دیوان شمس/چو بربندند ناگاهت زنخدان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(چو بربندند ناگاهت زنخدان)
'


 چو بربندند ناگاهت زنخدانهمه کار جهان آن جا زنخ دان 
 چو می برند شاخی را ز دو نیمبلرزد شاخ دیگر را دل از بیم 
 که گفتت گرد چرخ چنبری گردکه قد همچو سروت چنبری کرد 
 نمی‌بینم تو را آن مردی و زورکه بر گردون روی نارفته در گور 
 تو تا بنشسته‌ای در دار فانینشسته می روی و می نبینی 
 نشسته می روی این نیز نیکو استاگر رویت در این رفتن سوی او است 
 بسی گشتی در این گرداب گردانبه سوی جوی رحمت رو بگردان 
 بزن پایی بر این پابند عالمکه تا دست از تبرک بر تو مالم 
 تو را زلفی است به از مشک و عنبرتو ده کل را کلاهی ای برادر 
 کله کم جو چو داری جعد فاخرکله بر آسمان انداز آخر 
 چرا دنیا به نکته مستحیلهفریبد چو تو زیرک را به حیله 
 به سردی نکته گوید سرد سیلینداری پای آن خر را شکالی 
 اگر دوران دلیل آرد در آن قالتخلف دیده‌ای در روی او مال 
 تو را عمری کشید این غول در تیهبکن با غول خود بحثی به توجیه 
 چرا الزام اویی چیست سکتهجوابش گو که مقلوب است نکته