دیوان شمس/کجا شد عهد و پیمانی که میکردی نمیگویی
ظاهر
| کجا شد عهد و پیمانی که میکردی نمیگویی | کسی را کو به جان و دل تو را جوید نمیجویی | |||||
| دل افکاری که روی خود به خون دیده میشوید | چرا از وی نمیداری دو دست خود نمیشویی | |||||
| مثال تیر مژگانت شدم من راست یک سانت | چرا ای چشم بخت من تو با من کژ چو ابرویی | |||||
| چه با لذت جفاکاری که میبکشی بدین زاری | پس آنگه عاشق کشته تو را گوید چو خوش خویی | |||||
| ز شیران جمله آهویان گریزان دیدم و پویان | دلا جویای آن شیری خدا داند چه آهویی | |||||
| دلا گر چه نزاری تو مقیم کوی یاری تو | مرا بس شد ز جان و تن تو را مژده کز آن کویی | |||||
| به پیش شاه خوش میدو گهی بالا و گه در گو | از او ضربت ز تو خدمت که او چوگان و تو گویی | |||||
| دلا جستیم سرتاسر ندیدم در تو جز دلبر | مخوان ای دل مرا کافر اگر گویم که تو اویی | |||||
| غلام بیخودی ز آنم که اندر بیخودی آنم | چو بازآیم به سوی خود من این سویم تو آن سویی | |||||
| خمش کن کز ملامت او بدان ماند که میگوید | زبان تو نمیدانم که من ترکم تو هندویی | |||||