دیوان شمس/پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن
ظاهر
| پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن | میسوخت و پر همیزد بر جا که همچنین کن | |||||
| شمع و فتیله بسته با گردن شکسته | میگفت نرم نرمک با ما که همچنین کن | |||||
| مومی که میگدازد با سوز می بسازد | در تف و تاب داده خود را که همچنین کن | |||||
| گر سیم و زر فشانی در سود این جهانی | سودت ندارد آنها الا که همچنین کن | |||||
| دامان پر ز گوهر کرد و نشست بر سر | وز رشک تلخ گشته دریا که همچنین کن | |||||
| از نیک و بد بریده وز دامها پریده | بر کوه قاف رفته عنقا که همچنین کن | |||||
| رخساره پاک کرده دراعه چاک کرده | با خار صبر کرده گلها که همچنین کن | |||||
| صد ننگ و نام هشته با عقل خصم گشته | بر مغزها دویده صهبا که همچنین کن | |||||
| خالی شدهست و ساده نه چشم برگشاده | لب بر لبش نهاده سرنا که همچنین کن | |||||
| چل سال چشم آدم در عذر داشت ماتم | گفته به کودکانش بابا که همچنین کن | |||||
| خاموش باش و صابر عبرت بگیر آخر | خامش شدهست و گریان خارا که همچنین کن | |||||
| تبریز شمس دین را بین کز ضیای جانی | پر کرده از جلالت صحرا که همچنین کن | |||||