دیوان شمس/گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
ظاهر
| گر جان منکرانت شد خصم جان مستم | اندر جواب ایشان خوبی تو بسستم | |||||
| در دفع آن خیالش وز بهر گوشمالش | بنمایمش جمالت از دور من برستم | |||||
| گوید که نیست جوهر وز منش نیست باور | زان نیست ای برادر هستم چنانک هستم | |||||
| دوش از رخ نگاری دل مست گشت باری | تا پیش شهریاری من ساغری شکستم | |||||
| من مست روی ماهم من شاد از آن گناهم | من جرم دار شاهم نک بشکنید دستم | |||||
| بس رندم و قلاشم در دین عشق فاشم | من ملک را چه باشم تا تحفهای فرستم | |||||
| دل دزد و دزدزاده بر مخزن ایستاده | شه مخزنش گشاده چون دست دزد بستم | |||||
| ای بیخبر ز شاهی گویی که بر چه راهی | من می روم چو ماهی آن سو که برد شستم | |||||
| شمس الحق است رازم تبریز شد نیازم | او قبله نمازم او نور آب دستم | |||||