دیوان شمس/چه باده بود که در دور از بگه دادی
ظاهر
| چه باده بود که در دور از بگه دادی | که میشکافد دور زمانه از شادی | |||||
| نبود باده به جان تو راست گو که چه بود | بهانه راست مکن کژ مگو به استادی | |||||
| چه راست میطلبی ای دل سلیم از او | که راست نیست بجز قد او در این وادی | |||||
| تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان | چو تیر زه به دهان گیر چون درافتادی | |||||
| ازانک راستی تو غلام آن کژی است | اگر تو تیری بهر کمان کژ زادی | |||||
| بیار بار دگر تا ببینم آن چه میست | که جان عارف مستی و خصم زهادی | |||||
| نکو ندیدم آن بار سخت تشنه بدم | بیار بار دگر چون مطیع و منقادی | |||||
| نمیفریبمت این یک بیار و دیگر بس | کی با تو حیله کند حیله را تو بنیادی | |||||
| فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم را | ولی مرا مددی ده چو خنب بگشادی | |||||
| چو جمع روزه گشادند خیک را بمبند | که عیش را تو عروسی و هم تو دامادی | |||||
| اگر به خوک از آن خیک جرعهای بدهی | به پیش خوک کند شیر چرخ آحادی | |||||
| چو نام باده برم آن تویی و آتش تو | وگر غریو کنم در میان فریادی | |||||
| چنان نهای تو که با تو دگر کسی گنجد | ولی ز رشک لقبهای طرفه بنهادی | |||||
| گهی سبو و گهی جام و گه حلال و حرام | همه تویی که گهی مهدیی و گه هادی | |||||
| به نور رفعت ماهی به لطف چون گلزار | ولی چو سرو و چو سوسن ز هر دو آزادی | |||||
| ولی چو ای همه گویم نداندت اجزا | که فرد جزو نداند به غیر افرادی | |||||
| مثل به جزو زنم تا که جزو میل کند | چو میل کرد کشانیش تو به آبادی | |||||
| بیار مفخر تبریز شمس تبریزی | مثال اصل که اصل وجود و ایجادی | |||||