دیوان شمس/چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
ظاهر
| چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست | جهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست | |||||
| سزای آنک زید بیرخ تو زین بترست | سزای بنده مده گر چه او سزای تو نیست | |||||
| نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جان | که خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست | |||||
| مبارکست هوای تو بر همه مرغان | چه نامبارک مرغی که در هوای تو نیست | |||||
| میان موج حوادث هر آنک استادست | به آشنا نرهد چونک آشنای تو نیست | |||||
| بقا ندارد عالم وگر بقا دارد | فناش گیر چو او محرم بقای تو نیست | |||||
| چه فرخست رخی کو شهیت را ماتست | چه خوش لقا بود آن کس که بیلقای تو نیست | |||||
| ز زخم تو نگریزم که سخت خام بود | دلی که سوخته آتش بلای تو نیست | |||||
| دلی که نیست نشد روی در مکان دارد | ز لامکانش برانی که رو که جای تو نیست | |||||
| کرانه نیست ثنا و ثناگران تو را | کدام ذره که سرگشته ثنای تو نیست | |||||
| نظیر آنک نظامی به نظم میگوید | جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست | |||||