پالکانه | |||||