دیوان شمس/پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند
ظاهر
| پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند | از پاک میپذیرد در خاک میرساند | |||||
| در عشق بیقرارش بنمودنست کارش | از عرش میستاند بر فرش میفشاند | |||||
| باری نبود آگه زین سو که میرساند | ای کاش آگهستی زان سو که میستاند | |||||
| خاک از نثار جانها تابان شده چو کانها | کو خاک را زبانها تا نکتهای جهاند | |||||
| تا دم زند ز بیشه زان بیشه همیشه | کان بیشه جان ما را پنهان چه میچراند | |||||
| این جا پلنگ و آهو نعره زنان که یا هو | ای آه را پناه او ما را که میکشاند | |||||
| شیری که خویش ما را جز شیر خویش ندهد | شیری که خویش ما را از خویش میرهاند | |||||
| آن شیر خویش بر ما جلوه کند چو آهو | ما را به این فریب او تا بیشه میدواند | |||||
| چون فاتحه دهدمان گاهی فتوح و گه گه | گر فاتحه شویم او از ناز برنخواند | |||||