دیوان شمس/گر بیدل و بیدستم وز عشق تو پابستم
ظاهر
| گر بیدل و بیدستم وز عشق تو پابستم | بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم | |||||
| در مجلس حیرانی جانی است مرا جانی | زان شد که تو می دانی آهسته که سرمستم | |||||
| پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانم | ای دلبر خندانم آهسته که سرمستم | |||||
| ساقی می جانان بگذر ز گران جانان | دزدیده ز رهبانان آهسته که سرمستم | |||||
| رندی و چو من فاشی بر ملت قلاشی | در پرده چرا باشی آهسته که سرمستم | |||||
| ای می بترم از تو من باده ترم از تو | پرجوش ترم از تو آهسته که سرمستم | |||||
| از باده جوشانم وز خرقه فروشانم | از یار چه پوشانم آهسته که سرمستم | |||||
| تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم | خود را چو فنا دیدم آهسته که سرمستم | |||||
| هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم | نور دل ادریسم آهسته که سرمستم | |||||
| در مذهب بیکیشان بیگانگی خویشان | با دست بر ایشان آهسته که سرمستم | |||||
| ای صاحب صد دستان بیگاه شد از مستان | احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم | |||||