دیوان شمس/گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان
ظاهر
| گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان | وگر عاشق شاهی روان باش به میدان | |||||
| صلا روز وصال است همه جاه و جمال است | همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان | |||||
| کجایی تو کجایی نه از حلقه مایی | وگر خود به بهشتی چه خوش باشد بیجان | |||||
| یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی | از او بوسه به جانی زهی کاله ارزان | |||||
| اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشق | چو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان | |||||
| چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کین | زهی لذت نوشین زهی لقمه دندان | |||||
| بیا پیش و مپرهیز و زین فتنه بمگریز | بمستیز بمستیز هلا ای شه مردان | |||||
| زهی روز زهی روز زهی عید دل افروز | از آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان | |||||
| بجو باده گلگون از آن دلبر موزون | که این دم مه گردون روان گشت به میزان | |||||
| بنوش از می بالا لب و ریش میالا | شنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان | |||||
| بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاش | دریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان | |||||