دیوان شمس/کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را
ظاهر
| کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را | ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا | |||||
| دست خود بر سر رنجور بنه که چونی | از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا | |||||
| آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زدست | گستران بر سر او سایه احسان و رضا | |||||
| این مقصر به دو صد رنج سزاوار شدست | لیک زان لطف بجز عفو و کرم نیست سزا | |||||
| آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی | مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا | |||||
| تا تو برداشتهای دل ز من و مسکن من | بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا | |||||
| تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی | سپه رنج گریزند و نمایند قفا | |||||
| به طبیبش چه حواله کنی ای آب حیات | از همان جا که رسد درد همان جاست دوا | |||||
| همه عالم چو تنند و تو سر و جان همه | کی شود زنده تنی که سر او گشت جدا | |||||
| ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگان | جوی ما خشک شدهست آب از این سو بگشا | |||||
| جز از این چند سخن در دل رنجور بماند | تا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا | |||||