دیوان شمس/چشم تو خواب می‌رود یا که تو ناز می‌کنی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(چشم تو خواب می‌رود یا که تو ناز می‌کنی)
'


 چشم تو خواب می‌رود یا که تو ناز می‌کنینی به خدا که از دغل چشم فراز می‌کنی 
 چشم ببسته‌ای که تا خواب کنی حریف راچونک بخفت بر زرش دست دراز می‌کنی 
 سلسله‌ای گشاده‌ای دام ابد نهاده‌ایبند کی سخت می‌کنی بند کی باز می‌کنی 
 عاشق بی‌گناه را بهر ثواب می‌کشیبر سر گور کشتگان بانگ نماز می‌کنی 
 گه به مثال ساقیان عقل ز مغز می‌بریگه به مثال مطربان نغنغه ساز می‌کنی 
 طبل فراق می‌زنی نای عراق می‌زنیپرده بوسلیک را جفت حجاز می‌کنی 
 جان و دل فقیر را خسته دل اسیر رااز صدقات حسن خود گنج نیاز می‌کنی 
 پرده چرخ می‌دری جلوه ملک می‌کنیتاج شهان همی‌بری ملک ایاز می‌کنی 
 عشق منی و عشق را صورت شکل کی بوداینک به صورتی شدی این به مجاز می‌کنی 
 گنج بلا نهایتی سکه کجاست گنج راصورت سکه گر کنی آن پی گاز می‌کنی 
 غرق غنا شو و خمش شرم بدار چند چنددر کنف غنای او ناله آز می‌کنی