دیوان شمس/گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
ظاهر
| گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی | از جنبش او جنبش این پرده نبینی | |||||
| از تابش آن مه که در افلاک نهان است | صد ماه بدیدی تو در اجزای زمینی | |||||
| ای برگ پریشان شده در باد مخالف | گر باد نبینی تو نبینی که چنینی | |||||
| گر باد ز اندیشه نجنبد تو نجنبی | و آن باد اگر هیچ نشیند تو نشینی | |||||
| عرش و فلک و روح در این گردش احوال | اشتر به قطارند و تو آن بازپسینی | |||||
| میجنب تو بر خویش و همیخور تو از این خون | کاندر شکم چرخ یکی طفل جنینی | |||||
| در چرخ دلت ناگه یک درد درآید | سر برزنی از چرخ بدانی که نه اینی | |||||
| ماه نهمت چهره شمس الحق تبریز | ای آنک امان دو جهان را تو امینی | |||||
| تا ماه نهم صبر کن ای دل تو در این خون | آن مه تویی ای شاه که شمس الحق و دینی | |||||