دیوان شمس/چو عشقش برآرد سر از بیقراری
ظاهر
| چو عشقش برآرد سر از بیقراری | تو را کی گذارد که سر را بخاری | |||||
| کجا کار ماند تو را در دو عالم | چو از عشق خوردی یکی جام کاری | |||||
| من از زخم عشقش چو چنگی شدستم | تهی نیست در من بجز بانگ و زاری | |||||
| ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی | نه کت مینوازد نه اندر کناری | |||||
| تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را | تو حیلت رها کن تو داری تو داری | |||||
| گر آن گل نچیدی چه بویست این بو | گر آن می نخوردی چرا در خماری | |||||
| گلستان جانها به روی تو خندد | که مر باغ جان را دو صد نوبهاری | |||||
| خیالت چو جامست و عشق تو چون می | زهی میزهی میزهی خوشگواری | |||||
| تو ای شمس تبریز در شرح نایی | بجز آن که یا رب چه یاری چه یاری | |||||