رودکی (باب اول)/بود اعور و کوسج و لنگ و پس من
ظاهر
| بود اعور و کوسج و لنگ و پس من | نشته برو چون کلاغی بر اعور | |||||
| نگارینا، شنیدستم که: گاه محنت و راحت | سه پیراهن سلب دوست یوسف را به عمر اندر | |||||
| یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت | سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر | |||||
| رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی | نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر؟ | |||||
| بر رخش زلف عاشقست چو من | لاجرم همچو منش نیست قرار | |||||
| من و زلفین او نگونساریم | او چرا بر گلست و من بر خار؟ | |||||
| همچو چشمم توانگرست لبم | آن به لعل، این به لل شهوار | |||||
| تا به خاک اندرت نگرداند | خاک و ماک از تو بر ندارد کار | |||||
| رک، که با اندشار بنمایی | دل تو خوش کند به خوش گفتار | |||||
| باد یک چند بر تو پیماید | اندر آتش روا شود بازار | |||||
| لعل می را ز درج خم پرکش | در کدو نیمه کن، به پیش من آر | |||||
| زن و دخترش گشته مویه کنان | رخ کرده به ناخنان شد کار | |||||