دیوان شمس/گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول‌ها فزون

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول‌ها فزون)
'


 گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول‌ها فزونبنوشت توقیعت خدا کاخرون السابقون 
 زرین شده طغرای او ز انا فتحناهای اوسر کرده صورت‌های او از بحر جان آبگون 
 آدم دگربار آمده بر تخت دین تکیه زدهدر سجده شکر آمده سرهای نحن الصافون 
 رستم که باشد در جهان در پیش صف عاشقانشبدیز می رانند خوش هر روز در دریای خون 
 هر سو دو صد ببریده سر در بحر خون زان کر و فررقصان و خندان چون شکر ز انا الیه راجعون 
 گر سایه عاشق فتد بر کوه سنگین برجهدنه چرخ صدق‌ها زند تو منکری نک آزمون 
 بر کوه زد اشراق او بشنو تو چاقاچاق اوخود کوه مسکین که بود آن جا که شد موسی زبون 
 خود پیش موسی آسمان باشد کمینه نردبانکو آسمان کو ریسمان کو جان کو دنیای دون 
 تن را تو مشتی کاه دان در زیر او دریای جانگر چه ز بیرون ذره‌ای صد آفتابی از درون 
 خورشیدی و زرین طبق دیگ تو را پخته است حقمطلوب بودی در سبق طالب شدستی تو کنون 
 او پار کشتی کاشته امسال برگ افراشتهسر از زمین برداشته بر خویش می خواند فسون 
 جان مست گشت از کاس او ای شاد کاس و طاس اوطاسی که بهر سجده‌اش شد طشت گردون سرنگون 
 ای شمس تبریز از کرم ای رشک فردوس و ارمتا چنگ اندر من زدی در عشق گشتم ارغنون