دیوان شمس/گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان)
'


 گرت هست سر ما سر و ریش بجنبانوگر عاشق شاهی روان باش به میدان 
 صلا روز وصال است همه جاه و جمال استهمه لطف و کمال است زهی نادره سلطان 
 کجایی تو کجایی نه از حلقه ماییوگر خود به بهشتی چه خوش باشد بی‌جان 
 یکی چرب زبانی یکی جان و جهانیاز او بوسه به جانی زهی کاله ارزان 
 اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشقچو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان 
 چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کینزهی لذت نوشین زهی لقمه دندان 
 بیا پیش و مپرهیز و زین فتنه بمگریزبمستیز بمستیز هلا ای شه مردان 
 زهی روز زهی روز زهی عید دل افروزاز آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان 
 بجو باده گلگون از آن دلبر موزونکه این دم مه گردون روان گشت به میزان 
 بنوش از می بالا لب و ریش میالاشنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان 
 بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاشدریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان