دیوان شمس/کیست که او بنده رای تو نیست
ظاهر
| کیست که او بنده رای تو نیست | کیست که او مست لقای تو نیست | |||||
| غصه کشی کو که ز خوف تو نیست | یا طربی کان ز رجای تو نیست | |||||
| بخل کفی کو که ز قبض تو نیست | یا کرمی کان ز عطای تو نیست | |||||
| لعل لبی کو که ز کان تو نیست | محتشمی کو که گدای تو نیست | |||||
| متصل اوصاف تو با جانها | یک رگ بیبند و گشای تو نیست | |||||
| هر دو جهان چون دو کف و تو چو جان | کف چه دهد کان ز سخای تو نیست | |||||
| چشم کی دیدست در این باغ کون | رقص گلی کان ز هوای تو نیست | |||||
| غافل ناله کند از جور خلق | خلق بجز شبه عصای تو نیست | |||||
| جنبش این جمله عصاها ز توست | هر یک جز درد و دوای تو نیست | |||||
| زخم معلم زند آن چوب کیست | کیست که او بند قضای تو نیست | |||||
| همچو سگان چوب تو را میگزند | در سرشان فهم جزای تو نیست | |||||
| دفع بلای تن و آزار خلق | جز به مناجات و ثنای تو نیست | |||||
| بشکنی این چوب نه چوبش کمست | دفع دو سه چوب رهای تو نیست | |||||
| صاحب حوت از غم امت گریخت | جان به کجا برد که جای تو نیست | |||||
| بس کن وز محنت یونس بترس | با قدر استیزه به پای تو نیست | |||||