دیوان شمس/چون جان تو میستانی چون شکر است مردن
ظاهر
| چون جان تو میستانی چون شکر است مردن | با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن | |||||
| بردار این طبق را زیرا خلیل حق را | باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن | |||||
| این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن | زان سرکشی نمیرد نی زین مراست مردن | |||||
| بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو | مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن | |||||
| والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش | با قند وصل همچون حلواگر است مردن | |||||
| از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن | وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن | |||||
| چون زین قفص برستی در گلشن است مسکن | چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن | |||||
| چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند | چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن | |||||
| مرگ آینهست و حسنت در آینه درآمد | آیینه بربگوید خوش منظر است مردن | |||||
| گر ممنی و شیرین هم ممن است مرگت | ور کافری و تلخی هم کافر است مردن | |||||
| گر یوسفی و خوبی آیینهات چنان است | ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن | |||||
| خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی | کز آب زندگانی کور و کر است مردن | |||||