دیوان شمس/چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسد
ظاهر
| چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسد | حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد | |||||
| چشم تو ناز میکند لعل تو داد میدهد | کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد | |||||
| چشم کشید خنجری لعل نمود شکری | بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد | |||||
| سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروری | و آنچ بگفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد | |||||
| نطق عطاردانهام مستی بیکرانهام | گر نبود ز خوان تو راتبه از کجا رسد | |||||
| چرخ سجود میکند خرقه کبود میکند | چرخ زنان چو صوفیان چونک ز تو صلا رسد | |||||
| جز تو خلیفه خدا کیست بگو به دور ما | سجده کند ملک تو را چون ملک از سما رسد | |||||
| دولت خاکیان نگر کز ملکند پاکتر | پرورش این چنین بود کز بر شاه ما رسد | |||||
| سر مکش از چنین سری کید تاج از آن سرش | کبر مکن بر آن کسی کز سوی کبریا رسد | |||||
| نقد الست میرسد دست به دست میرسد | زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد | |||||
| من که خریده ویم پرده دریده ویم | رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد | |||||
| گر به تمام مستمی راز غمش بگفتمی | گفت تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد | |||||