رودکی (باب اول)/کاروان شهید رفت از پیش
ظاهر
| کاروان شهید رفت از پیش | و آن ما رفته گیر و میاندیش | |||||
| از شمار دو چشم یک تن کم | وز شمار خرد هزاران بیش | |||||
| توشهی جان خویش ازو بربای | پیش کایدت مرگ پای آگیش | |||||
| آن چه با رنج یافتیش و بذل | تو به آسانی از گزافه مدیش | |||||
| خویش بیگانه گردد از پی سود | خواهی آن روز مزد کمتر دیش | |||||
| گرگ را کی رسد صلابت شیر؟ | باز را کی رسد نهیب شخیش؟ | |||||
| رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور | به خدمت آمد، نیکو سگال و نیک اندیش | |||||
| پسند باشد مر خواجه راپس از ده سال | که: باز گردد پیر و پیاده و درویش؟ | |||||
| ای لک، ار ناز خواهی و نعمت | گرد درگاه او کنی لک و پک | |||||
| یخچه بارید و پای من بفسرد | ورغ بر بند یخچه را ز فلک | |||||
| بسا که مست درین خانه بودم وشادان | چنان که جاه من افزون بد از امیر و ملوک | |||||
| کنون همانم و خانه همان و شهر همان | مرا نگویی کز چه شدست شادی سوک؟ | |||||
| زان می، که گر سرشکی ازان درچکد به نیل | صدسال مست باشد از بوی او نهنگ | |||||
| آهو به دشت اگر بخورد قطرهای ازو | غرنده شیر گردد و نندیشد از پلنگ | |||||
| می لعل پیش آر و پیش من آی | به یکدست جام و به یکدست چنگ | |||||
| از آن می مرا ده، که از عکس او | چو یاقوت گردد به فرسنگ سنگ | |||||
| کسان که تلخی زهر طلب نمیدانند | ترش شوند و بتابند روز زاهل سال | |||||
| ترا که میشنوی طاقت شنیدن نیست | مرا که میطلبم خود چگونه باشد حال؟ | |||||
| شکفت لاله توزیغال بشکفان که همی | به دور لاله به کف برنهاده به، زیغال | |||||
| دریغم آید خواندن گزاف وار دو نام | بزرگوار دو نام از گزاف خواندن عام | |||||
| یکی که خوبان را یکسره نکو خوانند | دگر که: عاشق گویند عاشقان را نام | |||||
| دریغم آید چون مر ترا نکو خوانند | دریغم آید چون بر رهیت عاشق نام | |||||
| مرا دلیست که از غمگنی چو دور شود | به غمگنان شود و غم فراز گیرد وام | |||||
| دریغ آن که گرد کرد با رنج | کزو نیست بهر من جز سوتام | |||||
| هلا! رودکی از کس اندر متاب | بکن هر چه کردنیست بامدام | |||||
| که فرغول برندارد آن روز | که بر تخته ترا سیاه شود فام | |||||
| اگر امیر جهاندار داد من ندهد | چهار ساله نوید مرا که هست خرام؟ | |||||
| همه نیوشهی خواجه به نیکویی و به صلح | همه نیوشهی نادان به جنگ و کار نغام | |||||
| چون کسی کردمت بدستک خویش | گنه خویش بر تو افگندم | |||||
| خانه از روی تو تهی کردم | دیده از خون دل بیاگندم | |||||
| عجب آید مرا ز کردهی خویش | کز در گریهام، همی خندم | |||||
| چو در پاش گردد به معنی زبانم | رسد مرحبا از زمین و زمانم | |||||
| به صورت و نوا و بصیت معانی | طرب بخش روحم، فرحزای جانم | |||||
| خرد در بها نقد هستی فرستد | گهرهای رنگین چو زاید ز کانم | |||||
| بیا، دل و جان را به خداوند سپاریم | اندوه درم و غم دینار نداریم | |||||
| جان را ز پی دین و دیانت بفروشیم | وین عمر فنا را بره غزو گزاریم | |||||
| بد ناخوریم باده، که مستانیم | وز دست نیکوان می بستانیم | |||||
| دیوانگان بی هشمان خوانند | دیوانگان نهایم، که مستانیم | |||||
| جمله صید این جهانیم، ای پسر | ما چو صعوه، مرگ برسان زغن | |||||
| هر گلی پژمرده گردد زو، نه دیر | مرگ بفشارد همه در زیر غن | |||||
| هست بر خواجه پیخته زفتن | راست چون بر درخت پیچد سن | |||||
| این عجبتر که: می نداند او | شعر از شعر و خنب را از خن | |||||
| مادر می را بکرد باید قربان | بچهی او را گرفت و کرد به زندان | |||||
| بچهی او را ازو گرفت ندانی | تاش نکویی نخست و زو نکشی جان | |||||
| جز که نباشد حلال دور بکردن | بچهی کوچک ز شیر مادر و پستان | |||||
| تا نخورد شیر هفت مه به تمامی | از سر اردی بهشت تا بن آبان | |||||
| آن گه شاید ز روی دین و ره داد | بچه به زندان تنگ و مادر قربان | |||||
| چون بسپاری به حبس بچهی او را | هفت شباروز خیره ماند و حیران | |||||
| باز چو آید به هوش و حال ببیند | جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان | |||||
| گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز | زیر زبر، هم چنان زانده جوشان | |||||
| زر بر آتش کجا بخواهی پالود | جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان | |||||
| باز به کردار اشتری که بود مست | کفک بر آرد ز خشم و زاید شیطان | |||||
| مرد حرس کفکهاش پاک بگیرد | تا بشود تیر گیش و گردد رخشان | |||||
| آخر کارام گیرد و نچخد تیز | درش کند استوار مرد نگهبان | |||||
| چون بنشیند تمام و صافی گردد | گونهی یاقوت سرخ گیرد و مرجان | |||||
| چند ازو سرخ چون عقیق یمانی | چند ازو لعل چون نگین بدخشان | |||||
| ورش ببویی، گمان بری که گل سرخ | بوی بدو داد و مشک و عنبر با بان | |||||
| هم به خم اندر همی گدازد چونین | تا به گه نوبهار و نیمهی نیسان | |||||
| آن گه اگر نیم شب درش بگشایی | چشمهی خورشید را ببینی تابان | |||||
| ور به بلور اندرون ببینی گویی: | گوهر سرخست به کف موسی عمران | |||||
| زفت شود رادمرد و سست دلاور | گر بچشد زوی و روی زرد گلستان | |||||
| و آن که به شادی یکی قدح بخورد زوی | رنج نبیند ازان فراز و نه احزان | |||||
| انده ده ساله را بطنجه رماند | شادی نو را زری بیارد و عمان | |||||
| بامی چونین که سالخورده بود چند | جامه بکرده فراز پنجه خلقان | |||||
| مجلس باید بساخته، ملکانه | از گل و از یاسمین و خیری الوان | |||||
| نعمت فردوس گستریده ز هر سو | ساخته کاریکه کس نسازد چونان | |||||
| جامهی زرین و فرشهای نو آیین | شهره ریاحین و تختهای فراوان | |||||
| بربط عیسی و لونهای فوادی | چنگ مدک نیرو نای چابک جابان | |||||
| یک صف میران و بلعمی بنشسته | یک صف حران و پیر صالح دهقان | |||||
| خسرو بر تخت پیشگاه نشسته | شاه ملوک جهان، امیر خراسان | |||||
| ترک هزاران به پای پیش صف اندر | هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان | |||||
| هر یک بر سر بساک مورد نهاده | روش می سرخ و زلف و جعدش ریحان | |||||
| باده دهنده بتی بدیع ز خوبان | بچهی خاتون ترک و بچهی خاقان | |||||
| چونش بگردد نبیذ چند به شادی | شاه جهان شادمان و خرم و خندان | |||||
| از کف ترکی سیاه چشم پریروی | قامت چون سرو و زلفکانش چوگان | |||||
| زان می خوشبوی ساغری بستاند | یاد کند روی شهریار سجستان | |||||
| خود بخورد نوش و اولیاش همیدون | گوید هر یک چو می بگیرد شادان: | |||||
| شادی بو جعفر احمد بن محمد | آن مه آزادگان و مفخر ایران | |||||
| آن ملک عدل و آفتاب زمانه | زنده بدو داد و روشنایی گیهان | |||||
| آنکه نبود از نژاد آدم چون او | نیز نباشد، اگر نگویی بهتان | |||||
| حجت یکتا خدای و سایهی او بست | طاعت او کرده واجب آیت فرقان | |||||
| خلق ز خاک و ز آب و آتش و بادند | وین ملک از آفتاب گوهر ساسان | |||||
| فربد و یافت ملک تیره و تاری | عدن بدو گشت تیر گیتی ویران | |||||
| گر تو فصیحی همه مناقب او گوی | ور تو دبیری همه مدایح او خوان | |||||
| ور تو حکیمی و راه حکمت جویی | سیرت او گیر و خوب مذهب او دان | |||||
| آن که بدو بنگری به حکمت گویی: | اینک سقراط و هم فلاطن یونان | |||||
| گر بگشاید ز فان به علم و به حکمت | گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان | |||||
| مرد ادب را خرد فزاید و حکمت | مرد خرد را ادب فزاید و ایمان | |||||
| ور تو بخواهی فرشته ای که ببینی | اینک اویست آشکارا رضوان | |||||
| خوب نگه کن بدان لطافت و آنروی | تا تو ببینی برین که گفتم برهان | |||||
| پاکی اخلاق او و پاک نژادی | با نیت نیک و با مکارم احسان | |||||
| ور سخن او رسد به گوش تو یک راه | سعد شود مر ترا نحوست کیوان | |||||
| ورش به صد اندرون نشسته ببینی | جزم بگویی که: زنده گشت سلیمان | |||||
| سام سواری، که تا ستاره بتابد | اسب نبیند چنو سوار به میدان | |||||
| باز به روز نبرد و کین و حمیت | گرش ببینی میان مغفر و خفتان | |||||
| خوار نمایدت ژنده پیل بدانگاه | ورچه بود مست و تیز گشته و غران | |||||
| ورش بدیدی سفندیار گه رزم | پیش سنانش جهان دویدی و لرزان | |||||
| گرچه به هنگام حلم کوه تن اوی | کوه سیامست که کس نبیند جنبان | |||||
| دشمن ار اژدهاست، پیش سنانش | گردد چون موم پیش آتش سوزان | |||||
| ور به نبرد آیدش ستارهی بهرام | توشهی شمشیر او شود به گروگان | |||||
| باز بدان گه که می به دست بگیرد | ابر بهاری چنو نبارد باران | |||||
| ابر بهاری جز آب تیره نبارد | او همه دیبا به تخت و زر به انبان | |||||
| با دو کف او، ز بس عطا که ببخشد | خوار نماید حدیث و قصهی توفان | |||||
| لاجرم از جود و از سخاوت اویست | نرخ گرفته حدیث و صامت ارزان | |||||
| شاعر زی او رود فقیر و تهی دست | با زر بسیار بازگردد و حملان | |||||
| مرد سخن را ازو نواختن و بر | مرد ادب را ازو وظیفهی دیوان | |||||
| باز به هنگام داد و عدل بر خلق | نیست به گیتی چنو نبیل و مسلمان | |||||
| داد بباید ضعیف همچو قوی زوی | جور نبینی به نزد او و نه عدوان | |||||
| نعمت او گستریده بر همه گیتی | آنچه کس از نعمتش نبینی عریان | |||||
| بستهی گیتی ازو بیابد راحت | خستهی گیتی ازو بیابد درمان | |||||
| با رسن عفو آن مبارک خسرو | حلقهی تنگست هر چه دشت و بیابان | |||||
| پوزش بپذیرد و گناه ببخشد | خشم نراند، به عفو کوشد و غفران | |||||
| آن مبک نیمروز و خسرو پیروز | دولت او یوز و دشمن آهوی نالان | |||||
| عمروبن اللیث زنده گشت بدو باز | با حشم خویش و آن زمانهی ایشان | |||||
| رستم را نام اگر چه سخت بزرگست | زنده بدویست نام رستم دستان | |||||
| رود کیا، برنورد مدح همه خلق | مدحت او گوی و مهر دولت بستان | |||||
| ورچه بکوشی، به جهد خویش بگویی | ورچه کنی تیزفهم خویش به سوهان | |||||
| گفت ندانی سزاش و خیز و فراز آر | آن که بگفتی چنان که گفتن نتوان | |||||
| اینک مدحی، چنانکه طاقت من بود | لفظ همه خوب و هم به معنی آسان | |||||
| جز به سزاوار میر گفت ندانم | ورچه جریرم به شعر و طایی و حسان | |||||
| مدح امیری که مدح زوست جهان را | زینت هم زوی و فر و نزهت و سامان | |||||
| سخت شکوهم که عجز من بنماید | ورچه صریعم ابا فصاحت سحبان | |||||
| برد چنین مدح و عرضه کرد زمانی | ورچه بود چیره بر مدایح شاهان | |||||
| مدح همه خلق را کرانه پدیدست | مدحت او را کرانه نی و نه پایان | |||||
| نیست شگفتی که رودکی به چنین جای | خیره شود بیروان و ماند حیران | |||||
| ورنه مرا بو عمر دلاور کردی | وان گه دستوری گزیدهی عدنان | |||||
| زهره کجا بودمی به مدح امیری؟ | کز پی او آفرید گیتی یزدان | |||||
| ورم ضعیفی و بی بدیم نبودی | وان گه نبود از امیر مشرق فرمان | |||||
| خود بدویدی بسان پیک مرتب | خدمت او را گرفته چامه به دندان | |||||
| مدح رسولست، عذر من برساند | تا بشناسد درست میر سخندان | |||||
| عذر رهی خویش و ناتوانی و پیری | کو به تن خویش ازین نیامد مهمان | |||||
| دولت میرم همیشه باد برافزون | دولت اعدای او همیشه به نقصان | |||||
| سرش رسیده به ماه بر، به بلندی | و آن معادی بزیر ماهی پنهان | |||||
| طلعت تابندهتر ز طلعت خورشید | نعمت پایندهتر ز جودی و ثهلان | |||||
| هان! صائم نوالهی این سفله میزبان | زین بی نمک ابا منه انگشت در دهان | |||||
| لب تر مکن به آب، که طلقست در قدح | دست از کباب دار، که زهرست توامان | |||||
| با کام خشک و با جگر تفته درگذر | ایدون که در سراسر این سبز گلستان | |||||
| کافور همچو گل چکد از دوش شاخسار | زیبق چو آب بر جهد از ناف آبدان | |||||
| شاهی، که به روز رزم از رادی | زرین نهد او به تیر در پیکان | |||||
| تا کشتهی او ازان کفن سازد | تا خستهی او ازان کند درمان | |||||
| یاد کن: زیرت اندرون تن شوی | تو برو خوار خوابنیده، ستان | |||||
| جعد مویانت جعد کنده همی | ببریده برون تو پستان | |||||
| پیر فرتوت گشته بودم سخت | دولت او مرا بکرد جوان | |||||
| یخچه میبارید از ابر سیاه | چون ستاره بر زمین از آسمان | |||||
| چون بگردد پای او از پای دار | آشکوخیده بماند همچنان | |||||
| ای مج، کنون تو شعر من از بر کن و بخوان | از من دل و سگالش، از تو تن و روان | |||||
| کوری کنیم و باده خوریم و بویم شاد | بوسه دهیم بر دو لبان پریوشان | |||||
| خلخیان خواهی و جماش چشم | گرد سرین خواهی و بارک میان | |||||
| کشکین نانت نکند آرزوی | نان سمن خواهی گرد و کلان | |||||
| چه چیزست آن رونده تیرک خرد؟ | چه چیزست آن پلالک تیغ بران؟ | |||||
| یکی اندر دهان حق زبانست | یکی اندر دهان مرگ دندان | |||||
| خواهی تا مرگ نیابد ترا | خواهی کز مرگ بیابی امان | |||||
| زیر زمین خیز و نهفتی بجوی | پس به فلک برشو بی نردبان | |||||
| ضیغمی نسل پذیرفته ز دیو | آهویی نام نهاده یکران | |||||
| آفتابی، که ز چابک قدمی | بر سر ذره نماید جولان | |||||
| لنگ رونده است، گوش نی و سخنیاب | گنگ فصیحست، چشم نی و جهان بین | |||||
| تیزی شمشیر دارد و روش مار | کالبد عاشقان و گونهی غمگین | |||||
| ترنج بیدار اندر شده به خواب گران | گل غنوده برانگیخته سر از بالین | |||||
| هرآن که خاتم مدح تو کرد در انگشت | سر از دریچه زرین برون کند چو نگین | |||||
| با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین | با هر که نیست عاشق کم گوی و کم نشین | |||||
| باشد که در وصال تو بینند روی دوست | تو نیز در میانهی ایشان نه ای، ببین | |||||
| زه! دانا را گویند، که داند گفت | هیچ نادان را داننده نگوید: زه | |||||
| سخن شیرین از زفت نیارد بر | بز ببج بج بر، هرگز نشود فربه | |||||
| سماع و بادهی گلگون و لعبتان چوماه | اگر فرشته ببیند دراوفتد در چاه | |||||
| نظر چگونه بدوزم؟ که بهر دیدن دوست | ز خاک من همه نرگس دمد به جای گیاه | |||||
| کسی که آگهی از ذوق عشق جانان یافت | ز خویش حیف بود، گر دمی بود آگاه | |||||
| به چشمت اندر بالار ننگری تو به روز | به شب به چشم کسان اندرون ببینی کاه | |||||
| من موی خویش را نه ازان می کنم سیاه | تا باز نو جوان شوم و نو کنم گیاه | |||||
| چون جام ها به وقت مصیبت سیه کنند | من موی از مصیبت پیری کنم سیاه | |||||
| پشت کوژ و سر تویل و روی بر کردار نیل | ساق چون سوهان و دندان بر مثال استره | |||||
| بر کنار جوی بینم رستهی بادام و سرو | راست پندارم قطار اشتران آبره | |||||
| رفیقا، چند گویی: کو نشاطت؟ | بنگریزد کس از گرم آفروشه | |||||
| مرا امروز توبه سود دارد | چنان چون دردمندان را شنوشه | |||||
| زمانی برق پر خنده، زمانی رعد پر ناله | چنان چون مادر از سوک عروس سیزده ساله | |||||
| و گشته زین پرند سبز شاخ بید بنساله | چنان چون اشک مهجوران نشسته ژاله بر لاله | |||||
| مشوشست دلم از کرشمهی سلمی | چنان که خاطر مجنون ز طرهی لیلی | |||||
| چو گل شکر دهیم در دل شود تسکین | چو ترش روی شوی وارهانی از صفری | |||||
| به غنچهی تو شکر خنده نشانهی باده | به سنبل تو در گوش مهرهی افعی | |||||
| ببرده نرگس تو آب جادوی بابل | گشاده غنچهی تو باب معجز موسی | |||||
| سپید برف برآمد به کوهسار سیاه | و چون درون شد آن سرو بوستان آرای | |||||
| و آن کجا بگوارید ناگوار شدست | وان کجا نگزایست گشت زود گزای | |||||
| آن چیست بر آن طبق همی تابد؟ | چون ملحم زیر شعر عنابی | |||||
| ساقش به مثل چو ساعد حورا | پایش به مثل چو پای مرغابی | |||||
| ای دل، سزایش بری | باز بر چنگل عقابی | |||||
| بی تو مرا زنده نبیند | من ذره ام، تو آفتابی | |||||
| بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی | و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی | |||||
| بیا کی گویی: اندر جام مانند گلابستی | به خوشی گویی: اندر دیدهی بیخواب خوابستی | |||||
| سحابستی قدح گویی و می قطرهی سحابستی | طرب، گویی، که اندر دل دعای مستجابستی | |||||
| اگر می نیستی، یکسر همه دل ها خرابستی | اگر در کالبد جان را ندیدستی، شرابستی | |||||
| اگر این می به ابر اندر، به چنگال عقابستی | ازان تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی | |||||
| جعد همچون نورد آب بباد | گوییا آن چنان شکستستی | |||||
| میانکش نازکک چو شانهی مو | گویی از یک دگر گسستستی | |||||
| این جهان را نگر به چشم خرد | ... این مصرع ساقط شده ... | |||||
| همچو دریاست وز نکوکاری | کشتیی ساز، تا بدان گذری | |||||
| مار را، هر چند بهتر پروری | چون یکی خشم آورد کیفر بری | |||||
| سفله طبع مار دارد، بی خلاف | جهد کن تا روی سفله ننگری | |||||
| ای آن که غمگنی و سزاواری | وندر نهان سرشک همی باری | |||||
| از بهر آن کجا ببرم نامش | ترسم ز سخت انده و دشواری | |||||
| رفت آن که رفت و آمد آنک آمد | بود آن که بود، خیره چه غمداری؟ | |||||
| هموار کرد خواهی گیتی را؟ | گیتیست، کی پذیرد همواری | |||||
| مستی مکن، که ننگرد او مستی | زاری مکن، که نشنود او زاری | |||||
| شو، تا قیامت آید، زاری کن | کی رفته را به زاری بازآری؟ | |||||
| آزار بیش زین گردون بینی | گر تو بهر بهانه بیازاری | |||||
| گویی: گماشتست بلایی او | بر هر که تو دل برو بگماری | |||||
| ابری پدید نی و کسوفی نی | بگرفت ماه و گشت جهان تاری | |||||
| فرمان کنی و یا نکنی، ترسم | بر خویشتن ظفر ندهی، باری | |||||
| تا بشکنی سپاه غمان بر دل | آن به که می بیاری و بگساری | |||||
| اندر بلای سخت پدید آرند | فضل و بزرگ مردی و سالاری | |||||
| گل بهاری، بت تتاری | نبیذ داری، چرا نیاری؟ | |||||
| نبیذ روشن، چو ابر بهمن | به نزد گلشن چرا نباری؟ | |||||
| ای ویذ غافل از شمار، چه پنداری؟ | کت خالق آفرید به هر کاری | |||||
| عمری که مر تراست سرمایه | ویذست و کارهات به دین داری | |||||
| تا خوی ابر گل رخ تو کرده شبنمی | شبنم شدست سوخته چون اشک ماتمی | |||||
| ... این مصرع ساقط شده ... | کندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی | |||||
| کی مار ترسگین شود و گربه مهربان؟ | گر موش ماژ و موژ کند گاه در همی | |||||
| صدر جهان، جهان همه تاریک شب شدست | از بهر ما سپیدهی صادق همی دمی | |||||
| بوی جوی مولیان آید همی | یاد یار مهربان آید همی | |||||
| ریگ آمو و درشتی راه او | زیر پایم پرنیان آید همی | |||||
| آب جیحون از نشاط روی دوست | خنگ ما را تا میان آید همی | |||||
| ای بخارا، شاد باش و دیر زی | میر زی تو شادمان آید همی | |||||
| میر ما هست و بخارا آسمان | ماه سوی آسمان آید همی | |||||
| میر سروست و بخارا بوستان | سرو سوی بوستان آید همی | |||||
| آفرین و مدح سود آید همی | گر به گنج اندر زیان آید همی | |||||
| مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب | چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟ | |||||
| برای پرورش جسم جان چه رنجه کنم؟ | که: حیف باشد روح القدس به سگبانی | |||||
| به حسن صوت چو بلبل مقید نظمم | به جرم حسن چو یوسف اسیر زندانی | |||||
| بسی نشستم من با اکابر و اعیان | بیزمودمشان آشکار و پنهانی | |||||
| نخواستم ز تمنی مگر که دستوری | نیافتم ز عطاها مگر پشیمانی | |||||
| کسی را چو من دوستگان می چه باید؟ | که دل شاد دارد بهر دوستگانی | |||||
| نه جز عیب چیزیست کان تو نداری | نه جز غیب چیزیست کان تو ندانی | |||||
| آن که نماند به هیچ خلق خدایست | تو نه خدایی، به هیچ خلق نمانی | |||||
| روز شدن را نشان دهنده به خورشید | باز مرو را به تو دهند نشانی | |||||
| هر چه بر الفاظ خلق مدحت رفتست | یا برود، تا به روز حشر تو آنی | |||||
| آی دریغا! که خردمند را | باشد فرزند و خردمندنی | |||||
| ورچه ادب دارد و دانش پدر | حاصل میراث به فرزندنی | |||||
| بی قیمتست شکر از آن دو لبان اوی | کاسد شد از دو زلفش بازار شاهبوی | |||||
| این ایغده سری به چه کار آید ای فتی | در باب دانش این سخن بیهده مگوی | |||||
| تا صبر را نباشد شیرینی شکر | تا بید را نباشد بویی چو دار بوی | |||||
| ای بر همه میران جهان یافته شاهی | می خور، که بد اندیش چنان شد که تو خواهی | |||||
| می خواه، که بدخواه به کام دل تو گشت | وز بخت بد اندیش تو آورد تباهی | |||||
| شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای | عید آمد و آمد می و معشوق و ملاهی | |||||
| چون ماه همی جست شب عید همه خلق | من روی تو جستم، که مرا شاهی و ماهی | |||||
| مه گاه بر افزون بود و گاه به کاهش | دایم تو برافزون بوی و هیچ نکاهی | |||||
| میری به تو محکم شد و شاهی به تو خرم | بر خیره ندادند ترا میری و شاهی | |||||
| خورشید روان باشی، چون از بر رخشی | دریای روان باشی، چون از بر گاهی | |||||
| آن ها که همه میل سوی ملک تو کردند | اینک بنهادند سر از تافته راهی | |||||
| دام طمع از ماهی در آب فگندند | نه مرد به جای آمد و نه دام و نه ماهی | |||||
| مهتر نشود، گر چه قوی گردد کهتر | گاهی نشود، گر چه هنر دارد، چاهی | |||||
| دل تنگ مدار، ای ملک، از کار خدایی | آرام و طرب رامده از طبع جدایی | |||||
| صد بار فتادست چنین هر ملکی را | آخر برسیدند به هر کام روایی | |||||
| آن کس که ترا دید و ترا بیند در جنگ | داند که: تو با شیر به شمشیر درآیی | |||||
| این کار سمایی بد، نه قوت انسان | کس را نبود قوت به کار سمایی | |||||
| آنان که گرفتار شدند از سپه تو | از بند به شمشیر تو یابند رهایی | |||||
| چمن عقل را خزانی اگر | گلشن عشق را بهار تویی | |||||
| عشق را گر پیمبری، لیکن | حسن را آفریدگار تویی | |||||