دیوان شمس/چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد
ظاهر
| چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد | که در او خزان نباشد که در او گلی نریزد | |||||
| شجری خوش و خرامان به میانه بیابان | که کسی به سایه او چو بخفت مست خیزد | |||||
| فلکی چو آسمانها که بدوست قصد جانها | که زحل نیارد آن جا که به زهره برستیزد | |||||
| گهری لطیف کانی به مکان لامکانی | بویست اشارت دل چو دو دیده اشک بیزد | |||||