دیوان شمس/گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من)
'


 گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار منهیچ مباش یک نفس غایب از این کنار من 
 نور دو دیده منی دور مشو ز چشم منشعله سینه منی کم مکن از شرار من 
 یار من و حریف من خوب من و لطیف منچست من و ظریف من باغ من و بهار من 
 ای تن من خراب تو دیده من سحاب توذره آفتاب تو این دل بی‌قرار من 
 لب بگشا و مشکلم حل کن و شاد کن دلمکخر تا کجا رسد پنج و شش قمار من 
 تا که چه زاید این شب حامله از برای منتا به کجا کشد بگو مستی بی‌خمار من 
 تا چه عمل کند عجب شکر من و سپاس منتا چه اثر کند عجب ناله و زینهار من 
 گفت خنک تو را که تو در غم ما شدی دوتوکار تو راست در جهان ای بگزیده کار من 
 مست منی و پست من عاشق و می پرست منبرخورد او ز دست من هر کی کشید بار من 
 رو که تو راست کر و فر مجلس عیش نه ز سرزانک نظر دهد نظر عاقبت انتظار من 
 گفتم وانما که چون زنده کنی تو مرده رازنده کن این تن مرا از پی اعتبار من 
 مرده‌تر از تنم مجو زنده کنش به نور هوتا همه جان شود تنم این تن جان سپار من 
 گفت ز من نه بارها دیده‌ای اعتبارهابر تو یقین نشد عجب قدرت و کاربار من 
 گفتم دید دل ولی سیر کجا شود دلیاز لطف و عجایبت ای شه و شهریار من 
 عشق کشید در زمان گوش مرا به گوشه‌ایخواند فسون فسون او دام دل شکار من 
 جان ز فسون او چه شد دم مزن و مگو چه شدور بچخی تو نیستی محرم و رازدار من