دیوان شمس/یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی
ظاهر
| یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی | چه باشد گر به سوی ما کند هر روز پروازی | |||||
| دراندازد به جان عاقلان بیخبر سوزی | بسازد بهر مشتاقان به رسم مطربان سازی | |||||
| کند هنبازی طوطی صبا را از برای شه | که او را نیست در پاکی و بیناییش هنبازی | |||||
| بجوشد بار دیگر از جمالش شادی تازه | درآید بار دیگر از وصالش در فلک تازی | |||||
| به ناگاهان نماید روی آن پشت و پناه من | ببینی عقل ترسان را به پای عشق سربازی | |||||
| همه عاشق شوندش زار هم بیدین و هم بادین | همه صادق شوند او را نماند هیچ طنازی | |||||
| شود گوش طبیعت هم ز سر غیبها واقف | شود دیده فروبسته ز خاک پای او بازی | |||||
| شود بازار مه رویان از آن مه رو فروبسته | شود دروازه عشرت از آن میروی در بازی | |||||
| شود شبهای تاریک فراق آن صنم روشن | بگوید وصل خوش نکته به گوش هجر یک رازی | |||||
| که رسم و قاعده غمها ز جان خلق بردارند | رسیده عمر ما آخر نهد از عیش آغازی | |||||
| درون بحر بیپایان مرگ و نیستی جانها | بود ایمن چو بر دریا بود مرغاب یا قازی | |||||
| به غیر ناطقه غیرت نبودت هیچ بدگویی | نبودستت بجز هم مشک زلفین تو غمازی | |||||
| که از عشقت بسی جانها چو چوب خشک میسوزد | ز غیرت گشته با خلقان یکی بدگو و همازی | |||||
| الا ای آنک یک پرتو از آن رخسار بنمایی | خنک گردد همه دلها نماند حسرت و آزی | |||||
| الا ای کان ربانی شمس الدین تبریزی | رخ همچون زرم دارد برای وصل تو گازی | |||||