دیوان شمس/چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان)
'


 چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبانکه شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان 
 به شکرخانه او رفته به سر لب شکرانمانده اندر عجبش خیره همه بوالعجبان 
 خبر افتاد که گرگی طمع یوسف کردهمه گرگان شده از خجلت این گرگ شبان 
 چه خوشی‌های نهان است در آن درد و غمشکه رمیدند ز دارو همه درمان طلبان 
 بس بود هستی او مایه هر نیست شدهبس بود مستی او عذر همه بی‌ادبان 
 عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شدکه همان بی‌سببی شد سبب بی‌سببان 
 خیز کامروز ز اقبال و سعادت باریطرب اندر طرب است از مدد بوطربان 
 من بر آن بودم کز جان و دل تفسیدهبازگویی صفت عشق به روزان و شبان 
 شمس تبریزی مرا دوش همی‌گفت خموشچون تو را عشق لب ماست نگهدار زبان