دیوان شمس/یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم
ظاهر
| یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم | تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم | |||||
| گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو | گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم | |||||
| غلغلهای میشنوم روز و شب از قبه دل | از روش قبه دل گنبد دوار شدم | |||||
| تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمت | از هوس زخمه تو کم ز یکی تار شدم | |||||
| دزدد غم گردن خود از حذر سیلی من | زانک من از بیشه جان حیدر کرار شدم | |||||
| تا که بدیدم قدحش سرده اوباش منم | تا که بدیدم کلهش بیدل و دستار شدم | |||||
| تا که قلندردل من داد می مذهل من | رقص کنان دلق کشان جانب خمار شدم | |||||
| گفت مرا خواجه فرج صبر رهاند ز حرج | هیچ مگو کز فرج است اینک گرفتار شدم | |||||
| چرخ بگردید بسی تا که چنین چرخ زدم | یار بنالید بسی تا که در این غار شدم | |||||
| نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره | در هوس خوبی او جانب گلزار شدم | |||||
| گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدم | گاه چو بلبل به سحر سخره تکرار شدم | |||||
| زوبع اندیشه شدم صدفن و صدپیشه شدم | کار تو را دید دلم عاقبت از کار شدم | |||||