دیوان شمس (مستدرکات)

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس  از مولوی
دیوان شمس (مستدرکات)
'



 کدیه‌ی می‌کنم سبک بشنوخبر عشق می‌دهم بگرو 
 نفسی با خودم قرینی دهکه به میزان نهند با زر جو 
 تو نوی بخش و بنده‌ی تو کهنکهنم را به یک نظر کن نو 
 پیشه‌ی کیمیا خود این باشدکه مس تیره را ببخشد ضو 
 کرمت را بگوی تا بدهددرخور شام بنده روغن عو 
 ای دل آن شاه سوی بی‌سویی استخلق هرسو دند تو کم دو 
 فکر مردم به هر سوی گرواستتو بلاحول فکر را کن خو 
 بی‌سوی عالمی است بس عالیشش جهت وادییست بس درگو 
 کار امروز را مگو فرداتا نه حسرت خوری نه گویی لو 
 چشمکت می‌زند رقیب غیورچشم ازو بر مگیر لاتطغو 
 شمس تبریز! خضر عین یقینوارهان خلق را ز عین‌السو 
 قصابی سوی گولی گوشت انداختچو دیدش زفت گوشت گاو پنداشت 
 یکی ران دگر سوی وی افکندبگفتا گاو مرده‌ست این زهی گند 
 خدا بخشید آنچ اسباب کامستتو گفتی چیست این؟ خود داد عامست 
 کنون شد عام کان با تو بپیوستنجس شد چونک در کردی درو دست 
 نسازد گول را بخل و سخاوتکه گردد هر دوش مایه‌ی عداوت 
 گریز از گول اندر سور و ماتمچو عیسی ای پدر والله اعلم