دیوان شمس/گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من)
'


 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار منای دم تو ندیم من ای رخ تو بهار من 
 هین که خروس بانگ زد بوی صبوح می دهدبر کف همچو بحر نه بلبله عقار من 
 گریه به باده خنده کن مرده به باده زنده کنچونک چنین کنی بتا بس به نواست کار من 
 بند من است مشتبه باز گشا گره گرهتا که برهنه‌تر شود خفیه و آشکار من 
 ترک حیا و شرم کن پشت مراد گرم کنپشت من و پناه من خویش من و تبار من 
 نیست قبول مست تو باده ز غیر دست توآن رخ من چو گل کند وان شکند خمار من 
 داد هزار جان بده باده آسمان بدهتا که پرد همای جان مست سوی مطار من 
 جان برهد ز کنده‌ها زین همه تخته بندهامقعد صدق بررود صادق حق گزار من 
 باده ده و نهان بده از ره عقل و جان بدهتا نرسد به هر کسی عشرت و کار و بار من 
 چشم عوام بسته به روح ز شهر رسته بهفتنه و شر نشسته به ای شه باوقار من 
 باده همی‌زند لمع جان هزار با طمعمست و پیاده می طپد گرد می سوار من 
 دست بدار از این قدح گیر عوض از آن فرجتا بزند بر اندهت تابش ابتشار من 
 هیچ نیرزد این میش نی غلیان و نی قیشاین بفروش و باده بین باده بی‌کنار من 
 دست نلرزدت از این بی‌خرد خوش رزینجام گزین و می ببین از کف شهریار من 
 پر ز حیات جام او مشک و عبر ختام اودیو و پری غلام او چستی و انتشار من 
 برجه ساقیا تو گو چون تو صفت کننده کوای که ز لطف نسج او سخت درید تار من