دیوان شمس/گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
ظاهر
| گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی | ور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی | |||||
| گر چه به نقش پستی بر آسمان شدستی | قندیل آسمانی نه چرخ را عمادی | |||||
| بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق | بستی مراد ما را بر شرط بیمرادی | |||||
| تا هیچ سست پایی در کوی تو نیاید | پیش تو شیر آید شیری و شیرزادی | |||||
| سر را نهد به بیرون بیسر بر تو آید | تا بشنود ز گردون بیگوش یا عبادی | |||||
| یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی | زیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی | |||||
| دینار و زر چه باشد انبار جان بیاور | جان ده درم رها کن گر عاشق جوادی | |||||
| حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوز | چون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی | |||||
| مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاند | چون اشتر عرب را از جا به جای حادی | |||||
| از صد هزار توبه بشناخت جان مجنون | چون بوی گور لیلی برداشت در منادی | |||||
| چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش | زیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی | |||||
| هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آید | رسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی | |||||
| تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من | گم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی | |||||
| یا صاحبی هذا دیباجه الرشاد | الصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد | |||||
| الشمس قد تلالا من غیر احتجاب | و النصر قد توالی من غیر اجتهاد | |||||
| الروح فی المطار و الکأس فی الدوار | و الهم فی الفرار و السکر فی امتداد | |||||