دیوان شمس/یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی)
'


 یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستیاین عقل ما آدم بدی این نفس ما حواستی 
 ور آدم از ایوان دل درنامدی در آب و گلتدریس با تقدیس او بالاتر از اسماستی 
 ور لانسلم گوی ظن اسلمت گفتی چون خلیلنفس چو سایه سرنگون خورشید سربالاستی 
 ور هستی تن لا شدی این نفس سربالا شدیبعد از تمامی لا شدن در وحدت الاستی 
 گر ضعف و سستی نیستی در دیده خفاش تنبر جای یک خورشید صد خورشید جان افزاستی 
 گر نیک و بد نزد خدا یک سان بدی در ابتلابا جبرئیل ماه رو ابلیس هم سیماستی 
 ور رازدارستی بشر پیدا نکردی خیر و شرهر چه که ناپیداستش بر وی همه پیداستی 
 این حس چون جاسوس ما شد بسته و محبوس ماچون می‌نبیند اصل را ای کاشکی اعماستی 
 بنشسته حس نفس خس نزدیک کاسه چون مگسگر کاسه نگزیدی مگس در حین مگس عنقاستی 
 استاره‌ها چون کاس‌ها مانند زرین طاس‌هاآراستش بر طامعان ای کاشکی ناراستی 
 خاموش باش اندیشه کن کز لامکان آید سخنبا گفت کی پردازیی گر چشم تو آن جاستی 
 از شمس تبریزی ببین هر ذره را نور یقینگر ذوق در گفتن بدی هر ذره‌ای گویاستی