دیوان شمس/گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد)
'


 گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شدور ز سرمستی کشیدم زلف دلداری چه شد 
 گر بزد ناداشت زخمی از سر مستی چه باکور ز طراری ربودم رخت طراری چه شد 
 ور یکی زنبیل کم شد از همه بغداد چیستور یکی دانه برون آمد ز انباری چه شد 
 ای فلک تا چند از این دستان و مکاری توگر یکی دم خوش نشیند یار با یاری چه شد 
 گوییم از سر او ناگفتنی‌ها گفته‌ایچند گویی چند گویی گفته‌ام آری چه شد 
 گر میان عاشق و معشوق کاری رفت رفتتو نه معشوقی نه عاشق مر تو را باری چه شد 
 از لب لعلش چه کم شد گر لبش لطفی نمودور ز عیسی عافیت یابید بیماری چه شد 
 گر براتست امشب و هر کس براتی یافتندبی خطی گر پیشم آید ماه رخساری چه شد 
 شمس تبریزی اگر من از جنون عشق توبرشکستم عاشقان را کار و بازاری چه شد