دیوان شمس/گفت کسی خواجه سنایی بمرد
ظاهر
| گفت کسی خواجه سنایی بمرد | مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد | |||||
| کاه نبود او که به بادی پرید | آب نبود او که به سرما فسرد | |||||
| شانه نبود او که به مویی شکست | دانه نبود او که زمینش فشرد | |||||
| گنج زری بود در این خاکدان | کو دو جهان را بجوی میشمرد | |||||
| قالب خاکی سوی خاکی فکند | جان خرد سوی سماوات برد | |||||
| جان دوم را که ندانند خلق | مغلطه گوییم به جانان سپرد | |||||
| صاف درآمیخت به دردی می | بر سر خم رفت جدا شد ز درد | |||||
| در سفر افتند به هم ای عزیز | مرغزی و رازی و رومی و کرد | |||||
| خانه خود بازرود هر یکی | اطلس کی باشد همتای برد | |||||
| خامش کن چون نقط ایرا ملک | نام تو از دفتر گفتن سترد | |||||