دیوان شمس/چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
ظاهر
| چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا | ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما | |||||
| درآید جان فزای من گشاید دست و پای من | که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا | |||||
| بدو گویم به جان تو که بیتو ای حیات جان | نه شادم میکند عشرت نه مستم میکند صهبا | |||||
| وگر از ناز او گوید برو از من چه میخواهی | ز سودای تو میترسم که پیوندد به من سودا | |||||
| برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن | که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا | |||||
| تو میدانی که من بیتو نخواهم زندگانی را | مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی | |||||
| مرا باور نمیآمد که از بنده تو برگردی | همیگفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا | |||||
| تویی جان من و بیجان ندانم زیست من باری | تویی چشم من و بیتو ندارم دیده بینا | |||||
| رها کن این سخنها را بزن مطرب یکی پرده | رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا | |||||