دیوان شمس/کرانی ندارد بیابان ما
ظاهر
| کرانی ندارد بیابان ما | قراری ندارد دل و جان ما | |||||
| جهان در جهان نقش و صورت گرفت | کدامست از این نقشها آن ما | |||||
| چو در ره ببینی بریده سری | که غلطان رود سوی میدان ما | |||||
| از او پرس از او پرس اسرار ما | کز او بشنوی سر پنهان ما | |||||
| چه بودی که یک گوش پیدا شدی | حریف زبانهای مرغان ما | |||||
| چه بودی که یک مرغ پران شدی | برو طوق سر سلیمان ما | |||||
| چه گویم چه دانم که این داستان | فزونست از حد و امکان ما | |||||
| چگونه زنم دم که هر دم به دم | پریشانترست این پریشان ما | |||||
| چه کبکان و بازان ستان میپرند | میان هوای کهستان ما | |||||
| میان هوایی که هفتم هواست | که بر اوج آنست ایوان ما | |||||
| از این داستان بگذر از من مپرس | که درهم شکستست دستان ما | |||||
| صلاح الحق و دین نماید تو را | جمال شهنشاه و سلطان ما | |||||